رمان منیم گوزل سئوگیلیم نویسنده الهه پورعلی
پارت ۱۲۸
سوگل دستی به صورتش کشید هنوز هم رد اشکهایش روی صورتش باقی مانده بود درحالی که به سمت پدرش میرفت برای اولین بار جسارت پیدا کرده و روبرویش ایستاد و با صدای نسبتاً بلندی گفت:
- بابا خواهش میکنم این بحثو تمومش کنید، من نه با کایان نه با فاتح و نه هیچ مرد دیگهای ازدواج نمیکنم، سن من هنوز به سن ازدواج نرسیده.
کایان که تمام حواسش به حرفهای آن دو بود چشمانش را یک بار باز و بسته کرد و سعی کرد خشمش را فرو بنشاند بکتاش دوباره گفت:
- پس این مسخره بازیهاتون چه معنی میده چرا رفتار تو با فاتح یک جوره و با کایان یه جورکاملاً متفاوت؟ مگه جفتشون پسرعموهای تو نیستند اگه رابطهای بینتون نیست پس چه توضیحی داری؟
سوگل نفس عمیقی کشید و جواب داد:
- چون فاتح خیلی خودخواه و از خود راضیه من هیچ وقت تا به حال آبم با اون تو یه جوب نرفته چطوری میتونم با اون وقت بگذرونم؟
برای اینکه دروغ امروزشان نیز بعداً برملا نشود دل را به دریا زده و پس از اینکه چشمانش را یک بار باز و بسته کرد نفس عمیق دیگری کشیده و گفت:
- حتی امروز هم نتونستم با اون ارتباطی مثل ارتباط دو تا آدم برقرار کنم از همون اولش دعوامون گرفت من کل امروز رو با کایان بودم.
این را گفت و سرش را پایین انداخت.
هاریکا و بکتاش که کاملاً تعجب کرده بودند سعی کردند بیش از این عصبانی نشوند ولی بکتاش نتوانست جلوی دهانش را بگیرد و از زیر لب غرید:
- به- به گل بود به سبزه نیز آراسته شد! مثل اینکه از امروز قراره خیلی چیزهای دیگه هم از شما بشنویم؟ من تو رو اینجوری تربیتت کردم؟ شما دوتا باعث شدید فاتح هم بهم دروغ بگه!
این بار کایان پیش قدم شده و التماسوار گفت:
- Jun amca lütfen sakin ol, ne ben ne de Sogol, ne dün ne de diğer günler seni üzmek istemedik, lütfen benimle Sogol arasındaki ilişkiyi yanlış anlama
<<عمو جون خواهش میکنم کمی آروم باشید نه من نه سوگل، نه دیروز و نه روزهای دیگه نمیخواستیم شما رو ناراحت بکنیم لطفاً از رابطه من و سوگل برداشت بد نکنید.>>
سوگل به کمکش شتاب و گفت:
- باباجون چهطور شما به من و سامان هیچ وقت گیر نمیدین من همیشه با سامان هم رابطه گرم و صمیمی دارم کایان هم عین سامانه برام، باور کنید.
قدیر درحالی که کت و شلوار خوش دوخت و مشکیاش را مرتب میکرد همانطور که تا این لحظه سکوت کرده بود قدمی به جلو برداشته و به جمع اضافه شد و گفت:
- بچهها شما حرف حسابتون چیه؟
سوگل سریع جواب داد:
- فقط یه چیزی از شما میخوام، لطفاً انقدر به ما گیر ندید مطمئن باشید که قضایای دیروز دوباره تکرار نمیشن یعنی... یعنی سعی میکنیم که طبق قوانین این خونه رفتار بکنیم.
سوگل خود نیز نمیدانست این همه جسارت را از کجا به دست آورده.
بکتاش که هنوز هم از رابطه این دو نگران بود دستش را تهدید وار به سمت آن دو گرفته و شمرده- شمرده گفت:
- باشه! هر طور که میخواین! اما اگه یه روز بشنوم، فقط اگه یه روز بشنوم عشق و عاشقی در کار باشه جفتتون رو از این خونه بیرون میکنم! بیرونتون میکنم شوخی هم ندارم فهمیدین؟
سوگل نگاهی به کایان و کایان نگاهی به سوگل انداخته و هر دو با صدای بلند گفتند:
- بله.
عمه درحالی که روی تختش مینشست گفت:
- خیلی خوب حالا همتون از اتاق برید بیرون میخوام استراحت کنم، کایان به یکی از بچهها میگم باهاش بری خرید هرچی لباس داری اونا رو بنداز دور، از امروز طبق قوانین این خونه لباس میپوشی سعی کن سر و ریختت رو هم درست کنی!
کایان که واقعاً بهش برخورده بود خواست جواب عمه را بدهد اما برای اینکه آنها را بیشتر از این عصبانی نکنند چیزی نگفته و تنها به تکان سر اکتفا کرد هنوز به قولهایی که به عمو و عمه و پدرش داده بود میاندیشید در این مدتی که به این عمارت پا گذاشته بود با تنها کسی که توانسته بود رابطه گرم و صمیمی برقرار کند سوگل بود اگر لحظه به لحظه این علاقه و صمیمیت او به سوگل بیشتر شده و به جاهای دیگر ختم میشد چه!
با فکر به اینها اخمهایش بیشتر در هم شده و دستی به صورتش کشید و عرق پیشانیاش را پاک کرد از عمو و پدرش اجازه خواست و بدون نگاه به جمع از اتاق خارج شد.
سوگل دستی به صورتش کشید هنوز هم رد اشکهایش روی صورتش باقی مانده بود درحالی که به سمت پدرش میرفت برای اولین بار جسارت پیدا کرده و روبرویش ایستاد و با صدای نسبتاً بلندی گفت:
- بابا خواهش میکنم این بحثو تمومش کنید، من نه با کایان نه با فاتح و نه هیچ مرد دیگهای ازدواج نمیکنم، سن من هنوز به سن ازدواج نرسیده.
کایان که تمام حواسش به حرفهای آن دو بود چشمانش را یک بار باز و بسته کرد و سعی کرد خشمش را فرو بنشاند بکتاش دوباره گفت:
- پس این مسخره بازیهاتون چه معنی میده چرا رفتار تو با فاتح یک جوره و با کایان یه جورکاملاً متفاوت؟ مگه جفتشون پسرعموهای تو نیستند اگه رابطهای بینتون نیست پس چه توضیحی داری؟
سوگل نفس عمیقی کشید و جواب داد:
- چون فاتح خیلی خودخواه و از خود راضیه من هیچ وقت تا به حال آبم با اون تو یه جوب نرفته چطوری میتونم با اون وقت بگذرونم؟
برای اینکه دروغ امروزشان نیز بعداً برملا نشود دل را به دریا زده و پس از اینکه چشمانش را یک بار باز و بسته کرد نفس عمیق دیگری کشیده و گفت:
- حتی امروز هم نتونستم با اون ارتباطی مثل ارتباط دو تا آدم برقرار کنم از همون اولش دعوامون گرفت من کل امروز رو با کایان بودم.
این را گفت و سرش را پایین انداخت.
هاریکا و بکتاش که کاملاً تعجب کرده بودند سعی کردند بیش از این عصبانی نشوند ولی بکتاش نتوانست جلوی دهانش را بگیرد و از زیر لب غرید:
- به- به گل بود به سبزه نیز آراسته شد! مثل اینکه از امروز قراره خیلی چیزهای دیگه هم از شما بشنویم؟ من تو رو اینجوری تربیتت کردم؟ شما دوتا باعث شدید فاتح هم بهم دروغ بگه!
این بار کایان پیش قدم شده و التماسوار گفت:
- Jun amca lütfen sakin ol, ne ben ne de Sogol, ne dün ne de diğer günler seni üzmek istemedik, lütfen benimle Sogol arasındaki ilişkiyi yanlış anlama
<<عمو جون خواهش میکنم کمی آروم باشید نه من نه سوگل، نه دیروز و نه روزهای دیگه نمیخواستیم شما رو ناراحت بکنیم لطفاً از رابطه من و سوگل برداشت بد نکنید.>>
سوگل به کمکش شتاب و گفت:
- باباجون چهطور شما به من و سامان هیچ وقت گیر نمیدین من همیشه با سامان هم رابطه گرم و صمیمی دارم کایان هم عین سامانه برام، باور کنید.
قدیر درحالی که کت و شلوار خوش دوخت و مشکیاش را مرتب میکرد همانطور که تا این لحظه سکوت کرده بود قدمی به جلو برداشته و به جمع اضافه شد و گفت:
- بچهها شما حرف حسابتون چیه؟
سوگل سریع جواب داد:
- فقط یه چیزی از شما میخوام، لطفاً انقدر به ما گیر ندید مطمئن باشید که قضایای دیروز دوباره تکرار نمیشن یعنی... یعنی سعی میکنیم که طبق قوانین این خونه رفتار بکنیم.
سوگل خود نیز نمیدانست این همه جسارت را از کجا به دست آورده.
بکتاش که هنوز هم از رابطه این دو نگران بود دستش را تهدید وار به سمت آن دو گرفته و شمرده- شمرده گفت:
- باشه! هر طور که میخواین! اما اگه یه روز بشنوم، فقط اگه یه روز بشنوم عشق و عاشقی در کار باشه جفتتون رو از این خونه بیرون میکنم! بیرونتون میکنم شوخی هم ندارم فهمیدین؟
سوگل نگاهی به کایان و کایان نگاهی به سوگل انداخته و هر دو با صدای بلند گفتند:
- بله.
عمه درحالی که روی تختش مینشست گفت:
- خیلی خوب حالا همتون از اتاق برید بیرون میخوام استراحت کنم، کایان به یکی از بچهها میگم باهاش بری خرید هرچی لباس داری اونا رو بنداز دور، از امروز طبق قوانین این خونه لباس میپوشی سعی کن سر و ریختت رو هم درست کنی!
کایان که واقعاً بهش برخورده بود خواست جواب عمه را بدهد اما برای اینکه آنها را بیشتر از این عصبانی نکنند چیزی نگفته و تنها به تکان سر اکتفا کرد هنوز به قولهایی که به عمو و عمه و پدرش داده بود میاندیشید در این مدتی که به این عمارت پا گذاشته بود با تنها کسی که توانسته بود رابطه گرم و صمیمی برقرار کند سوگل بود اگر لحظه به لحظه این علاقه و صمیمیت او به سوگل بیشتر شده و به جاهای دیگر ختم میشد چه!
با فکر به اینها اخمهایش بیشتر در هم شده و دستی به صورتش کشید و عرق پیشانیاش را پاک کرد از عمو و پدرش اجازه خواست و بدون نگاه به جمع از اتاق خارج شد.
۳.۵k
۲۹ فروردین ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۷)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.