سناریو بونتن پارت اخر
امروز زدم تو کار پارتای اخر
شروع
نویسنده: خونه خالی خالی شده بود و ا/ت رفت تا کمی. بخوابه
(برای کسایی که شاید یادشون رفته باشه پارت قبل مایکی از خونه رفت و ا/ت تنها موند)
نویسنده: بعد از مدتی صدای قدمای سنگین چند نفر به گوش میرسید اما ا/ت هنوز خواب بود تا اینکه در خونه رو شکوندن
یه مرد با کت و شلوار و قد بلند کشیده وارد شد
؟؟؟: دخترو رو بیارید
نویسنده: ا/ت متوجه حضور اونا شد هر چقدر تلاش برای فرار کرد نتونست
و در اخر بیهوشش کردن و با خودشون بردن
مثل اینکه این افرار دشمنای قدیمی بونتن بودن
و حالا دنبال انتقام هستن
نویسنده: بعد حدود ۲ ساعت مایکی هرچقدر به گوشی ا/ت زنگ میزدن جواب نمیداد و رفت سمت خونه
خبری از ا/ت نبود کل خونه خالی شده بود همه حا بهم ریخته بود
مایکی درجا به سانزو دستور داد که رد ا/ت رو پیدا کنه
و خوشبخاته پیدا کرد
ولی ولی وقتی رسیدن به مقر اونا مایکی ا/ت رو دید که از سرش خون میومد
صورت قشنگش پر از خون شده بود
شروع شد .....کل محیط رو صدای تفنگ و ناله از شدت درد کتک خوردن پر شده بود
دیوانه وار ادم کشته میشد
اون ها سزاوار همچین چیزی بودن چرا ؟
چون به تنها ادم مهم زندگی مایکی اسیب رسونده بودن
نویسنده: مایکی ا/ت رو بلند میکنه و با خودش میبره
مایکی: ا/ت نمیزارم دیگه کسی بهت اسیب بزنه
ا/ت: پس اومدی مایکی
نویسنده: ادامشو میزارم به ذهن شما
پایان
شروع
نویسنده: خونه خالی خالی شده بود و ا/ت رفت تا کمی. بخوابه
(برای کسایی که شاید یادشون رفته باشه پارت قبل مایکی از خونه رفت و ا/ت تنها موند)
نویسنده: بعد از مدتی صدای قدمای سنگین چند نفر به گوش میرسید اما ا/ت هنوز خواب بود تا اینکه در خونه رو شکوندن
یه مرد با کت و شلوار و قد بلند کشیده وارد شد
؟؟؟: دخترو رو بیارید
نویسنده: ا/ت متوجه حضور اونا شد هر چقدر تلاش برای فرار کرد نتونست
و در اخر بیهوشش کردن و با خودشون بردن
مثل اینکه این افرار دشمنای قدیمی بونتن بودن
و حالا دنبال انتقام هستن
نویسنده: بعد حدود ۲ ساعت مایکی هرچقدر به گوشی ا/ت زنگ میزدن جواب نمیداد و رفت سمت خونه
خبری از ا/ت نبود کل خونه خالی شده بود همه حا بهم ریخته بود
مایکی درجا به سانزو دستور داد که رد ا/ت رو پیدا کنه
و خوشبخاته پیدا کرد
ولی ولی وقتی رسیدن به مقر اونا مایکی ا/ت رو دید که از سرش خون میومد
صورت قشنگش پر از خون شده بود
شروع شد .....کل محیط رو صدای تفنگ و ناله از شدت درد کتک خوردن پر شده بود
دیوانه وار ادم کشته میشد
اون ها سزاوار همچین چیزی بودن چرا ؟
چون به تنها ادم مهم زندگی مایکی اسیب رسونده بودن
نویسنده: مایکی ا/ت رو بلند میکنه و با خودش میبره
مایکی: ا/ت نمیزارم دیگه کسی بهت اسیب بزنه
ا/ت: پس اومدی مایکی
نویسنده: ادامشو میزارم به ذهن شما
پایان
- ۱۳.۳k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط