{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خاطراتمون:)

خاطراتمون:)
پارت۸

ارسلان:کلاس ما ۲۰مین تاخیر داشت واسه همین دخترا رفتن تو کلاس ماام۱۰مین بعد رفتیم تو کلاس خودمون
بعد از ۱ساعت کلاس وقت ناهار شد
من به دیانا smsدادم که بیاد بیرون از کلاس
(پیام بازیاشون)
ارسلان:میای بریم غذا بخوریم گشنمه من
دیانا:شما برین جا بگیرین من از استاد سوال دارم بپرسم بیام
ارسلان:اوکی
(پایان پیام بازی)
رضا:ارسلان چرا انقدر یهو با دیانا صمیمی شدی شماها که سایه همو با تیر میزدین
ارسلان:نه آشتی کردیم فقط
رضا:اوکی

یک ربع بعد....

دیانا:سلام بچه ها(با چشای پر شده)
ارسلان:چی شده
دیانا:ول کن
ارسلان:بگو چیشده
دیانا اشاره ی چشمی به بچه ها کرد فهمیدم نمیخواد اونا بفهمن
ارسلان:دیانا بیا چی شده
دیانا:استاد گفت چرا درس نمیخونی اینو من یاد دادم گفتم من مریض بودم با داد گفت به من چه که مریض بودی یا داشتی میمردی باید انجام بدی جریمه داری کل جزوه ریاضیو از فصل اول تا فصل۴ می نیویسی
بعدم گفت گمشو بیرون
ارسلان:اخه قربون دل صافت بشم که واسه هر چیز کوچیکی گریه میکنی(تو دلش)
دیانا:ول کن بیا بریم غذا بخوریم گشنمه.رفتیم غذا خوردیم و رفتیم خونه..

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

تولدم مبارک

طوری که ریدم تو دستمشاید واستون سوال بشه که جریانش چیه؟کسایی...

خاطراتمون:)پارت۷ارسلان:نه اگر میشه خودتون بدیداقا:باشه هرجور...

پانداها دستا بالا

p³ویو تهیونگ رفتم خونه تا استراحت کنم همینجوری خودما انداختم...

P12

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط