روز تولد آذرنوش
انطاکیه، پایتخت سلوکیان – ۲۵۰ پیش از میلاد
بیست و پنجمین روز از ماه دیوس (برابر با دسامبر)
---
صبحگاه
برف بر فراز کوه سیلپیوس نشسته بود، اما درهی رود اورونتس همچنان مهآلود و سرد بود. انطاکیه، آن شهر مغرور یونانی که اسکندر مقدونی بنیان نهاده بود، در سکوت زمستانی فرو رفته بود.
در خانهای قدیمی در محلهی «کراتیا» – جایی که بازرگانان و گروگانهای سیاسی زندگی میکردند – ساسان، پسر بهمن از خاندان اشکانی، بیتابانه در اتاق انتظار قدم میزد.
او سی سال داشت، بلندبالا با موهایی سیاه و چشمانی که در نور شمع، سبز به نظر میرسید. ریشی کوتاه و آراسته داشت – نه به سبک یونانیان تراشیده، بلکه به رسم پارتیان. لباسی از پشم سیاه پوشیده بود که با سنجاقی طلایی به شکل عقاب بسته میشد. عقاب نشان خاندان بهمن بود.
«نشین، ساسان. قدم زدنت باعث نمیشود دخترت زودتر به دنیا بیاید.»
این را ماریا، مادر پیر کورنلیا گفت. او یونانی بود، اهل اسکندریه، با موهایی سفید و چشمانی آبی که هنوز در هفتاد سالگی تیز بودند. در دستش نخهای پشمی را میتاباند و گهگاه به مجسمهی کوچک آرتمیس در گوشهی اتاق نگاه میکرد.
ساسان ایستاد. «مادر جان، در سرزمین من، هنگام تولد یک دختر، پدر باید آتش را روشن کند تا روح نیاکان به استقبال بروند.»
ماریا ابرو بالا انداخت. «ما در انطاکیه هستیم، نه در بیابانهای پارتی. آتش کافی در بخاری هست.»
«آتش مقدس فرق میکند.» ساسان به سمت بخاری رفت، مشتی گیاه خشک از کیسهی چرمیاش بیرون آورد – کندر، مرت و شاخهای خشک از درخت سرو. آنها را روی آتش انداخت. بویی تلخ و شیرین در اتاق پیچید.
در همان لحظه، از اتاق بغلی فریاد کوتاهی بلند شد. سپس سکوت.
ساسان نفسش حبس شد. ماریا نخها را رها کرد و به سرعت به سمت در رفت. اما پیش از آن که دستش به چفت برسد، در باز شد.
کورنلیا، همسر ساسان، ایستاده بود.
تولد
او بیست و هشت سال داشت، موهای قهوهای مایل به سرخ، چشمانی عسلی، پوستی سفید که در انطاکیه به آن «یونانی خالص» میگفتند اما رگهایی از خون شوشی در آن جاری بود. در آغوشش، پارچهای زرشکی پیچیده بود که چیزی کوچک و گرم درونش حرکت میکرد.
کورنلیا خسته به نظر میرسید، اما چشمانش میدرخشید. «ساسان، بیا دخترت را ببین.»
ساسان با گامهایی بلند و لرزان جلو رفت. پارچه را کنار زد.
نوزاد چشمانش را باز کرد.
عسل. چشمانی به رنگ عسل، با حلقهای طلایی دور مردمک سیاه. در نور شمع، جرقههایی از سرخ و طلا در آنها میرقصید. موهایی سیاه و انبوه، با غبغری از تارهای روشنتر – درست مثل مادرش.
اما چیزی در نگاهش بود که ساسان را به لرزه انداخت. آن نگاه، نگاه یک نوزاد نبود. آرام بود. سنگین. انگار که دخترک از جایی دور، از زمانی دیگر، به این لحظه خیره شده بود.
نوزاد گریه نکرد.
ساسان زمزمه کرد: «آذرنوش.»
کورنلیا سرش را خم کرد. «اسم یونانی ندارد؟»
«آذرنوش یعنی "آتش جاویدان". در پارتی باستان. برای دخترمان خوب است.»
ماریا که از پشت سر نگاه میکرد، غرولند کرد: «اسم عجیبی است. مردم انطاکیه به او میگویند کورنلیا کوچولو. به نام مادرش.»
کورنلیا لبخند زد. «بگذار هر دو نام را داشته باشد. کورنلیا در برابر یونانیان، آذرنوش در برابر خاندان تو.»
نوزاد پلک زد. و برای اولین بار، انگشت کوچکش را دور انگشت ساسان حلقه کرد. آن انگشت سرد نبود. گرم بود. گرم مثل آتشی که زیر خاکستر خاموش نمیشود.
داستان ادامه دارد...
#ایران #ایران_قوی #ایرانی #ایران_مقتدر #ایران_من #جمهوری_اسلامی_ایران #تاریخ #تاریخی #تاریخ_نگار #تاریخ_ایران #تاریخے #تاریخ_باستان #باستان #باستانی #ایران_باستان #داستان #رمان #رمانتیک #رمان_عاشقانه #وبتون #وبتون_امروز #وبتون_عاشقانه #مانگا #انیمه_مانگا #مانگاکا #انیمه_و_مانگا #مانهوا #مانهوای #مانهوای_جدید #کمیک #کمیک_موشن #کمیک_استریپ #کمیک_ارت #کمیک_اکشن_ماجراجویی #نگارگری #نگارگری_ایرانی
بیست و پنجمین روز از ماه دیوس (برابر با دسامبر)
---
صبحگاه
برف بر فراز کوه سیلپیوس نشسته بود، اما درهی رود اورونتس همچنان مهآلود و سرد بود. انطاکیه، آن شهر مغرور یونانی که اسکندر مقدونی بنیان نهاده بود، در سکوت زمستانی فرو رفته بود.
در خانهای قدیمی در محلهی «کراتیا» – جایی که بازرگانان و گروگانهای سیاسی زندگی میکردند – ساسان، پسر بهمن از خاندان اشکانی، بیتابانه در اتاق انتظار قدم میزد.
او سی سال داشت، بلندبالا با موهایی سیاه و چشمانی که در نور شمع، سبز به نظر میرسید. ریشی کوتاه و آراسته داشت – نه به سبک یونانیان تراشیده، بلکه به رسم پارتیان. لباسی از پشم سیاه پوشیده بود که با سنجاقی طلایی به شکل عقاب بسته میشد. عقاب نشان خاندان بهمن بود.
«نشین، ساسان. قدم زدنت باعث نمیشود دخترت زودتر به دنیا بیاید.»
این را ماریا، مادر پیر کورنلیا گفت. او یونانی بود، اهل اسکندریه، با موهایی سفید و چشمانی آبی که هنوز در هفتاد سالگی تیز بودند. در دستش نخهای پشمی را میتاباند و گهگاه به مجسمهی کوچک آرتمیس در گوشهی اتاق نگاه میکرد.
ساسان ایستاد. «مادر جان، در سرزمین من، هنگام تولد یک دختر، پدر باید آتش را روشن کند تا روح نیاکان به استقبال بروند.»
ماریا ابرو بالا انداخت. «ما در انطاکیه هستیم، نه در بیابانهای پارتی. آتش کافی در بخاری هست.»
«آتش مقدس فرق میکند.» ساسان به سمت بخاری رفت، مشتی گیاه خشک از کیسهی چرمیاش بیرون آورد – کندر، مرت و شاخهای خشک از درخت سرو. آنها را روی آتش انداخت. بویی تلخ و شیرین در اتاق پیچید.
در همان لحظه، از اتاق بغلی فریاد کوتاهی بلند شد. سپس سکوت.
ساسان نفسش حبس شد. ماریا نخها را رها کرد و به سرعت به سمت در رفت. اما پیش از آن که دستش به چفت برسد، در باز شد.
کورنلیا، همسر ساسان، ایستاده بود.
تولد
او بیست و هشت سال داشت، موهای قهوهای مایل به سرخ، چشمانی عسلی، پوستی سفید که در انطاکیه به آن «یونانی خالص» میگفتند اما رگهایی از خون شوشی در آن جاری بود. در آغوشش، پارچهای زرشکی پیچیده بود که چیزی کوچک و گرم درونش حرکت میکرد.
کورنلیا خسته به نظر میرسید، اما چشمانش میدرخشید. «ساسان، بیا دخترت را ببین.»
ساسان با گامهایی بلند و لرزان جلو رفت. پارچه را کنار زد.
نوزاد چشمانش را باز کرد.
عسل. چشمانی به رنگ عسل، با حلقهای طلایی دور مردمک سیاه. در نور شمع، جرقههایی از سرخ و طلا در آنها میرقصید. موهایی سیاه و انبوه، با غبغری از تارهای روشنتر – درست مثل مادرش.
اما چیزی در نگاهش بود که ساسان را به لرزه انداخت. آن نگاه، نگاه یک نوزاد نبود. آرام بود. سنگین. انگار که دخترک از جایی دور، از زمانی دیگر، به این لحظه خیره شده بود.
نوزاد گریه نکرد.
ساسان زمزمه کرد: «آذرنوش.»
کورنلیا سرش را خم کرد. «اسم یونانی ندارد؟»
«آذرنوش یعنی "آتش جاویدان". در پارتی باستان. برای دخترمان خوب است.»
ماریا که از پشت سر نگاه میکرد، غرولند کرد: «اسم عجیبی است. مردم انطاکیه به او میگویند کورنلیا کوچولو. به نام مادرش.»
کورنلیا لبخند زد. «بگذار هر دو نام را داشته باشد. کورنلیا در برابر یونانیان، آذرنوش در برابر خاندان تو.»
نوزاد پلک زد. و برای اولین بار، انگشت کوچکش را دور انگشت ساسان حلقه کرد. آن انگشت سرد نبود. گرم بود. گرم مثل آتشی که زیر خاکستر خاموش نمیشود.
داستان ادامه دارد...
#ایران #ایران_قوی #ایرانی #ایران_مقتدر #ایران_من #جمهوری_اسلامی_ایران #تاریخ #تاریخی #تاریخ_نگار #تاریخ_ایران #تاریخے #تاریخ_باستان #باستان #باستانی #ایران_باستان #داستان #رمان #رمانتیک #رمان_عاشقانه #وبتون #وبتون_امروز #وبتون_عاشقانه #مانگا #انیمه_مانگا #مانگاکا #انیمه_و_مانگا #مانهوا #مانهوای #مانهوای_جدید #کمیک #کمیک_موشن #کمیک_استریپ #کمیک_ارت #کمیک_اکشن_ماجراجویی #نگارگری #نگارگری_ایرانی
- ۶۷۳
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط