حلقه میکنم دلم را در میان بازوانت

حلقه میکنم دلم را در میان بازوانت
که صفا بگیره روح و دل و جان مهربانت

چو صفا گرفته ای تو غم دل ز شاخه پر زد
که امید بسته ام من به وفای بیکرانت

گله کم کن و شکایت،صنما که در نهایت
ز گله جز این نماند،خم بین ابروانت

بنگر و ببین که وصلِ مهر یار بهتر از گل
آنچنان محو أت نموده بکشد دوان دوانت

سر به زانوی غمت رفت ولی از بخت خجسته
فکر عاشقی گذر کرد و همان کند جوانت

دل خود جلا نمودی،ز بدی حیا نمودی
فطرتت پاک و بهشتی،نوریست در نهانت

سرو دل چه سر به زیرو قد عشقت چه بلند است
لب بکن تر که تنم را بسوزانی به زبانت

عشق از روی تو آموخت،صبر و عشوه و اشاره
به زبان بی زبانی برسان جان کلامت



(محمد)
همین الان یهویی...
تقدیم به دوستای گلم...♡
دیدگاه ها (۲۷)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط