قسمت ۱۱
قسمت ۱۱
بعد از اون شب و دعوای پر از هیجان، رابطهی جونگکوک و «ات» وارد مرحلهی تازهای شده بود؛ یک رابطهی واقعی که دیگه هیچکدام از طرفین نمیتونستند منکرِ حسِ بینشان بشن. اما آرامشِ این عمارتِ بزرگ قرار نبود به همین راحتی دووم بیاره.
یک روز عصر، وقتی جونگکوک تو شرکت درگیر جلسات فشرده بود، یکی از منشیها خبر داد که مهمانی منتظر اوست. جونگکوک با تعجب به لابی رفت و با دیدن چهرهای که اصلاً انتظارش رو نداشت، قدمهاش کند شد: «سوهی» (So-hee)؛ نامزدِ سابقش که سالها پیش بدون هیچ توضیحی کره رو ترک کرده بود و حالا، دقیقاً وقتی که زندگی جونگکوک داشت رنگ و بوی واقعی میگرفت، برگشته بود.
سوهی با لبخندی که هنوز همون ترکیبِ فریبندهی قدیمی رو داشت، جلو اومد: «سلام جونگکوک… دلت برام تنگ نشده بود؟ شنیدم ازدواج کردی، اومدم ببینم کی تونسته جای من رو بگیره.»
جونگکوک با نگاهی سرد و بیروح، دست به سینه ایستاد و گفت: «اینجا جای مناسبی برای این حرفها نیست، سوهی. و از همه مهمتر، زندگی من هیچ ربطی به تو نداره.»
اما خبر مثل باد در شرکت پیچید و خیلی زود به گوش «ات» هم رسید.
[قسمت نهم: رویارویی در کاخِ جئون]
وقتی جونگکوک شب به عمارت برگشت، انتظار داشت با یک فضای آروم یا حداقل همیشگی روبهرو بشه، اما فضای خونه بوی طوفان میداد. «ات» توی سالن نشیمن نشسته بود. روی میز، یک فنجان قهوه بود که مشخص بود ساعتهاست دستنخورده باقی مونده.
جونگکوک در رو بست و کتش رو روی مبل انداخت: «شنیدی، مگه نه؟»
«ات» بلند شد. نگاهش سرد، اما چشمهاش پر از غرور بود. هیچ اثری از حسادتِ بچگانه تو صداش نبود؛ فقط یک پرسشِ محکم وجود داشت: «باید تعجب کنم که نامزدِ سابقِ آقای جئون برگشته و سراغ زندگیِ مشترکِ فرمالیتهی ما اومده؟»
بعد از اون شب و دعوای پر از هیجان، رابطهی جونگکوک و «ات» وارد مرحلهی تازهای شده بود؛ یک رابطهی واقعی که دیگه هیچکدام از طرفین نمیتونستند منکرِ حسِ بینشان بشن. اما آرامشِ این عمارتِ بزرگ قرار نبود به همین راحتی دووم بیاره.
یک روز عصر، وقتی جونگکوک تو شرکت درگیر جلسات فشرده بود، یکی از منشیها خبر داد که مهمانی منتظر اوست. جونگکوک با تعجب به لابی رفت و با دیدن چهرهای که اصلاً انتظارش رو نداشت، قدمهاش کند شد: «سوهی» (So-hee)؛ نامزدِ سابقش که سالها پیش بدون هیچ توضیحی کره رو ترک کرده بود و حالا، دقیقاً وقتی که زندگی جونگکوک داشت رنگ و بوی واقعی میگرفت، برگشته بود.
سوهی با لبخندی که هنوز همون ترکیبِ فریبندهی قدیمی رو داشت، جلو اومد: «سلام جونگکوک… دلت برام تنگ نشده بود؟ شنیدم ازدواج کردی، اومدم ببینم کی تونسته جای من رو بگیره.»
جونگکوک با نگاهی سرد و بیروح، دست به سینه ایستاد و گفت: «اینجا جای مناسبی برای این حرفها نیست، سوهی. و از همه مهمتر، زندگی من هیچ ربطی به تو نداره.»
اما خبر مثل باد در شرکت پیچید و خیلی زود به گوش «ات» هم رسید.
[قسمت نهم: رویارویی در کاخِ جئون]
وقتی جونگکوک شب به عمارت برگشت، انتظار داشت با یک فضای آروم یا حداقل همیشگی روبهرو بشه، اما فضای خونه بوی طوفان میداد. «ات» توی سالن نشیمن نشسته بود. روی میز، یک فنجان قهوه بود که مشخص بود ساعتهاست دستنخورده باقی مونده.
جونگکوک در رو بست و کتش رو روی مبل انداخت: «شنیدی، مگه نه؟»
«ات» بلند شد. نگاهش سرد، اما چشمهاش پر از غرور بود. هیچ اثری از حسادتِ بچگانه تو صداش نبود؛ فقط یک پرسشِ محکم وجود داشت: «باید تعجب کنم که نامزدِ سابقِ آقای جئون برگشته و سراغ زندگیِ مشترکِ فرمالیتهی ما اومده؟»
- ۲۴۸
- ۰۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط