شاهزاده مسافر

پیش‌درآمد: دختر آتش و یونان

#انطاکیه، پایتخت سلوکیان – زمستان ۲۵۰ پیش از میلاد

در آن شب، آسمان انطاکیه غریب می‌نمود. ستارگانی که همیشه بر فراز کوه سیلپیوس می‌درخشیدند، ناگهان به رقص درآمدند. موبدان یونانی در معبد آپولو، این را نشانه‌ای از تولد یک قهرمان تفسیر کردند. اما زنان پیر پارسی که در کوچه‌های پایین شهر، در سایه‌ی ستون‌های کورینتی زندگی می‌کردند، لبخندی بر لب داشتند و زمزمه می‌کردند: «آتش در دل برف زاده می‌شود.»

ساسان، آن گروگان اشکانی که به ناچار در این شهر غریب زندگی می‌کرد، در کنار بستر همسر یونانی‌اش کورنلیا ایستاده بود. دیوارهای اتاق با نقش‌هایی از جنگ‌های اسکندر و روایت‌های ایلیاد آراسته شده بود – اما زیر فرش، ساسان مُهری پنهان کرده بود با نقشِ «فَرَوَهر» که از پدربزرگش بهمن به ارث برده بود.

نوزاد که به دنیا آمد، گریه نکرد. در عوض، چشمانش را گشود – چشمانی به رنگ عسل که در نور شمع‌ها، جرقه‌هایی از سرخ و طلا داشت. ماما که زنی سغدی بود، با شگفتی گفت: «این دختر نه گریه می‌کند، نه می‌خندد. او نگاه می‌کند. انگار می‌خواهد همه چیز را به خاطر بسپارد.»

در همان لحظه، از آن سوی شهر، صدای شیپورهای سلوکی بلند شد. آنتیوخوس دوم، آن پادشاه مست و سست‌عنصر، برای یکصد و چهل و هفتمین بار پیروزی بر بطلمیوسیان را جشن می‌گرفت. اما این بار، شادی‌ها زودگذر بود. هیچ کس نمی‌دانست که او تنها چهار سال دیگر زنده خواهد ماند و پس از مرگش، امپراتوری سلوکی به ورطه جنگ داخلی فرو خواهد رفت.

کورنلیا، نوزاد را در پارچه‌ای ابریشمی که از هند آورده بودند پیچید و به ساسان داد. «نامش را چه بگذاریم؟» پرسید.

ساسان به بیرون از پنجره خیره شد. آنجا، در میدان اصلی شهر، مجسمه‌ای از اسکندر سوار بر اسب، با نگاهی مغرور، بر ستونی بلند ایستاده بود. در پای مجسمه، یک گدای پارتی نشسته بود و آهسته آوازی می‌خواند به زبانی که ساسان از کودکی شنیده بود:

«بیدادگران کاخ می‌سازند، اما باد آنها را فرو می‌ریزد.
آتش زیر خاکستر خاموش نمی‌شود.
دختری خواهد آمد از نسل اشک،
که تاج را بر سر پادشاهان حقیقی بگذارد.»

ساسان برگشت و به چشمان نوزاد نگاه کرد. «نامش آذرنوش باشد. دختر آتش جاویدان. زیرا آتش در سرزمین ما هرگز نمرده است. فقط منتظر بادی بوده تا شعله‌ور شود.»

در آن سوی شهر، در کاخ یخ زده سلوکی، هیچ کس خواب آن شب را به یاد نمی‌آورد. اما صبح روز بعد، گدای پارتی ناپدید شده بود. و بر پای مجسمه اسکندر، کسی با ذغال نوشته بود:

«امشب، یک شاهزاده‌ی مسافر به دنیا آمد.
شرق و غرب دیگر هرگز یکی نخواهند بود.»

نویسندگان کاخ، آن نوشته را پاک کردند و شاه را از آن بی‌خبر نگه داشتند. چون هیچ کس نمی‌خواست حقیقت را بگوید: امپراتوری سلوکی، بدون آنکه بداند، وارث واقعی ایران را در آغوش گرفته بود.

و آذرنوش، آن دختر کوچک با چشمان عسل و موهایی به رنگ شب، در باغ‌های یونانی بزرگ شد، اما ریشه‌هایش در خاکی بود که روزی تمام این ستون‌ها را به باد خواهد داد.

#ایران #ایران_قوی #ایرانی #ایران_مقتدر #ایران_من #جمهوری_اسلامی_ایران #تاریخ #تاریخی #تاریخ_نگار #تاریخ_ایران #تاریخے #تاریخ_باستان #باستان #باستانی #ایران_باستان #داستان #رمان #رمانتیک #رمان_عاشقانه #وبتون #وبتون_امروز #وبتون_عاشقانه #مانگا #انیمه_مانگا #مانگاکا #انیمه_و_مانگا #مانهوا #مانهوای #مانهوای_جدید #کمیک #کمیک_موشن #کمیک_استریپ #کمیک_ارت #کمیک_اکشن_ماجراجویی #نگارگری #نگارگری_ایرانی
دیدگاه ها (۰)

‌.مارکو روبیو، وزیر امور خارجه ایالات متحده، در جریان سفر به...

جاذبه‌ های گردشگری #شهر_دوشنبه1. موزه ملی #تاجیکستاناین موزه...

🔻جنجال جدید در کاخ سفید/ صدای ترامپ در یک مراسم قطع شد/ خبرن...

معرفی رمان: نقابی در شهر«نقابی در شهر» یه رمان صدم قسمتیه. ژ...

خسف | قصه سی و پنجم: جهان در آستانه زایمان (بخش پایانی)

فصل اول | مدرسه آویدقسمت اول | مدرسهای به نام آوید

واکنش رییس جمهور اندیشه به حمله و آتش سوزی فاز ۴

کلاه و لباس مأمور را علیرضا پرت کرد آن طرف و تلفن مأمور را ک...

خسف | قصه سی و پنجم: جهان در آستانه زایمان (بخش اول)

🚩 بایکوت ترامپ▪️۵ شبکه تلویزیونی ABC، CBS، CNN، Fox News و N...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط