جنگل نفرین شده پارت ۲۳
شارلوت چند لحظه
فقط به پادشاه نگاه کرد.
بعد با صدای لرزان گفت:
«یعنی...»
«تو بابای واقعی من نیستی؟»
پادشاه جواب نداد.
شارلوت نفسش را حبس کرد.
«مامانم هم...»
پادشاه حرفش را قطع کرد.
«بله.»
شارلوت ساکت شد.
انگار تمام صداهای اطرافش
برای چند لحظه ناپدید شدند.
نگاهش پایین افتاد.
بعد ناگهان...
چهرهی ملکه
در ذهنش ظاهر شد.
همان نگاه.
همان صدای آرام.
شارلوت زیر لب گفت:
«چقدر آشنا بود...»
تهیونگ نگاهش کرد.
«چی؟»
شارلوت سرش را بالا آورد.
به پادشاه جنگل نگاه کرد.
«چرا منو آوردی اینجا؟»
پادشاه چند لحظه
به او خیره ماند.
بعد گفت:
«چون اون شب...»
«اگه تو رو نمیآوردم...»
مکث کرد.
«زنده نمیموندی.»
شارلوت با تعجب گفت:
«چی؟»
اما قبل از اینکه
جوابش را بشنود...
چشمانش آرام بسته شد.
بدنش شل شد.
تهیونگ سریع جلو پرید.
«شارلوت!»
او را در آغوش گرفت.
«شارلوت، بیدار شو!»
الف فوراً گفت:
«نترس.»
تهیونگ با نگرانی نگاهش کرد.
«چی شده؟»
الف شیشههای دارو را
روی میز گذاشت.
«اثرات داروعه.»
تهیونگ اخم کرد.
«پس چرا بیهوش شد؟»
الف آهسته گفت:
«بدنش خیلی ضعیفه.»
«دارو داره اثر میکنه.»
تهیونگ به صورت آرام شارلوت نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
«پس چرا حس خوبی ندارم؟»
پادشاه جنگل
ساکت به آنها نگاه میکرد.
اما این بار...
چشمانش پر از نگرانی بود.
برای پارت بعدی ۶ تا لایک میخوام . با دوتا کامنت. مرسی ماچ به کله های نازتون. راستی ، ۴ روز تا مدارس مونده .میخوام تو این ۴ روز فیک رو تموم کنم. شینگیلی نانایی ناناییی
فقط به پادشاه نگاه کرد.
بعد با صدای لرزان گفت:
«یعنی...»
«تو بابای واقعی من نیستی؟»
پادشاه جواب نداد.
شارلوت نفسش را حبس کرد.
«مامانم هم...»
پادشاه حرفش را قطع کرد.
«بله.»
شارلوت ساکت شد.
انگار تمام صداهای اطرافش
برای چند لحظه ناپدید شدند.
نگاهش پایین افتاد.
بعد ناگهان...
چهرهی ملکه
در ذهنش ظاهر شد.
همان نگاه.
همان صدای آرام.
شارلوت زیر لب گفت:
«چقدر آشنا بود...»
تهیونگ نگاهش کرد.
«چی؟»
شارلوت سرش را بالا آورد.
به پادشاه جنگل نگاه کرد.
«چرا منو آوردی اینجا؟»
پادشاه چند لحظه
به او خیره ماند.
بعد گفت:
«چون اون شب...»
«اگه تو رو نمیآوردم...»
مکث کرد.
«زنده نمیموندی.»
شارلوت با تعجب گفت:
«چی؟»
اما قبل از اینکه
جوابش را بشنود...
چشمانش آرام بسته شد.
بدنش شل شد.
تهیونگ سریع جلو پرید.
«شارلوت!»
او را در آغوش گرفت.
«شارلوت، بیدار شو!»
الف فوراً گفت:
«نترس.»
تهیونگ با نگرانی نگاهش کرد.
«چی شده؟»
الف شیشههای دارو را
روی میز گذاشت.
«اثرات داروعه.»
تهیونگ اخم کرد.
«پس چرا بیهوش شد؟»
الف آهسته گفت:
«بدنش خیلی ضعیفه.»
«دارو داره اثر میکنه.»
تهیونگ به صورت آرام شارلوت نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
«پس چرا حس خوبی ندارم؟»
پادشاه جنگل
ساکت به آنها نگاه میکرد.
اما این بار...
چشمانش پر از نگرانی بود.
برای پارت بعدی ۶ تا لایک میخوام . با دوتا کامنت. مرسی ماچ به کله های نازتون. راستی ، ۴ روز تا مدارس مونده .میخوام تو این ۴ روز فیک رو تموم کنم. شینگیلی نانایی ناناییی
- ۵.۳k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط