{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چهار بعدازظهر بود و تو دقیقاً جلوی پیست اسکیت روی یخ ایست

چهار بعدازظهر بود و تو دقیقاً جلوی پیست اسکیت روی یخ ایستاده بودی؛ با یه جفت اسکیت سفید که به پا‌هات بسته شده بودن و صورتی که انگار همین الان قراره وصیت‌نامه‌ت رو بنویسی.
سونگهون، با لبخند مسخره‌ای که از وقتی وارد پیست شده بود روی لب‌هاش نشسته بود، دستکش‌هاش رو مرتب کرد و گفت:
«خب، عزیزم. آماده‌ای؟»
به یخ زیر پاهات نگاه کردی و بعد بهش.
«سونگهون.»
«هوم؟»
«اگه امروز مردم، به مامانم بگو دوستش داشتم.»
پسر خندید. «عزیزم، قراره اسکیت کنیم، نه اینکه بریم جنگ.»
«برای تو فرقی نداره! تو با چوب هاکی به دنیا اومدی، من با دو تا پای چپ!»
سونگهون خندید و دستت رو گرفت.
«بیا، من نگهت می‌دارم.»
با تردید وارد پیست شدی.
همه‌چیز خوب پیش می‌رفت.
یعنی تا سه ثانیه‌ی اول.
بعد پای راستت به چپت خیانت کرد.
«وای وای وای وای— سونگهونننن!»
سونگهون سریع دستت رو گرفت و کشیدت سمت خودش. تو محکم به سینه‌ش برخورد کردی و دست‌هات رو دور کمرش حلقه کردی.
اون با خنده گفت: «دیدی؟ گرفتمت.»
سرت رو از روی سینه‌ش بلند کردی.
«من نترسیدم.»
«البته که نه.»
«اصلاً هم نزدیک نبود زمین بخورم.»
«معلومه، عزیزم.»
«و اگه یه بار دیگه بخندی، همین‌جا ازت جدا می‌شم.»
سونگهون لب‌هاش رو روی هم فشار داد تا نخنده.
«باشه، باشه. دیگه نمی‌خندم.»
دو ثانیه سکوت.
بعد دوباره زد زیر خنده.
«سونگهون پارک!»
«ببخشیددد! آخه صورتت—»
با دستکش به بازوش کوبیدی.
«ازت متنفرم!»
«نه، نیستی.»
«چرا، هستم!»
«پس دستم رو ول کن.»
سریع‌تر بهش چسبیدی.
«نه!»
سونگهون دوباره خندید. «دقیقاً همون‌طور که فکر می‌کردم.»
بعد از حدود ده دقیقه، بالاخره تونستی بدون کمکش روی یخ وایستی.
البته با این شرط که سونگهون فقط نیم متر ازت فاصله داشته باشه.
«آفرین، عزیزم! حالا یه قدم بیا جلو.»
پات رو بلند کردی.
گذاشتی روی یخ.
پای دیگه‌ت سر خورد.
دست‌هات توی هوا شروع کردن به چرخیدن؛ انگار داشتی برای هواپیماها علامت فرود اضطراری می‌دادی.
«من دارمممم می‌افتممممم!»
سونگهون که سعی می‌کرد خودش رو بهت برسونه، فریاد زد: «دستامو بگیر! دستامو بگیر!»
«کدوم دستاااااا؟!»
«همین دوتا دست لعنتی که جلوی صورتتن!»
بالاخره دستش رو گرفتی.
ولی به‌جای اینکه خودت رو نجات بدی، اون رو هم با خودت کشیدی.
پَخ!
هر دوتون روی یخ افتادین.
چند ثانیه سکوت مطلق.
بعد صدای خنده‌ی بلند سونگهون کل پیست رو برداشت.
تو روی یخ دراز کشیده بودی و با ناباوری بهش نگاه می‌کردی.
«داری می‌خندی؟»
سونگهون دستش رو روی شکمش گذاشته بود و از خنده نفس کم آورده بود.
«ببخشید، ببخشید، ولی تو منو کشیدی پایین!»
«چون تو دوست‌پسرمی! وظیفته با من سقوط کنی!»
پسر سرش رو چرخوند و با چشم‌های خندون بهت نگاه کرد.
«آهان، پس این‌طوریه؟»
«دقیقاً.»
«باشه، خانم پارک.»
قبل از اینکه بفهمی منظورش چیه، دست‌هاش رو دور کمرت حلقه کرد و تو رو به خودش نزدیک کرد.
«حالا که هر دومون روی زمینیم، حداقل یه بوس بهم بده.»
چشم‌هات گرد شدن.
«اینجا؟ جلوی همه؟!»
سونگهون شونه بالا انداخت.
«چرا که نه؟»
«چون من هنوز زنده‌ام و دوست دارم همین‌طور بمونم!»
خندید و خم شد تا گونه‌ت رو ببوسه.
اما درست همون لحظه، یکی از اسکیت‌هاش سر خورد و بینی‌هاتون محکم به هم خورد.
«آخخخخ!»
هر دو دستتون رو روی بینی‌هاتون گذاشتین.
تو با چشمای اشکی نگاهش کردی.
«تو حتی بلد نیستی دوست‌دخترتو ببوسی؟!»
سونگهون که بینی‌ش رو می‌مالید، با اعتراض گفت: «من؟! تو سرتو تکون دادی!»
«من تکون ندادم! یخ منو تکون داد!»
«یخ؟!»
«آره! این یخ با من مشکل شخصی داره!»
سونگهون دوباره خندید و پیشونی‌ش رو به پیشونی‌ت تکیه داد.
«خدایا، من عاشق یه دیوونه شدم.»
لبخند زدی و بینی‌ت رو به بینی‌ش مالیدی.
«دیوونه‌ای که دوستت داره.»
لبخندش آروم شد.
«منم دوستت دارم، کوچولو.»
چند ثانیه به هم نگاه کردین.
همه‌چیز رمانتیک شده بود.
تا اینکه یه بچه‌ی کوچولو از کنارتون رد شد، بهتون نگاه کرد و با صدای بلند گفت:
«مامان! چرا اون دوتا بزرگساله نمی‌تونن اسکیت کنن؟!»سونگهون لبش رو گاز گرفت تا نخنده.
تو چشم‌هات رو بستی.
«من دیگه هیچ‌وقت از خونه بیرون نمیام.»
سونگهون دستت رو گرفت و کمک کرد بلند شی.
«باشه، عزیزم. بریم یه شکلات داغ بخوریم.»
با امید بهش نگاه کردی.
«با مارشمالو؟»«آره.»«و خامه؟»«آره.»«و تو پولشو می‌دی؟»
سونگهون لبخند زد.
«آره، پرنسس.»
با خوشحالی دستش رو فشردی.
«من عاشقتم!»
همون لحظه پات دوباره سر خورد و این بار سونگهون رو از پشت بغل کردی تا نیفتی.
اون با ناباوری بهت نگاه کرد.
«عزیزم، چرا دوباره منو گرفتی؟!»
با لبخند معصومانه‌ای جواب دادی:
«چون عشق یعنی با هم سقوط کنیم.»
سونگهون چند ثانیه خیره‌ت موند.
بعد سرش رو به آسمون گرفت و فریاد زد:
«خدایااا
اینم تک پارتی از سونگهون

#enhypen
دیدگاه ها (۰)

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

تک پارتی از جیکغروب بود و پارک تقریباً خلوت شده بود. تو و جی...

Afterglow

موضوع: عضو هشتم بیشتر وقتا کابوس میبین و ولی به اعضا نمیگه ...

سناریو

وقتی نصف شب …

dark life= 42ات لبخند زد. «هیچی. فقط... بوی بارون رو دوست دا...

سناریو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط