For the first and last time پارت ۱۱

این بار سومیه که این پارتو میزارم اگه بازم پاک بشه فکرکنم کلا باید یجور دیگه بنویسم

ویو نویسنده
ا/ت به دلیل ترسی که از خون داشت بیهوش شد
ببری که جلوی ات قرار گرفته بود سیر بود و فقط برای اینکه ببینه کی هست به اون نزدیک شد و فقط بوش کرد و رفت گوشه ای که غذای داخل معدش هضم و برای وعده بعدی غذاییش اماده بشه
دوروز گذشت
و محموله رسید و پول ها جابه جا
تموم شد اون معامله طاقت فرسا تموم شده بود اما جئون هنوز اعصابش خورد بود
قبلا هم گفتم جئون ادمی نیست که عصبانیتشو فقط سر وسایل خالی کنه
تمامی ندیمه ها جمع شدن
منتظر بودن که ببینن چه کسی قراره به عنوان برده امشب بره زیر دست جئون
اما بر خلاف انتظار همه جئون بی تفاوت از کنارشون گذشت
و به سمت اتاقش قدم برداشت
این بی تفاوتی بیشتر بقیه رو میترسوند
از اون طرف دوروز گذشته بود و اون دختر بی اب و غذا و تنها با یک ببر مونده بود
در اتاق تنها زمانی باز میشد که برای ببر غذا میاوردن
در این صورت کناتا کاری به دخترک نداشت

________

ویو ا/ت
دوروز گذشته بود
و من تمام خاطراتمو توی ذهنم مرور کردم
دیگه تلاشی نمیکردم برای ازاد کردنم
یاد خاطرات گذشتم افتادم
روزایی که با یونگی میگذروندم
زمانایی که حالم بد بود و اون بهتر از همه پیشم بود
حالا راحت و ازاد گریه میکردم
رفتم دم بالکن
درو باز کردم ماه کامل بود امشب
و به خوبی زیباییشو نشون میداد
به لبه بالکن رسیدم
ارتفاع نسبتا زیاد بود
و نرده ها کوتاه
باد سردی میوزید باعث لرزی شد تو بدنم
دیگه هیچی برام مهم نبود
دیگه چیزی نداشتم که ترسی داشته باشم برای از دست دادنش
روی نرده ها نشستم و پاهامو تکون میدادم اما قصدی برای خودکشی یا چیز دیگه ایی نداشتم
فقط داشتم ازادانه کاری رو میکردم که دلم میگفت
که یهو
در اتاق باز شد

ویو‌کوک:
به سمت اتاقم خیز برداشتم
درسته همه چیز به خوبی تموم شداما اتیشی هنوز توی بدنم شعله ور بود
با شتاب بلند شد و به طبقه بالا رفت
و در اتاق کناتا رو باز کرد با دیدن اون صحنه یاد گذشتش افتاد و بدوت هیچ فکری سمت دخترک رفت
و دستشو کشید که باعث افتاد دختر شد
*هی داری چیکار میکنی (باصدایی بلند که توش ترس موج میزد؛
#معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟(عربده)
*م من کاری نک ..نکردم
#که کاری نکردی ها؟
*….
#یه چیزی بگو با توعم
*چ..چی باید بگم؟
#یکاری میکنم که دلتنگ همین روزات بشی
*چی؟؟؟
#همین که شنیدی

دخترک رو کشون کشون برد به سمت اتاقش و دست هاشو با کمربند به تاج تخت محکم بست

یعنی چی در انتظار دختر ما بود؟

حمایت کنیددد مرسیییی
لایک.کامنت.فالو یادتون نره هاااا بوس به همتون🤍😭
دیدگاه ها (۱۹)

{عشق بی پایان}پارت:۲اون...اونهمون پسریه که تو کتاب بود؟؟؟پشم...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ویو &تقریباً نیم ساعت بود که ...

پارت ۲۴

The unwanted roommate __________________________ویو جئون جون...

چند پارتی تهیونگ 🥺🤍✨وقتی دابمسش گرفتی ولی...ویو منن 😌ناگهان ...

جادویی به نام عشق

رمان عشق ممنوع

به زیباییه مشکی

پارت ۵۰ | پایان پروندهویو جونگ‌کوکچند دقیقه بود هیچ‌کس حرف ن...

۳ پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط