عشق دردناک پارت 33
پارت 🎁
وقتی وسایلم رو جمع کردم نگاهی به اتاقم انداختم این اتاق شاهد همه زجر کشیدنام تو این دوسال بود دفتر خاطراتم رو تو کشو کنار تخت گذاشتم تا هر وقت که جونگکوک رو پشیمون کردم بخونه و بدونه چه کار های باهام کرده
کیفم برداشتم به اون کارتی که شماره تهیونگ روش بود و اون روز بهم داد نگاه کردم و بهش زنگ زدم وقتی برداشت از صداش معلوم بود تعجب کرده
ا.ت: سلام ...هنوز سرقولت هستی؟
تهیونگ:ا.ت؟!
با بغض تو صدام گفتم
ا.ت:میشه بیایی دنبالم تهیونگ
صدای متعجبش بم شد وگفت
تهیونگ:تا 10 دقیقه دیگه جلو درم
چمدونم رو برداشتم و رفتم پایین که برگشتن سمتم
سوریون با پوزخند گفت
سوریون: بلاخره اومیدوارم دیگه نبینمت
اما جونگکوک پاشد و بااخم بهم نزدیک شدو بعد پوزخندی زد و گفت
جونگکوک: واقعا میخوای بری؟.... تو که جایی رو نداری
دیگه نمیخواستم جلوش کم بیارم همین الانشم زیادی احمق بودم
منم پوزخندی زدم
ا.ت:اره میخوام برم....واینکه جایی رو دارم یانه به تو مربوط نیست
عصبی لب زد
جونگکوک:من هنوزم شوهر تم
دیگه ازین کلمه٫٫ شوهر ٫٫ چندشم میشد دستم و بالا اوردم و با تموم حرص و عصبانیتی که سر چشمه تمام بلا هایی که این دوسال سرم اورد بود زدم تو گوشش
صدای هین سوریون و اجوما که از صدا مون تازه اومده بود اومد و جونگکوک که اول متعجب و بعد عصبی بهم خیره شد قبل اینکه بخواد کاری کنه صدامو بالا بردم
ا.ت: عو*ضی بی همچیز به خودت میگی شوهر وقتی که میخواستی بچه خودت رو بکشی اونم به خاطر حرف های یه هر*زه خیانت کار
دستشو بالا برد که بزنه تو گوشم
جونگکوک: دختره.....
نزاشتم و جیغ زدم
ا.ت:دستت بهم بخوره ازت شکایت میکنم خیانت کار عو*ضی ازت متنفرم اخرش بهت ثابت میشه چه اشتباهی کردی اما خیلی دیر میشه اونم وقتی که همه چیزت رو از دست دادی
دسته چمدونم رو محکم تر گرفتم و جلو چشم های متعجبشون به سمت بیرون راه افتادم وقتی درو باز کردم برگشتم سمت شون جونگکوک با چشم های سرخ از عصبانیت ومتعجبش هنوز نگاهم میکرد از همون فاصله بلند گفتم
ا.ت:هرچه زود تر برات درخواست طلا*ق میفرستم توافقی جدامیشیم
و بعد رفتم بیرون سریع از حیاط گذشتم بادیگارد متعجب درو برام باز کرد رفتم بیرون تهیونگ جلو در با ماشین وایستاده بود همین که منو دید پیاده شد
وقتی وسایلم رو جمع کردم نگاهی به اتاقم انداختم این اتاق شاهد همه زجر کشیدنام تو این دوسال بود دفتر خاطراتم رو تو کشو کنار تخت گذاشتم تا هر وقت که جونگکوک رو پشیمون کردم بخونه و بدونه چه کار های باهام کرده
کیفم برداشتم به اون کارتی که شماره تهیونگ روش بود و اون روز بهم داد نگاه کردم و بهش زنگ زدم وقتی برداشت از صداش معلوم بود تعجب کرده
ا.ت: سلام ...هنوز سرقولت هستی؟
تهیونگ:ا.ت؟!
با بغض تو صدام گفتم
ا.ت:میشه بیایی دنبالم تهیونگ
صدای متعجبش بم شد وگفت
تهیونگ:تا 10 دقیقه دیگه جلو درم
چمدونم رو برداشتم و رفتم پایین که برگشتن سمتم
سوریون با پوزخند گفت
سوریون: بلاخره اومیدوارم دیگه نبینمت
اما جونگکوک پاشد و بااخم بهم نزدیک شدو بعد پوزخندی زد و گفت
جونگکوک: واقعا میخوای بری؟.... تو که جایی رو نداری
دیگه نمیخواستم جلوش کم بیارم همین الانشم زیادی احمق بودم
منم پوزخندی زدم
ا.ت:اره میخوام برم....واینکه جایی رو دارم یانه به تو مربوط نیست
عصبی لب زد
جونگکوک:من هنوزم شوهر تم
دیگه ازین کلمه٫٫ شوهر ٫٫ چندشم میشد دستم و بالا اوردم و با تموم حرص و عصبانیتی که سر چشمه تمام بلا هایی که این دوسال سرم اورد بود زدم تو گوشش
صدای هین سوریون و اجوما که از صدا مون تازه اومده بود اومد و جونگکوک که اول متعجب و بعد عصبی بهم خیره شد قبل اینکه بخواد کاری کنه صدامو بالا بردم
ا.ت: عو*ضی بی همچیز به خودت میگی شوهر وقتی که میخواستی بچه خودت رو بکشی اونم به خاطر حرف های یه هر*زه خیانت کار
دستشو بالا برد که بزنه تو گوشم
جونگکوک: دختره.....
نزاشتم و جیغ زدم
ا.ت:دستت بهم بخوره ازت شکایت میکنم خیانت کار عو*ضی ازت متنفرم اخرش بهت ثابت میشه چه اشتباهی کردی اما خیلی دیر میشه اونم وقتی که همه چیزت رو از دست دادی
دسته چمدونم رو محکم تر گرفتم و جلو چشم های متعجبشون به سمت بیرون راه افتادم وقتی درو باز کردم برگشتم سمت شون جونگکوک با چشم های سرخ از عصبانیت ومتعجبش هنوز نگاهم میکرد از همون فاصله بلند گفتم
ا.ت:هرچه زود تر برات درخواست طلا*ق میفرستم توافقی جدامیشیم
و بعد رفتم بیرون سریع از حیاط گذشتم بادیگارد متعجب درو برام باز کرد رفتم بیرون تهیونگ جلو در با ماشین وایستاده بود همین که منو دید پیاده شد
۴۶.۹k
۲۰ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۴)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.