{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱

مراسم عروسی کم کم داشت شروع میشد و من توی اتاقم داشتم گریه میکردم
این حق من نیست چرا پدرم باید منو به یک خلاقکار بده البته اون پدر خونده ی من بود وقتی بچه بود پدر و مادرم در اثر تصادف فوت کردن و اون منو به فرزندی قبول کرد چون زنش بچه دار نمیشد ولی بعد از چند سال صاحب یک دختر شدن و دیگه به من توجه نمیکردن ....
در باز شد:
خدمتکار:خانم سولی آقا (پدر خونده)گفتن که کم کم بیاید بیرون
+باشه

لباس عروس لعنتیم روی زمین کشیده میشد وقتی که بچه بودم همیشه آرزو داشتم که لباس عروس بپوشم و اون قدر بلد باشه که روی زمین کشیده بشه .
ولی الان خیلی ناراحتم .
وارد سالن شدم
کلی مافیا نشسته بودن و خیلی ترسناک بودن ولی این اولین باری نبود که اونا رو می‌دیدم.....
یک ساعت بعد
خانم کیم سولی آیا حاضرید با آقای .... ازدواج کنید؟....
میخواستم برخلاف میلم بگم: بله
......
دیدگاه ها (۰)

مربی موتور سوار

#چندخاطره🔸واو به واو این خاطرات شهیده واعظی بسیار خواندنی اس...

فیک:زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...پارت دوم(یک هفته بع...

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹part:³....

پارت1

وقتی پدرخوانده ات بود❤️پارت ۱ویو میچا:از وقتی دو سالم بود کی...

تکپارتیموضوع:(وقتی بچه رو میزارید خونه دوستت و خودتون میرید ...

استی گفته مینهو واقعا باید بره اورژانس شبانه یا یه جای مشابه...

سناریو پسرای اسلیترین

کپشنننننننننن🛐🛐🛐دوردونه سکسی🤤🔞پارت اول از دروازه بزرگ آهنی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط