فیک:"خاموشش کن"۱
《خدا هیچوقت انسان هارو خلق نکرده
ضعف انسان ها بود که...
خدارو به وجود آورد..!》
" سریال پادشاه ابدی/لی ریم "
درحالی که با دست راستش دست مشت شدش رو فشار میداد ، آرنجشو روی میز گذاشت و پیشونیش رو به دستش تکیه داد
نمیتونست لرزش پاهاشو کنترل کنه و کل بدنش خیس عرق بود.
سرشو بالا آورد نفسی کشید
سریع چشمای اشک آلودشو پاک کرد و دستاشو روی زانوش گذاشت تا جلوی لرزش پاشو بگیره.
نامجون دستشو روی شونهی یونگی گذاشت و توی چشمای لرزونش که سفیدیش قرمز شده بود نگاه کرد.
درحالی که با لبخندش بغضشو کنترل میکرد شونهی یونگی رو فشار داد و با صدایی که سعی میکرد جلوی لرزشش رو بگیره گفت:
یونگیا...اون خوب میشه... من میدونم!
یونگی به آرومی سرشو بالا آورد و صورتش طوری جمع شد که انگار قرار
اندازهی این یک و نیم سالی که قوی مونده بود و دم نزده بود اشک بریزه:
ولی بیشتر از یک سال گذشته هیونگ...
درحالی که اشکاش جاری میشدن و بدنش میلرزید دستاشو ضربدری شکل روی سینش گذاشت و جوری که انگار به شکمش مشت زده باشن خم شد:
اون روز به روز بدتر میشه...
نامجون از همیشه بهم ریخته تر بود و ایندفعه واقعا حق با یونگی بود...امید طلایی رنگ توی دلش خاکستری شده بود و مغزش قفل کرده بود.
عینکشو رو در آورد و به سمت پنجره رفت و روبهروش ایستاد.
تهیونگ که از همون اول مثل همیشه سرد، بیصدا و رسمی یه گوشه وایساده بود از خشم دندوناشو روی هم فشار داد و کیفشو سمت دیوار پرت کرد.
یونگی و نامجون که تاحالا جز یه چهره ی آروم و ریلکس هیچی ازش ندیده بودن مات و مبهوت بهش زل زدن
تهیونگ یکدفعه هرچی دم دستشو بود و سمت دیوار پرت کرد و اس*لحهش رو درآورد زیر چونش گذاشت.
یونگی اشکاش بند اومد و سر جاش خشک زد
انگار اونی که اینجا حالش از همه بدتره یونگی نبود...
تهیونگ بی درنگ درحالی که اشکاش صورت سردشو خیس میکردن ماشه رو کشید و حتی یک لحظه هم به ترس مردن و درد گ*لوله فکر نکرد.
نامجون سریع عکس و العمل نشون داد
سمت تهیونگ دوید، مچ دستاشو گرفت و اس*لحه رو زمین پرت شد
شاید درحالت عادی نامجون نمیتونست جلو تهیونگ رو بگیره ولی دستای لرزون تهیونگ از همیشه بی جون تر بود
با تمام توانی که براش مونده بود داد و سعی کرد دستاشو آزاد کنه:
ولم کن! من لیاقت زندگی ندارم!
به قدری بلند کلماتی که اذیتش میکرد رو به زبون میاورد که یونگی منتظر بود تا حنجرهی تهیونگ پاره شه
تهیونگ از حرکت ایستاد و با چشمای بیجونش به نامجون نگاه کرد.
جوری حرف زد انگار که جای کلمات، نفسای سردش از دهنش بیرون میاد:
گفتم،ولم کن!
تهیونگ بعد اینکه جدیتو تو صورت نامجون دید و فهمید قرار نیست ولش کنه...فهمید که جز دیوونه بازی راهی نداره...
سرشو محکم به دیوار کوبید ، جوری که توی ضربهی اول پوستش ترک خورد:
دست از
سرم
بردار!!!
یونگی پاشد و نامجون رو کنار زد
با تمام توانش یه سیلی به تهیونگ زد و اونو به گوشهی اتاق پرت کرد
تهیونگ گیج روی زمین افتاد و دستشو روی صورتش گذاشت
یونگی از مچ دستای تهیونگ گرفت و اونو به دیوار چسبوند:
تهیونگ! اینکه ا.ت توی تیمارستانه تقصیر تو نیست
و مردن تو چیزی رو درست نمیکنه!
میفهمی تهیونگ؟ اگه الان تنهامون بزاری اوج نامردیه!
لبای تهیونگ لرزید و اشکاش دوباره سرازیر شد
یونگی دستای تهیونگ رو ول کرد و اونو به آغوش کشید:
اشکالی نداره تهیونگ...مشکلی نیست...
تهیونگ پیرهن یونگی رو توی دستاش فشار داد و هق هق کنان به حرف اومد:
من...بهش قول دادم...به تنها دوستم...قول دادم...که از عشقش محافظت کنم...ولی نتونستم هیونگ!...نتونستم!
یونگی موهای تهیونگ رو نوازش کرد و شونش رو بوسید:
کاری از دست تو بر نمیومد....تو همهی تلاشتو کردی...
نامجون آروم از کنار دیوار سر خورد و روی زمین نشست.
تهیونگ هق هق کنان توی بغل گرم یونگی خوابش برد...
.
.
.
계속
ضعف انسان ها بود که...
خدارو به وجود آورد..!》
" سریال پادشاه ابدی/لی ریم "
درحالی که با دست راستش دست مشت شدش رو فشار میداد ، آرنجشو روی میز گذاشت و پیشونیش رو به دستش تکیه داد
نمیتونست لرزش پاهاشو کنترل کنه و کل بدنش خیس عرق بود.
سرشو بالا آورد نفسی کشید
سریع چشمای اشک آلودشو پاک کرد و دستاشو روی زانوش گذاشت تا جلوی لرزش پاشو بگیره.
نامجون دستشو روی شونهی یونگی گذاشت و توی چشمای لرزونش که سفیدیش قرمز شده بود نگاه کرد.
درحالی که با لبخندش بغضشو کنترل میکرد شونهی یونگی رو فشار داد و با صدایی که سعی میکرد جلوی لرزشش رو بگیره گفت:
یونگیا...اون خوب میشه... من میدونم!
یونگی به آرومی سرشو بالا آورد و صورتش طوری جمع شد که انگار قرار
اندازهی این یک و نیم سالی که قوی مونده بود و دم نزده بود اشک بریزه:
ولی بیشتر از یک سال گذشته هیونگ...
درحالی که اشکاش جاری میشدن و بدنش میلرزید دستاشو ضربدری شکل روی سینش گذاشت و جوری که انگار به شکمش مشت زده باشن خم شد:
اون روز به روز بدتر میشه...
نامجون از همیشه بهم ریخته تر بود و ایندفعه واقعا حق با یونگی بود...امید طلایی رنگ توی دلش خاکستری شده بود و مغزش قفل کرده بود.
عینکشو رو در آورد و به سمت پنجره رفت و روبهروش ایستاد.
تهیونگ که از همون اول مثل همیشه سرد، بیصدا و رسمی یه گوشه وایساده بود از خشم دندوناشو روی هم فشار داد و کیفشو سمت دیوار پرت کرد.
یونگی و نامجون که تاحالا جز یه چهره ی آروم و ریلکس هیچی ازش ندیده بودن مات و مبهوت بهش زل زدن
تهیونگ یکدفعه هرچی دم دستشو بود و سمت دیوار پرت کرد و اس*لحهش رو درآورد زیر چونش گذاشت.
یونگی اشکاش بند اومد و سر جاش خشک زد
انگار اونی که اینجا حالش از همه بدتره یونگی نبود...
تهیونگ بی درنگ درحالی که اشکاش صورت سردشو خیس میکردن ماشه رو کشید و حتی یک لحظه هم به ترس مردن و درد گ*لوله فکر نکرد.
نامجون سریع عکس و العمل نشون داد
سمت تهیونگ دوید، مچ دستاشو گرفت و اس*لحه رو زمین پرت شد
شاید درحالت عادی نامجون نمیتونست جلو تهیونگ رو بگیره ولی دستای لرزون تهیونگ از همیشه بی جون تر بود
با تمام توانی که براش مونده بود داد و سعی کرد دستاشو آزاد کنه:
ولم کن! من لیاقت زندگی ندارم!
به قدری بلند کلماتی که اذیتش میکرد رو به زبون میاورد که یونگی منتظر بود تا حنجرهی تهیونگ پاره شه
تهیونگ از حرکت ایستاد و با چشمای بیجونش به نامجون نگاه کرد.
جوری حرف زد انگار که جای کلمات، نفسای سردش از دهنش بیرون میاد:
گفتم،ولم کن!
تهیونگ بعد اینکه جدیتو تو صورت نامجون دید و فهمید قرار نیست ولش کنه...فهمید که جز دیوونه بازی راهی نداره...
سرشو محکم به دیوار کوبید ، جوری که توی ضربهی اول پوستش ترک خورد:
دست از
سرم
بردار!!!
یونگی پاشد و نامجون رو کنار زد
با تمام توانش یه سیلی به تهیونگ زد و اونو به گوشهی اتاق پرت کرد
تهیونگ گیج روی زمین افتاد و دستشو روی صورتش گذاشت
یونگی از مچ دستای تهیونگ گرفت و اونو به دیوار چسبوند:
تهیونگ! اینکه ا.ت توی تیمارستانه تقصیر تو نیست
و مردن تو چیزی رو درست نمیکنه!
میفهمی تهیونگ؟ اگه الان تنهامون بزاری اوج نامردیه!
لبای تهیونگ لرزید و اشکاش دوباره سرازیر شد
یونگی دستای تهیونگ رو ول کرد و اونو به آغوش کشید:
اشکالی نداره تهیونگ...مشکلی نیست...
تهیونگ پیرهن یونگی رو توی دستاش فشار داد و هق هق کنان به حرف اومد:
من...بهش قول دادم...به تنها دوستم...قول دادم...که از عشقش محافظت کنم...ولی نتونستم هیونگ!...نتونستم!
یونگی موهای تهیونگ رو نوازش کرد و شونش رو بوسید:
کاری از دست تو بر نمیومد....تو همهی تلاشتو کردی...
نامجون آروم از کنار دیوار سر خورد و روی زمین نشست.
تهیونگ هق هق کنان توی بغل گرم یونگی خوابش برد...
.
.
.
계속
۱۳.۱k
۱۰ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳۶)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.