{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را
نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل
به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را
چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم
که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را
گر این وضع است می‌ترسم که با چندین وفاداری
شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را
چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می‌داری
نمی‌بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را
ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل
کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را
دیدگاه ها (۱)

ز ما ای گل چه دیدی؟که دامن در کشیدیجفا کردی، بخشیدموفا کردم،...

از برت دامن کشان رفتم ای نامهربان از من آزرده دل کی دگر بینی...

وفا با تو ای مه روا نبود ، که سنگین دلان را وفا نبودتا با تو...

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود رابه یک پرواز بی هنگا...

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود رابه یک پرواز بی هنگا...

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود رابه یک پرواز بی هنگا...

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود رابه یک پرواز بی هنگا...

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود رابه یک پرواز بی هنگا...

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود رابه یک پرواز بی هنگا...

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود رابه یک پرواز بی هنگا...

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود رابه یک پرواز بی هنگا...

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود رابه یک پرواز بی هنگا...

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود رابه یک پرواز بی هنگا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط