سلامم را برسان به دریا قاصدک .

سلامم را برسان به دریا قاصدک .
دستی از دل تنگم به سر شالیزار بکش.
قاصدک چشمانم را ببر به لیلاکوه،
کمی عطر چای بیاور.
چشمانم بی قرار باران است.
باران قهر کرد و نبارید
ابر نشد که بر موجهای کف و
صدفهای ماسه ای سجده کنم.
قاصدک راز پنهانم را
به دخترک شمالی آهسته بگو.
بگو که شاهزاده ی آبی چشم،
اسب سفید چوبی را رو به آسمان گرفته
و امید به رویش نیلوفرهای مرداب دارد.
قاصدک چشم جنگل پرندگان بی قفس را
به جای من ببوس و
سلامم را بر بام سبز لاهیجان رها کن.
پرستوها راه لانه را گم کرده اند.
در اندیشه ی پرستوها بودم که لانه ام گم شد...
امین آزاد
دیدگاه ها (۱)

🍒🌱سلامم را برسان به دریا قاصدک .دستی از دل تنگم به سر شالیزا...

حسین نیک سرشت شاعر املشی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط