#خورشیدوماه 🌙☀️

#خورشیدوماه 🌙☀️
part=25(فصل2)

«دیدگاه ایرانا»

بلند شدم رفتم توی تراس تا راحت تر با ماهان صحبت کنم، هنوز فکرامو کامل نکرده بودم دلمم میخواست قبل تماس گرفتن با مامان لیلا صحبت کنم، ولی خب بازم خواستم حرف خوده ماهان رو بشنوم.


«مکالمه ماهان و ایرانا»

ماهان: الو سلام خوبین؟

ایرانا: سلام ممنونم ببخشید دیر شد

ماهان: اختیار دارید این چه حرفیه، فکراتونو کردید؟

ایرانا: آم.. راستش فعلا نمیتونم کامل تصمیم بگیرم توی بد موقعیتی گیر کردم

ماهان: توی چه موقعیتی؟ میگم میخوای حضوری صحبت کنیم؟

ایرانا: آممم،،، نمیدونم،، اگه بشه که خوبه

ماهان: اوکیه پس شما بی زحمت ادرستو بده من فردا میام دنبالت میریم کافه چطوره؟

ایرانا: خب من خودم میام، میخوام رک و راست بگم همینجوری اعتماد نمیکنم باهات بیام

ماهان: عا خب باشه،، پس ادرس رو برات میفرستم خودت بیا

ایرانا: باشه ممنونم

*پایان مکالمه*

«دیدگاه ایرانا»

از تراس اومدم بیرون، رفتم جای مامان لیلا نشستم خواستم باهاش حرف بزنم اما زبونم بسته بود با خودم میگفتم اول حرفای ماهان رو بشنوم بعد بیام مشورت کنم،، استرس عجیبی هم داشتم، اخه من توی دانشگاه به ماهان جواب رد دادم نمیدونم چجوری الان جمع و جورش کنم اخه من حامیمو دوست دارم، الانم که دانشگاهم تموم شده وگرنه اصلا باهاش به کافه نمیرفتم.


حامیم: آم ایرانا حس میکنم یه نگرانی داری چیشده؟

ایرانا: ها هیچی خوبم،،

مامان لیلا: چیشده دخترم؟

حامیم: توی تراس داشتی با کسی صحبت میکردی وقتی اومدی اینجوری شد حالت،، حس میکنم چیزی شده

ایرانا: نه بابا خوبم چرا بد باشم

جانا: بسسس کنیدددد من گشنمه

ایرانا: حییح😂

جانا: وویییی خندیدیییی🥹🥹😭😂

ایرانا: وا🗿

مامان لیلا: بیاید میز شام رو اماده کنیم😊

«دیدگاه حامیم»

حالم دگر گون شد، نمیدونستم چش شده میخواستم بدونم دلم میخواست بپرسم کی پشت تلفن حالتو بد کرد ولی باز میگفتم من هنوز هیچکارشم.
دیدگاه ها (۰)

تا وقتی هفت نفر کنارم هستند(فصل ۳)

چند پارتی

وقتی عضو هشتم بودی🩶پارت ۲بعد از تمرین توی تایم استراحت تصمیم...

True Love②⑧با خوشحالی رفتم داخل خونه ا/ت: ماماننننن، ماماننن...

پارت دوم دو پارتی هیونجین 🤍. درخواستی. ات: سلام هیونجین: سلا...

Pat:10اسم: عاشق چشماش شدما.ت . جواب بیبی چکم مثبت بود. هم تر...

پارت هدیه🎁part 45شوگا گفت بیا به هم برگردیملارا بدون معطلی گ...

★دوست بچگی...p⁵یکسال از ندیدن نامجون می‌گذشت...اولش خیلی سخت...

《وقتی برات قلدری میکرد ولی...》پارت³ویو ا/تمامان ا/ت: سلام دخ...

رمان هکر کوچولوی من پارت ششم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط