☆فرشته کوچولو من☆part 2
ویو ران:
توی دنیا ما هرکسی باهوش تر باشه زنده میمونه ، ولی اینبار انگار اون عوضی ها زرنگ تر از آب در اومدن و دقیقا لحظه ای که فکر کردیم ما برنده شدیم، هممون رو غافلگیر کردن، تنها راه این بود که از هم جدا بشیم، ولی اون عوضی که دنبالم بود ، قوی تر از آب در اومد ، درست همون لحظه که برای مردن خودمو آماده می کردم ، اون مرد نقش زمین شد و بعد اون دختره پیداش شد، کاملا خیس شده بود و دستانش میلرزید ، نمیدونم از ترس یا سرما ، فقط میدونم شبیه فرشته ها بود.
نسبت به من واقعا کوچک تر بود، نمیدونم چطور ولی موفق شد منو تا خونه اش ببره...بعد از پانسمان زخم ها داشتیم حرف میزدیم که بخاطر بوی غذایی که فراموش کرده بود ، رفت سمت آشپزخونه.
بعد از اینکه برگشت جلوم زانو زد و گفت:{ الان بهتری؟ }
معصومیت و نگرانی داخل صداش خیلی واقعی بود ، واقعی تر از تمام زندگی من...
ران:{آره فرشته کوچولو نگران نباش}
ا/ت:{ اسمم ا/ت، میتونی با اسمم صدام کنی.}
لبخندی زدم و گفتم:{منم ران هستم ، ولی تو رو فرشته صدا میکنم }
متقابل لبخندی زد و گفت:{ هر طور راحتی ،ران...} بعد از چند ثانیه مکث ادامه داد:{ کسی رو داری بهش زنگ بزنی؟}
ران:{پس میخواهی سریع از شرم خلاص شی}
سریع گفت:{نه... فقط گفتم شاید نگرانت بشن، اگه بخواهی میتونی تا وقتی حالت خوب بشه بمونی}
حرفاش واقعی بودن ، این رو از چشماش میتونستم بخونم، پس لبخند زدم و گفتم:{ پیشنهاد جذابی، ولی حق با تو برادرم احتمالا دنبالم می گرده...میتونم از گوشیت استفاده کنم؟}
ا/ت{ البته...}
گوشیش رو بهم داد، منم بدون اتلاف وقت به ریندو پیام دادم، اونم گفت چند دقیقه دیگه می رسد.
وقتی نگاهم رو از صفحه برداشتم و دوباره نگاهش کردم، گفتم: {میشه ی حوله برام بیاری؟}
سرش رو تکون داد، و بعد از چند دقیقه با ی حوله خشک برگشت.
یکم بیشتر که دقت کردم...دیدم اونم هنوز هم موهاش خیس هم لباس هاش، احتمالا بخاطر اینکه توی این بارون برای کمک به من اومده بود...
با هر بدبختی که شده بود و با کمک خودش نشستم و گفتم ؛
ران:{ میشه کنارم بشینی؟}
تعجب کرد ولی با تردید کنارم نشست ، منم خیلی آروم شروع به خشک کردن موهاش کردم.
ران:{ منصفانه نیست بخاطر نجات من سرما بخوری ، مگه نه فرشته کوچولو}
چیزی نمی گفت ولی گونه هاش سرخ شده بودن هر چند که سعی داشت پنهانش کنه، بامزه و مهربون بود، اونقدری که ممکن بود براش دردسر بشه.
همون لحظه با صدای زنگ جفتمون به خودمون اومدیم و رفت تا در رو باز کنه، و بعد از چند دقیقه با ریندو و سانزو برگشت...
ریندو:{ حالت خوبه ؟}
ران:{به لطف خانم دکتر آره}
سانزو پوزخند زد و گفت:{ نمیدونستم با خانم دکترا در ارتباطی}
ران:{ چرا؟ حسودیت شد؟}
بعد از کلی سروکله زدن با سانزو و خداحافظی از خانم دکتر اونجا رو ترک کردیم...هرچند که دل من اونجا جا مونده بود...
+و از همون روز به بعد، هدیه ها و گل های ناشناس در خونه ا/ت و دیدار های اتفاقی توی مکان های مورد علاقه ا/ت جز روتین عادی و آغاز فصل جدیدی در زندگی هر دو آنها بود...
اینم درخواستی بود، امیدوارم دوستش داشته باشید لایک هم فراموش نشه.
#سناریو#وانشات#فنفیک#چندپارتی#دوپارتی#توکیوریونجرز#ران#ریندو#باجی#مایکی##سانزو#چیفویو#دراکن#تاکهمیچی#میتسویا#مدرسهقهرمانانهمن#میدوریا#باکوگو#شوتو#مومو#اوراراکا#آیزاوا#شیگاراکی#دابی#کیریشیما#کامیناری#عاشقانهشیطانی #شو#ریجی#آیاتو#لایتو#کاناتو#سوبارو#یویی#ساکاماکیها#شیطانکش#فرفرههایانفجاری#سگهایولگردبانگو
توی دنیا ما هرکسی باهوش تر باشه زنده میمونه ، ولی اینبار انگار اون عوضی ها زرنگ تر از آب در اومدن و دقیقا لحظه ای که فکر کردیم ما برنده شدیم، هممون رو غافلگیر کردن، تنها راه این بود که از هم جدا بشیم، ولی اون عوضی که دنبالم بود ، قوی تر از آب در اومد ، درست همون لحظه که برای مردن خودمو آماده می کردم ، اون مرد نقش زمین شد و بعد اون دختره پیداش شد، کاملا خیس شده بود و دستانش میلرزید ، نمیدونم از ترس یا سرما ، فقط میدونم شبیه فرشته ها بود.
نسبت به من واقعا کوچک تر بود، نمیدونم چطور ولی موفق شد منو تا خونه اش ببره...بعد از پانسمان زخم ها داشتیم حرف میزدیم که بخاطر بوی غذایی که فراموش کرده بود ، رفت سمت آشپزخونه.
بعد از اینکه برگشت جلوم زانو زد و گفت:{ الان بهتری؟ }
معصومیت و نگرانی داخل صداش خیلی واقعی بود ، واقعی تر از تمام زندگی من...
ران:{آره فرشته کوچولو نگران نباش}
ا/ت:{ اسمم ا/ت، میتونی با اسمم صدام کنی.}
لبخندی زدم و گفتم:{منم ران هستم ، ولی تو رو فرشته صدا میکنم }
متقابل لبخندی زد و گفت:{ هر طور راحتی ،ران...} بعد از چند ثانیه مکث ادامه داد:{ کسی رو داری بهش زنگ بزنی؟}
ران:{پس میخواهی سریع از شرم خلاص شی}
سریع گفت:{نه... فقط گفتم شاید نگرانت بشن، اگه بخواهی میتونی تا وقتی حالت خوب بشه بمونی}
حرفاش واقعی بودن ، این رو از چشماش میتونستم بخونم، پس لبخند زدم و گفتم:{ پیشنهاد جذابی، ولی حق با تو برادرم احتمالا دنبالم می گرده...میتونم از گوشیت استفاده کنم؟}
ا/ت{ البته...}
گوشیش رو بهم داد، منم بدون اتلاف وقت به ریندو پیام دادم، اونم گفت چند دقیقه دیگه می رسد.
وقتی نگاهم رو از صفحه برداشتم و دوباره نگاهش کردم، گفتم: {میشه ی حوله برام بیاری؟}
سرش رو تکون داد، و بعد از چند دقیقه با ی حوله خشک برگشت.
یکم بیشتر که دقت کردم...دیدم اونم هنوز هم موهاش خیس هم لباس هاش، احتمالا بخاطر اینکه توی این بارون برای کمک به من اومده بود...
با هر بدبختی که شده بود و با کمک خودش نشستم و گفتم ؛
ران:{ میشه کنارم بشینی؟}
تعجب کرد ولی با تردید کنارم نشست ، منم خیلی آروم شروع به خشک کردن موهاش کردم.
ران:{ منصفانه نیست بخاطر نجات من سرما بخوری ، مگه نه فرشته کوچولو}
چیزی نمی گفت ولی گونه هاش سرخ شده بودن هر چند که سعی داشت پنهانش کنه، بامزه و مهربون بود، اونقدری که ممکن بود براش دردسر بشه.
همون لحظه با صدای زنگ جفتمون به خودمون اومدیم و رفت تا در رو باز کنه، و بعد از چند دقیقه با ریندو و سانزو برگشت...
ریندو:{ حالت خوبه ؟}
ران:{به لطف خانم دکتر آره}
سانزو پوزخند زد و گفت:{ نمیدونستم با خانم دکترا در ارتباطی}
ران:{ چرا؟ حسودیت شد؟}
بعد از کلی سروکله زدن با سانزو و خداحافظی از خانم دکتر اونجا رو ترک کردیم...هرچند که دل من اونجا جا مونده بود...
+و از همون روز به بعد، هدیه ها و گل های ناشناس در خونه ا/ت و دیدار های اتفاقی توی مکان های مورد علاقه ا/ت جز روتین عادی و آغاز فصل جدیدی در زندگی هر دو آنها بود...
اینم درخواستی بود، امیدوارم دوستش داشته باشید لایک هم فراموش نشه.
#سناریو#وانشات#فنفیک#چندپارتی#دوپارتی#توکیوریونجرز#ران#ریندو#باجی#مایکی##سانزو#چیفویو#دراکن#تاکهمیچی#میتسویا#مدرسهقهرمانانهمن#میدوریا#باکوگو#شوتو#مومو#اوراراکا#آیزاوا#شیگاراکی#دابی#کیریشیما#کامیناری#عاشقانهشیطانی #شو#ریجی#آیاتو#لایتو#کاناتو#سوبارو#یویی#ساکاماکیها#شیطانکش#فرفرههایانفجاری#سگهایولگردبانگو
- ۲.۱k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط