مهم ترین دارایی بانتن
فصل۴ پارت ۵
از زبان راوی:
هینا در جعبه رو باز کرد و ناخودآگاه لبخندی روی لبش شکل گرفت و سپس با دست راستش گردنبند گرون قیمت و خاصی ک داخل جعبه بود رو بیرون آورد. با ذوق بچگانه ب سمت اینه درابر رفت و گردنيند رو جلوی گردنش قرار داد و بهش خیره شد ک صدایی گفت" دوستش داری؟" هینا با ذوق ب سمت صدا برگشت و گفت" خیلی زیباست... ولی مایکی این گرونه مجبور نبودی انق..." مایکی چشم بسته اما با لبخندی کوچیک گفت" تو ارزشت بیشتره"
مایکی به سمت هینا میاد و گردنبند رو براش میبنده و نارا با لبخند به اینه خیره میشه .
کمی بعد هینا موهاشو آماده میکنه.
کل مدت مایکی روی تخت نشسته بود .
هینا بعد از انتخاب لباسش ب سمت مایکی برمیگرده" میشه بری بیرون؟ میخوام لباسمو عوض کنم" مایکی بدون نگاه کردن ب هینا همونطور ک روی تخت نشسته کمی بیشتر ب تاج تخت لممیده و با صدایی اروم میگه" چرا برم بیرون؟ ... اون بدن تو هرچند زیبا اما کاملا عادیه...( روی تخت میشینه و ب هینا نگاه میکنه) تازه .. من دوست پسر توام..خجالت نکش" هینا با لبخندی ملیح پشتشو ب مایکی میکنه و آماده برای تعویض لباس میشه و مایکی دوباره روی تخت لم میده اما چشماشو میبنده و هرگز باز نمیکنه. هینا پیرهن کوتاه و صورتی خود رو ک از برند خاصی خریده رو توی تنش کمی صاف میکنه و موهاشو درست میکنه و با ذوق ب سمت مایکی میره" خوب شدم؟" مایکی چشماشو باز میکنه اما با دیدن اون صحنه انگار دوباره عاشق میشه. چشماش کمیگرد میشه و بدنش شل.نفس عمیقی میکشه و میگه" خوب؟ تو زیباترین زن دنیایی...و میخوام اینو بدونی ک...باعث افتخارمه ک دارمت" هینا با خجالت لبخندی میزنه و چیزی نمیگه( هینا تعجب کرده چون مایکی معمولا انقدر مستقیم تعریف عاشقلنه نمیکنه )
حدود ۲۰ دقیقه بعد هینا و مایکی از ماشین لوکس و مشکی مات مایکی ک با راننده شخصی و چند ماشین برای محافظت از دید جمع پوشیده شده بود پیاده شدن و از شیب کمی بالا رفتن ک مایکی دست هینا رو گرفت و وقتی ب بالای سطح شیب دار رسیدن هینا گفت" اینجا واقعا قشنگه... " باد خنکی موهای هینا رو نوازی کرد و ماپیونی ک روی موهای خود داشت رو کمی کج کرد و مایکی با چشمانی ک مشخصه چیزی برای از دست دادن نداره ب زمین خیره بود . هینا گفت" چیزی شده؟"
مایکی در همون حالت با صدایی ارومگفت" هینا...ازت ممنونم ... تو منو با تموم اون ویژگی های بدم قبول کردی...تاریک ترین بخش منو دیدی...بانتن رو دیدی... ن تنها ترکم نکردی بلکه کنارم موندی و نزاشتی تو اون سیاهی غرق بشم....ازت واقعا ممنونم"
هینا با لبخندی مایکی رو در آغوش گرفت. سر مایکی روی گردن هینا بود و با تعجب سعی در آگاه شدن از وضعیت فعلی داشت. هینا موهای اون رو ناز کرد و گفت" من...وقتی گفتم دوستت دارم یعنی.... شاید عشق اولم نباشی ولی من با تمام وجودم دوستت دارم... تو هر شرایطی..با تمام معایب و مزایایی ک داری.. با تموم ترس و تاریکی های وجودت...من گفتم دوستت دارم و پای حرفممیمونم"
مایکی ک تحت تاثیر حرفا قرار گرفته برای اولین بار چشماشو بست و اجازه داد تموم مشکلات و ترس هاش برای چند دقیقه از بدنش بیرون بره و خودشو کاملا ب هینا سپرد. در همون لحظه صدای ترکیدن و آتیش بازی شروع شد . هینا و نایکی از اون فرم خارج شدن و وقتی هینا مشغول خیره شدن با تعجب ب آسمان شب بود مایکی دستشو گرفت. هردو مشغول دیدن آسمون قشنگ و آتیش بازی بودند .
مایکی برای اولین باز تو زندگیش احساس موفق بودن و تنها تبودن رو تجربه کرد . انگار ک در همون لحظه روح دراکن ، باجی ، میتسویا و بقیه اعضا کنارش قرار داشت. داخل چشمای مایکی اشک حلقه کرده بود ولی با ذوق و اشتیاق کمی ک درون وجودش زنده بود سعی در کنترل احساساتش داشت.
#مهمترینداراییبانتن #انیمه #مایکی #بونتن #توکیوریونجرز #گنگ #ژاپن #سناریو #وانشات #ریاکشن
از زبان راوی:
هینا در جعبه رو باز کرد و ناخودآگاه لبخندی روی لبش شکل گرفت و سپس با دست راستش گردنبند گرون قیمت و خاصی ک داخل جعبه بود رو بیرون آورد. با ذوق بچگانه ب سمت اینه درابر رفت و گردنيند رو جلوی گردنش قرار داد و بهش خیره شد ک صدایی گفت" دوستش داری؟" هینا با ذوق ب سمت صدا برگشت و گفت" خیلی زیباست... ولی مایکی این گرونه مجبور نبودی انق..." مایکی چشم بسته اما با لبخندی کوچیک گفت" تو ارزشت بیشتره"
مایکی به سمت هینا میاد و گردنبند رو براش میبنده و نارا با لبخند به اینه خیره میشه .
کمی بعد هینا موهاشو آماده میکنه.
کل مدت مایکی روی تخت نشسته بود .
هینا بعد از انتخاب لباسش ب سمت مایکی برمیگرده" میشه بری بیرون؟ میخوام لباسمو عوض کنم" مایکی بدون نگاه کردن ب هینا همونطور ک روی تخت نشسته کمی بیشتر ب تاج تخت لممیده و با صدایی اروم میگه" چرا برم بیرون؟ ... اون بدن تو هرچند زیبا اما کاملا عادیه...( روی تخت میشینه و ب هینا نگاه میکنه) تازه .. من دوست پسر توام..خجالت نکش" هینا با لبخندی ملیح پشتشو ب مایکی میکنه و آماده برای تعویض لباس میشه و مایکی دوباره روی تخت لم میده اما چشماشو میبنده و هرگز باز نمیکنه. هینا پیرهن کوتاه و صورتی خود رو ک از برند خاصی خریده رو توی تنش کمی صاف میکنه و موهاشو درست میکنه و با ذوق ب سمت مایکی میره" خوب شدم؟" مایکی چشماشو باز میکنه اما با دیدن اون صحنه انگار دوباره عاشق میشه. چشماش کمیگرد میشه و بدنش شل.نفس عمیقی میکشه و میگه" خوب؟ تو زیباترین زن دنیایی...و میخوام اینو بدونی ک...باعث افتخارمه ک دارمت" هینا با خجالت لبخندی میزنه و چیزی نمیگه( هینا تعجب کرده چون مایکی معمولا انقدر مستقیم تعریف عاشقلنه نمیکنه )
حدود ۲۰ دقیقه بعد هینا و مایکی از ماشین لوکس و مشکی مات مایکی ک با راننده شخصی و چند ماشین برای محافظت از دید جمع پوشیده شده بود پیاده شدن و از شیب کمی بالا رفتن ک مایکی دست هینا رو گرفت و وقتی ب بالای سطح شیب دار رسیدن هینا گفت" اینجا واقعا قشنگه... " باد خنکی موهای هینا رو نوازی کرد و ماپیونی ک روی موهای خود داشت رو کمی کج کرد و مایکی با چشمانی ک مشخصه چیزی برای از دست دادن نداره ب زمین خیره بود . هینا گفت" چیزی شده؟"
مایکی در همون حالت با صدایی ارومگفت" هینا...ازت ممنونم ... تو منو با تموم اون ویژگی های بدم قبول کردی...تاریک ترین بخش منو دیدی...بانتن رو دیدی... ن تنها ترکم نکردی بلکه کنارم موندی و نزاشتی تو اون سیاهی غرق بشم....ازت واقعا ممنونم"
هینا با لبخندی مایکی رو در آغوش گرفت. سر مایکی روی گردن هینا بود و با تعجب سعی در آگاه شدن از وضعیت فعلی داشت. هینا موهای اون رو ناز کرد و گفت" من...وقتی گفتم دوستت دارم یعنی.... شاید عشق اولم نباشی ولی من با تمام وجودم دوستت دارم... تو هر شرایطی..با تمام معایب و مزایایی ک داری.. با تموم ترس و تاریکی های وجودت...من گفتم دوستت دارم و پای حرفممیمونم"
مایکی ک تحت تاثیر حرفا قرار گرفته برای اولین بار چشماشو بست و اجازه داد تموم مشکلات و ترس هاش برای چند دقیقه از بدنش بیرون بره و خودشو کاملا ب هینا سپرد. در همون لحظه صدای ترکیدن و آتیش بازی شروع شد . هینا و نایکی از اون فرم خارج شدن و وقتی هینا مشغول خیره شدن با تعجب ب آسمان شب بود مایکی دستشو گرفت. هردو مشغول دیدن آسمون قشنگ و آتیش بازی بودند .
مایکی برای اولین باز تو زندگیش احساس موفق بودن و تنها تبودن رو تجربه کرد . انگار ک در همون لحظه روح دراکن ، باجی ، میتسویا و بقیه اعضا کنارش قرار داشت. داخل چشمای مایکی اشک حلقه کرده بود ولی با ذوق و اشتیاق کمی ک درون وجودش زنده بود سعی در کنترل احساساتش داشت.
#مهمترینداراییبانتن #انیمه #مایکی #بونتن #توکیوریونجرز #گنگ #ژاپن #سناریو #وانشات #ریاکشن
- ۱۹.۳k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط