پارت دوم راز خون

دایانا چند ثانیه فقط به مرد مقابلش خیره ماند.

«بالاخره پیدات کردم» هنوز در ذهنش تکرار می‌شد.

لب باز کرد.

«تو... منو می‌شناسی؟»

مرد پاسخی نداد.

فقط نگاهش کرد. نگاهی عجیب، انگار سال‌ها منتظر دیدن او بوده باشد.

دایانا یک قدم عقب رفت.

«من حتی نمی‌دونم تو کی هستی.»

مرد آرام گفت:

«تهیونگ.»

دایانا اخم کرد.

«صاحب این خونه‌ای؟»

«عمارت.»

«چی؟»

«این خانه نیست.»

تهیونگ نگاهش را به سقف بلند سالن دوخت.

«این عمارت است.»

دایانا با عصبانیت گفت:

«هرچی که هست، من تصادفی اومدم اینجا.»

تهیونگ نگاهش کرد.

«هیچ‌کس تصادفی به اینجا نمی‌رسه.»

سکوتی سنگین بینشان افتاد.

دایانا به روباه نگاه کرد که آرام کنار پای تهیونگ نشسته بود.

«این حیوان مال توئه؟»

تهیونگ برای اولین بار نگاهش را از دایانا گرفت.

«اسمش لوناست.»(اسم پیدا نکردم مجبور شدم اسم دختره تو رمان قبلیه رو بذارم😐)

دایانا ابرو بالا انداخت.

«پس تو فرستادیش دنبالم؟»

تهیونگ چیزی نگفت.

همین سکوت برای دایانا کافی بود.

«پس فرستادیش!»

«اگر نمی‌اومدی، خودش راه برگشت رو پیدا می‌کرد.»

«ولی منو آورد اینجا.»

تهیونگ آرام جواب داد:

«چون باید می‌آورد.»

دایانا کلافه دستی میان موهایش کشید.

«تو خیلی عجیب حرف می‌زنی.»

لبخند محوی روی لب تهیونگ نشست.

«این رو قبلاً هم بهم گفتی.»

دایانا مکث کرد.

«قبلاً؟»

تهیونگ چیزی نگفت.

فقط از کنار او عبور کرد و به سمت راه‌پله رفت.

«اتاقت آماده‌ست.»

دایانا با تعجب گفت:

«اتاق؟»

تهیونگ برگشت.

«امشب اینجا می‌مونی.»

«نه، نمی‌مونم.»

«بیرون بارونه.»

دایانا به پنجره نگاه کرد.

باران دوباره شدت گرفته بود.

تهیونگ ادامه داد:

«و جنگل شب‌ها جای امنی نیست.»

دایانا پوزخند زد.

«فکر کنم این عمارت هم خیلی امن نباشه.»

تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

«در مورد این یکی... حق با توئه.»

نیمه‌شب گذشته بود.

دایانا در اتاقی بزرگ و قدیمی روی تخت نشسته بود و هنوز نمی‌توانست اتفاقات امشب را هضم کند.(ایشالا که درست نوشته باشم)

آن مرد چه کسی بود؟

چرا او را می‌شناخت؟

و مهم‌تر از همه...

چرا حس می‌کرد خودش قبلاً اینجا بوده؟

از تخت پایین آمد.

آرام در را باز کرد.

راهرو تاریک بود.

صدای موسیقی آرامی از طبقه‌ی پایین می‌آمد.

دایانا آهسته از پله‌ها پایین رفت.

اما وقتی وارد سالن شد، ایستاد.

تهیونگ جلوی یکی از پرتره‌ها ایستاده بود.

پارچه‌ی سفید کنار رفته بود.

دایانا نزدیک‌تر رفت.

و همان لحظه...

نفسش بند آمد.

زنی داخل پرتره بود.

لباسی بلند و تیره پوشیده بود.

موهایش دقیقاً مثل موهای دایانا بود.

چشم‌ها...

صورت...

حتی آن خال کوچک کنار لبش.

دایانا با صدای لرزان گفت:

«این... کیه؟»

تهیونگ پشتش به او بود.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

«تو.»

دایانا خشکش زد.

«من؟»

تهیونگ دستش را روی قاب گذاشت.

نگاهش هنوز روی تصویر بود.

«همون چشم‌ها... همون صورت.»

دایانا با ترس زمزمه کرد:

«ولی این نقاشی خیلی قدیمیه.»

تهیونگ بالاخره برگشت.

نگاهش مستقیم در چشم‌های دایانا نشست.

و با صدایی آرام گفت:

«می‌دونم.»

سپس لبخند بسیار کمرنگی زد.

«گفتم که پیدات می‌کنم...»

یک قدم به سمتش برداشت.

«ملکه‌ی من.»

دایانا چیزی نگفت.

و درست همان لحظه، از داخل پرتره...

صدای ترک خوردن شیشه بلند شد.

تق.
انگشتت و قر بده رو لایک💃🏻💃🏻
لایک:۵تا
کامنت:۳ تا
بازنشر:دوتا
دیدگاه ها (۱۰)

جنگل نفرین شده پارت ۲۵

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت دهمکوک هنوز به عکس خیره شده بود...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

مافیای من — قسمت ۲۱اسمِ مادرات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه...

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

🍓 مشتری همیشگی🍰پارت ۹ | حسادت کوچکچند روز بعد، مرد جوانی وار...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۳ | چهره‌ی آشنامرد آرام وارد خانه شد.ج...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤پارت ۲ | «مهمان ناخوانده‌تر» ج...

هوا کم‌کم رو به تاریکی می‌رفت و نور نارنجی غروب از پنجره‌های...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط