Miracle part 15
مین هی داشت با خودش کلنجار میرفت که با صدای تهیونگ برگشت و بهش نگاه کرد
تهیونگ که تازه از خواب بیدار شده بود با دستش موهاش رو از جلوی صورتش داد کنار و گفت
تهیونگ : وای سرم چقدر درد میکنه
تهیونگ به اطراف نگاهی انداخت و با تعجب پرسید
تهیونگ : دیشب چه اتفاقی افتاد ؟!
مین هی با تعجب پرسید
مین هی : تو چیزی یادت نمیاد ؟!
تهیونگ : نه یادم نمیاد…اتفاقات دیشب رو به یاد نمیارم
مین هی : هیچی ؟! یعنی حتی یه ذره هم یادت نمیاد ؟!
تهیونگ : نه مگه چه اتفاقی افتاده دیشب ؟!
مین هی : هیچی
مین هی سریع پاشد و کیفش رو برداشت و گفت
مین هی : من دیگه میرم…
تا تهیونگ خواست حرف مین هی رو تجزیه و تحلیل کنه صدای بسته شدن در اتاق اومد…
….
مین هی سریع رفت خونه و حموم کرد…لباساش رو عوض کرد و در حال شونه کردن موهاش بود که در اتاقش باز شد و می یونگ داخل شد
می یونگ : اونی !
می یونگ سریع رفت سمت مین هی و گفت
می یونگ : تا الان کجا بودی ؟!...دیشب چرا نیومدی خونه ؟!...چرا جواب تلفنت رو ندادی ؟!...میدونی چقدر نگرا…
مین هی : عه سرم رو خوردی…دو دقیقه نفس بگیر دختر
می یونگ : ببخشید
مین هی : دیشب برام کاری پیش اومد برای همین نتونستم بیام
می یونگ دوباره شروع کرد به سوال پرسیدن که…
می یونگ : چه کاری ؟!...با کی ؟!...کجا خوابید…
مین هی با چهره ای عصبانی به می یونگ خیره شد و می یونگ از ترس دیگه حرفش رو ادامه نداد
مین هی : نگران نباش حالم خوبه و آنقدر سوال هم نپرس
می یونگ : باشه…من دیگه میرم
می یونگ از اتاق خارج شد که مین هی نفس صدا داری کشید و آروم زیر لب زمزمه کرد
مین هی : یعنی واقعا هیچی از دیشب یادش نمیاد ؟!...حتی اون…وای مین هی داری چی میگی با خودت ؟!...دختر تو دیوونه شدی ؟!...بهتر که یادش نمیاد…منم باید فراموشش کنم…آره فراموشش می کنم…اصلا جوری رفتار می کنم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده…وای نه من نمی تونم فراموشش کنم…خاک تو سرت مین هی…آخه اون چه کاری بود تو کردی ؟!...وای بدبخت شدم😫
…..
تهیونگ به منظره بیرون پنجره خیره شده بود که حرف های می یونگ رو به یاد آورد
فلش بک به چند ساعت پیش
مین هی : تو چیزی یادت نمیاد ؟!
تهیونگ : نه یادم نمیاد…اتفاقات دیشب رو به یاد نمیارم
مین هی : هیچی ؟! یعنی حتی یه ذره هم یادت نمیاد ؟!
تهیونگ : نه مگه چه اتفاقی افتاده دیشب ؟!
مین هی : هیچی
پایان فلش بک
تهیونگ با یادآوری حرف های مین هی لبخندی زد و گفت
تهیونگ : مگه میشه فراموششون کنم…هیچ وقت اون شب رو فراموش نمیکنم کانگ مین هی…
#فیک
#تهیونگ
#جونگ_کوک
#بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_بی_تی_اس
تهیونگ که تازه از خواب بیدار شده بود با دستش موهاش رو از جلوی صورتش داد کنار و گفت
تهیونگ : وای سرم چقدر درد میکنه
تهیونگ به اطراف نگاهی انداخت و با تعجب پرسید
تهیونگ : دیشب چه اتفاقی افتاد ؟!
مین هی با تعجب پرسید
مین هی : تو چیزی یادت نمیاد ؟!
تهیونگ : نه یادم نمیاد…اتفاقات دیشب رو به یاد نمیارم
مین هی : هیچی ؟! یعنی حتی یه ذره هم یادت نمیاد ؟!
تهیونگ : نه مگه چه اتفاقی افتاده دیشب ؟!
مین هی : هیچی
مین هی سریع پاشد و کیفش رو برداشت و گفت
مین هی : من دیگه میرم…
تا تهیونگ خواست حرف مین هی رو تجزیه و تحلیل کنه صدای بسته شدن در اتاق اومد…
….
مین هی سریع رفت خونه و حموم کرد…لباساش رو عوض کرد و در حال شونه کردن موهاش بود که در اتاقش باز شد و می یونگ داخل شد
می یونگ : اونی !
می یونگ سریع رفت سمت مین هی و گفت
می یونگ : تا الان کجا بودی ؟!...دیشب چرا نیومدی خونه ؟!...چرا جواب تلفنت رو ندادی ؟!...میدونی چقدر نگرا…
مین هی : عه سرم رو خوردی…دو دقیقه نفس بگیر دختر
می یونگ : ببخشید
مین هی : دیشب برام کاری پیش اومد برای همین نتونستم بیام
می یونگ دوباره شروع کرد به سوال پرسیدن که…
می یونگ : چه کاری ؟!...با کی ؟!...کجا خوابید…
مین هی با چهره ای عصبانی به می یونگ خیره شد و می یونگ از ترس دیگه حرفش رو ادامه نداد
مین هی : نگران نباش حالم خوبه و آنقدر سوال هم نپرس
می یونگ : باشه…من دیگه میرم
می یونگ از اتاق خارج شد که مین هی نفس صدا داری کشید و آروم زیر لب زمزمه کرد
مین هی : یعنی واقعا هیچی از دیشب یادش نمیاد ؟!...حتی اون…وای مین هی داری چی میگی با خودت ؟!...دختر تو دیوونه شدی ؟!...بهتر که یادش نمیاد…منم باید فراموشش کنم…آره فراموشش می کنم…اصلا جوری رفتار می کنم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده…وای نه من نمی تونم فراموشش کنم…خاک تو سرت مین هی…آخه اون چه کاری بود تو کردی ؟!...وای بدبخت شدم😫
…..
تهیونگ به منظره بیرون پنجره خیره شده بود که حرف های می یونگ رو به یاد آورد
فلش بک به چند ساعت پیش
مین هی : تو چیزی یادت نمیاد ؟!
تهیونگ : نه یادم نمیاد…اتفاقات دیشب رو به یاد نمیارم
مین هی : هیچی ؟! یعنی حتی یه ذره هم یادت نمیاد ؟!
تهیونگ : نه مگه چه اتفاقی افتاده دیشب ؟!
مین هی : هیچی
پایان فلش بک
تهیونگ با یادآوری حرف های مین هی لبخندی زد و گفت
تهیونگ : مگه میشه فراموششون کنم…هیچ وقت اون شب رو فراموش نمیکنم کانگ مین هی…
#فیک
#تهیونگ
#جونگ_کوک
#بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_بی_تی_اس
۳۷.۲k
۰۸ دی ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۳۳)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.