یک مثنوی از:مجیدخوشبخت

یک مثنوی از:مجیدخوشبخت

شنو قصه ی دزد ناموس و دین
شده نقل هر محفل مسلمین

شنیدم دو مزدور سگ سلسله
فرومایه جان، زاده ی حرمله

همان بی خدایان آل سعود
همان بد سگالان ذاتاً جهود

به کردارِ رسوای زشت و پلید
به پا کرده آتش، در ایام عید

که در جدّه آن تازیان عفن
همان بی شرف های پست و لجن

به هنگام برگشت ایرانیان
تعرض نموده؛ به دو نوجوان

چنین زشتخویی کسی دیده است؟!
و حتی کسی نیز بشنیده است؟! از این بار سنگین چه کس می رهد
و تاوان تلخش چه کس می دهد!؟ سؤالی کنون؛ مستحب واجب است؟!
و منطق بر این مصلحت راغب است؟! اگر ((حج عمره)) نباشد به کار!؟
چه گردد بر احوال ما روزگار!؟ برافتد به روی زمین آسمان؟!!
و نابود گردد مدار جهان؟!! خداوند رحمان، شود خشمگین؟!!
و سیلاب و طوفان شود در زمین؟!! و چاه های نفت و میادین گاز
شود جملگی خفته چون دیرباز؟! نگردد اگر این و آن واقعه
چرا باید اینگونه در فاجعه

طلسمی به لب های خود بر زنیم
و در آه و افسوس، بر سر زنیم؟!!!
دیدگاه ها (۱۳)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط