"نکنه عاشقش شدم؟"پارت⁴
"نکنه عاشقش شدم؟"پارت⁴
اولین بار بود همچین حسی داشتم و تازه اون موقع که فهمیدم حسی که به هیونجین و فلیکس داشتم عشق نبوده،صمیمیت بوده
جونگکوک زیر لب با خودش گفت
_یعنی برگردم پیشش...اگه اون فلیکس دوباره مزاحمش بشه چی؟نکنه ترسیده؟
جونگکوک یه لحظه چرخید تا نگاهم کنه،از دور صدام زد
_هی هانا!
تعجب کردم اولین بار بود که اسم کوچیکم رو صدا میزد
+بله اقای جئون؟
_یه لحظه بیا اینجا
اروم رفتم سمتش،یهو یه کلید جلوم گرفت
+امشب نرو خونهات،برو توی این اپارتمان
تعجب کردم. اون واقعا میخواست از من محافظت کنه؟!
+ممنونم اقای جئون ولی...نمیتونم قبول کنم چون من دانشجو ام و باید برم خوابگاه. عذرمیخوام
با چهره ای که ذرهی کمی ناامیدی توش مشخص بود گفت
_مهم نیست...فقط یه پیشنهاد بود
بعد سرش رو برگردوند و رفت،جونگکوک اروم زیر لب با خودش گفت
_صبر کن ببینم...چرا نگرانش شدم؟!چرا انقدر قلبم تند میزنه...هی آروم باش داری از حدقه میزنی بیرون!*با قلبشه*صبر کن ببینم...نکنه...نکنه...نکنه عاشقش شدم؟!
من از کمپانی بیرون زده بودم و به سمت خوابگاه میرفتم. وقتی وارد خوابگاه شدم دوستام با نگرانی اومدن سمتم
لیا:هی هانا تو خوبی؟
رزان:هی هانا اتفاقی که برات نیفتاده؟!
تعجب کردم. مگه چیشده؟!
+هی هی هی اروم باشید یه لحظه...چرا انقدر نگرانم شدید؟!مگه چیشده؟!
لیا:مگه ویدئو رو ندیدی؟
+کدوم ویدئو؟
لیا اروم اومد جلو و یه ویدئو که توی همه شبکه های اجتماعی وایرال شده بود و کسی نمونده بود که ندیده باشدش رو نشونم. ویدئو از همون لحظه ای بود که فلیکس داشت سعی میکرد من رو ببره و جونگکوک نجاتم داد
+چی؟...کی این فیلم رو گرفته؟!یعنی چی اخه؟!
اولین بار بود که نگران خودم نبودم...نگران کسی بود که ازش متنفر بودم. جئون جونگکوک
+*اروم زمزمه میکنم*نکنه براش دردسر شه؟!
لیا و رزان هم زمان باهم:کی براش دردسر نشه؟!
چی...چی میگید شماها!
▪︎▪︎این داستان ادامه دارد▪︎▪︎
اولین بار بود همچین حسی داشتم و تازه اون موقع که فهمیدم حسی که به هیونجین و فلیکس داشتم عشق نبوده،صمیمیت بوده
جونگکوک زیر لب با خودش گفت
_یعنی برگردم پیشش...اگه اون فلیکس دوباره مزاحمش بشه چی؟نکنه ترسیده؟
جونگکوک یه لحظه چرخید تا نگاهم کنه،از دور صدام زد
_هی هانا!
تعجب کردم اولین بار بود که اسم کوچیکم رو صدا میزد
+بله اقای جئون؟
_یه لحظه بیا اینجا
اروم رفتم سمتش،یهو یه کلید جلوم گرفت
+امشب نرو خونهات،برو توی این اپارتمان
تعجب کردم. اون واقعا میخواست از من محافظت کنه؟!
+ممنونم اقای جئون ولی...نمیتونم قبول کنم چون من دانشجو ام و باید برم خوابگاه. عذرمیخوام
با چهره ای که ذرهی کمی ناامیدی توش مشخص بود گفت
_مهم نیست...فقط یه پیشنهاد بود
بعد سرش رو برگردوند و رفت،جونگکوک اروم زیر لب با خودش گفت
_صبر کن ببینم...چرا نگرانش شدم؟!چرا انقدر قلبم تند میزنه...هی آروم باش داری از حدقه میزنی بیرون!*با قلبشه*صبر کن ببینم...نکنه...نکنه...نکنه عاشقش شدم؟!
من از کمپانی بیرون زده بودم و به سمت خوابگاه میرفتم. وقتی وارد خوابگاه شدم دوستام با نگرانی اومدن سمتم
لیا:هی هانا تو خوبی؟
رزان:هی هانا اتفاقی که برات نیفتاده؟!
تعجب کردم. مگه چیشده؟!
+هی هی هی اروم باشید یه لحظه...چرا انقدر نگرانم شدید؟!مگه چیشده؟!
لیا:مگه ویدئو رو ندیدی؟
+کدوم ویدئو؟
لیا اروم اومد جلو و یه ویدئو که توی همه شبکه های اجتماعی وایرال شده بود و کسی نمونده بود که ندیده باشدش رو نشونم. ویدئو از همون لحظه ای بود که فلیکس داشت سعی میکرد من رو ببره و جونگکوک نجاتم داد
+چی؟...کی این فیلم رو گرفته؟!یعنی چی اخه؟!
اولین بار بود که نگران خودم نبودم...نگران کسی بود که ازش متنفر بودم. جئون جونگکوک
+*اروم زمزمه میکنم*نکنه براش دردسر شه؟!
لیا و رزان هم زمان باهم:کی براش دردسر نشه؟!
چی...چی میگید شماها!
▪︎▪︎این داستان ادامه دارد▪︎▪︎
- ۱۶۹
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط