گفتوگو با یورگن هابرماس
گفتوگو با یورگن هابرماس
به خاطر خدا حکومت را به فیلسوفان بسپارید!
آیا میتوانید چیزی در مورد کتاب تازه خود درباره مذهب و قدرت نمادین آن بهعنوان درمانی برای برخی از بیماریهای روزگار نوین بگویید؟
با اینکه این کتاب چندان در مورد فلسفه دین نیست، اما امیدوارم که تبارشناسی اندیشه پسامتافیزیکی مبتنی بر استدلال در مورد ایمان و آگاهی، بتواند از فراموشی کارکرد فلسفه برای روشنگری جلوگیری کند؛ فلسفهای که بتدریج در مقابل جبهه علمگرایانه تضعیف شده است.
صحبت به مذهب و جنگهای مذهبی و فرهنگی رسید. گمان میکنید که ما در آستانه برخورد تمدنها هستیم؟
تا جایی که من میدانم، این تفکرکاملاً نادرست است. مارکس و وبر تمدنهای کهن و بانفوذ را که با متافیزیک و دینهای بزرگ مشخص شدهاند، مطالعه کردهاند. همه آنها استعدادی جهانگیر دارند به همین علت به گسترش و گشایش میرسند. واقعیت این است که بنیادگرایی مذهبی پدیدهای یکسره نوین است و از ریشهکن شدن اجتماعی ناشی از استعمار، پایان استعمار و سرمایهداری جهانی برآمده است.
گاه نوشتهاید که اروپا باید یک نسخه اروپایی از اسلام را بپروراند. آیا گمان میکنید این در حال انجام است؟
در جمهوری فدرال آلمان میکوشیم تا «الهیات اسلامی» را در دانشگاههایمان بگنجانیم، یعنی ما میتوانیم به جای وارد کردن مدرسان این رشته از ترکیه و امثالهم، معلمان دینی را در کشور خودمان آموزش دهیم. اما واقعاً این فرآیند به مدیریت ما بستگی دارد. هرچند این امر، موجهای جهانی مهاجرت را شامل نمیشود. تنها راه مقابله این است که علل اقتصادی در کشورهای مبدأ را مهار کنیم.
چطور باید این کار را انجام داد؟
بدون تغییر در دستگاه سرمایهداری جهانی این امر امکان پذیر نیست. این مشکلی است که ریشه در قرنهای متمادی دارد. من متخصص نیستم، اما اگر «خارجیکردن جامعه» اثر اشتفان لِسِنیش را بخوانید، خواهید دید که چگونه منشأ این امواج از اروپا میآید و دنیای غرب باعث پیدایش آنها شده است.
از شما نقل شده که گفتهاید اروپا یک غول اقتصادی و یک کوتوله سیاسی است. به نظر شما هیچ چیز بهتر نشده، چون ما برگزیت و پوپولسیم و افراطگرایی و ملیگرایی را داریم...
معرفی یورو جامعه پولی را به شمال و جنوب تقسیم کرد؛ «برندهها» و «بازندهها». دلیل این امر این است که اگر پیشرفتی در جهت اتحاد سیاسی وجود نداشته باشد، تفاوتهای ساختاری میان مناطق اقتصاد ملی نمیتوانند یکدیگر را جبران کنند. دریچههای اطمینانی مانند تحرک در یک بازار کار واحد و یک نظام امنیت اجتماعی عمومی در نظر گرفته نشده است. همچنین اروپا قدرتی ندارد که بتواند یک سیاست مالی مشترک را مدیریت کند. به این واقعیت، یک الگوی سیاسی نولیبرالی را که در معاهدات اروپایی آمیخته شده، بیفزایید که وابستگی دولتهای ملی به بازار جهانی را تقویت میکند. نرخ اشتغال جوانان در کشورهای جنوبی افتضاح است. نابرابری در میان اعضا افزایش یافته و این خود به «فرسایش انسجام اجتماعی» انجامیده است. در میان کسانی که توانستهاند خود را تطبیق دهند، الگوی اقتصادی لیبرال را دنبال میکنند که این امر، منافع فردی را ترویج میکند. در میان کسانی که در وضعیت متزلزل قرار دارند، گرایشهای پسرفتی و واکنشهای غیرعقلانی و خشمهای خودویرانگرانه گسترش مییابند.
مکرون، رئیس جمهوری فرانسه نیز مثل شما فیلسوف است. فکر میکنید فلسفه و سیاست بخوبی با هم کار میکنند؟
به خاطر خدا، حکومت بر ما را به فیلسوفان بسپارید! به هر حال مکرون قابل احترام است چرا که در چشمانداز کنونی سیاست، تنها کسی است که جرأت میکند بهعنوان یک روشنفکر و یک سخنور متقاعدکننده، دیدگاه سیاسی داشته باشد، اهداف سیاسی مدنظر اروپا را دنبال میکند؛ و در شرایط تقریباً ناامیدکننده انتخاباتی، شجاعت شخصی نشان داده است و تا به حال بهعنوان یک رئیس جمهوری آنچه را که گفته، انجام داده است. در دورانی که ناتوانی هویت سیاسی مشخصه آن است، من آموخته ام که باوجود باورهای مارکسیستیام این صفات شخصی را ارج بگذارم.
با این حال غیرممکن است که بدانید ایدئولوژی او چیست، حتی اگر داشته باشد...
حق با شماست. من هنوز نمیتوانم بفهمم که چه عقایدی پشت سیاستهای اروپایی رئیس جمهوری فرانسه هست. میخواهم بدانم که آیا دستکم یک لیبرال متمایل به چپ هست یا خیر. این چیزی است که امیدوارم در او باشد.
منبع: ایران
به خاطر خدا حکومت را به فیلسوفان بسپارید!
آیا میتوانید چیزی در مورد کتاب تازه خود درباره مذهب و قدرت نمادین آن بهعنوان درمانی برای برخی از بیماریهای روزگار نوین بگویید؟
با اینکه این کتاب چندان در مورد فلسفه دین نیست، اما امیدوارم که تبارشناسی اندیشه پسامتافیزیکی مبتنی بر استدلال در مورد ایمان و آگاهی، بتواند از فراموشی کارکرد فلسفه برای روشنگری جلوگیری کند؛ فلسفهای که بتدریج در مقابل جبهه علمگرایانه تضعیف شده است.
صحبت به مذهب و جنگهای مذهبی و فرهنگی رسید. گمان میکنید که ما در آستانه برخورد تمدنها هستیم؟
تا جایی که من میدانم، این تفکرکاملاً نادرست است. مارکس و وبر تمدنهای کهن و بانفوذ را که با متافیزیک و دینهای بزرگ مشخص شدهاند، مطالعه کردهاند. همه آنها استعدادی جهانگیر دارند به همین علت به گسترش و گشایش میرسند. واقعیت این است که بنیادگرایی مذهبی پدیدهای یکسره نوین است و از ریشهکن شدن اجتماعی ناشی از استعمار، پایان استعمار و سرمایهداری جهانی برآمده است.
گاه نوشتهاید که اروپا باید یک نسخه اروپایی از اسلام را بپروراند. آیا گمان میکنید این در حال انجام است؟
در جمهوری فدرال آلمان میکوشیم تا «الهیات اسلامی» را در دانشگاههایمان بگنجانیم، یعنی ما میتوانیم به جای وارد کردن مدرسان این رشته از ترکیه و امثالهم، معلمان دینی را در کشور خودمان آموزش دهیم. اما واقعاً این فرآیند به مدیریت ما بستگی دارد. هرچند این امر، موجهای جهانی مهاجرت را شامل نمیشود. تنها راه مقابله این است که علل اقتصادی در کشورهای مبدأ را مهار کنیم.
چطور باید این کار را انجام داد؟
بدون تغییر در دستگاه سرمایهداری جهانی این امر امکان پذیر نیست. این مشکلی است که ریشه در قرنهای متمادی دارد. من متخصص نیستم، اما اگر «خارجیکردن جامعه» اثر اشتفان لِسِنیش را بخوانید، خواهید دید که چگونه منشأ این امواج از اروپا میآید و دنیای غرب باعث پیدایش آنها شده است.
از شما نقل شده که گفتهاید اروپا یک غول اقتصادی و یک کوتوله سیاسی است. به نظر شما هیچ چیز بهتر نشده، چون ما برگزیت و پوپولسیم و افراطگرایی و ملیگرایی را داریم...
معرفی یورو جامعه پولی را به شمال و جنوب تقسیم کرد؛ «برندهها» و «بازندهها». دلیل این امر این است که اگر پیشرفتی در جهت اتحاد سیاسی وجود نداشته باشد، تفاوتهای ساختاری میان مناطق اقتصاد ملی نمیتوانند یکدیگر را جبران کنند. دریچههای اطمینانی مانند تحرک در یک بازار کار واحد و یک نظام امنیت اجتماعی عمومی در نظر گرفته نشده است. همچنین اروپا قدرتی ندارد که بتواند یک سیاست مالی مشترک را مدیریت کند. به این واقعیت، یک الگوی سیاسی نولیبرالی را که در معاهدات اروپایی آمیخته شده، بیفزایید که وابستگی دولتهای ملی به بازار جهانی را تقویت میکند. نرخ اشتغال جوانان در کشورهای جنوبی افتضاح است. نابرابری در میان اعضا افزایش یافته و این خود به «فرسایش انسجام اجتماعی» انجامیده است. در میان کسانی که توانستهاند خود را تطبیق دهند، الگوی اقتصادی لیبرال را دنبال میکنند که این امر، منافع فردی را ترویج میکند. در میان کسانی که در وضعیت متزلزل قرار دارند، گرایشهای پسرفتی و واکنشهای غیرعقلانی و خشمهای خودویرانگرانه گسترش مییابند.
مکرون، رئیس جمهوری فرانسه نیز مثل شما فیلسوف است. فکر میکنید فلسفه و سیاست بخوبی با هم کار میکنند؟
به خاطر خدا، حکومت بر ما را به فیلسوفان بسپارید! به هر حال مکرون قابل احترام است چرا که در چشمانداز کنونی سیاست، تنها کسی است که جرأت میکند بهعنوان یک روشنفکر و یک سخنور متقاعدکننده، دیدگاه سیاسی داشته باشد، اهداف سیاسی مدنظر اروپا را دنبال میکند؛ و در شرایط تقریباً ناامیدکننده انتخاباتی، شجاعت شخصی نشان داده است و تا به حال بهعنوان یک رئیس جمهوری آنچه را که گفته، انجام داده است. در دورانی که ناتوانی هویت سیاسی مشخصه آن است، من آموخته ام که باوجود باورهای مارکسیستیام این صفات شخصی را ارج بگذارم.
با این حال غیرممکن است که بدانید ایدئولوژی او چیست، حتی اگر داشته باشد...
حق با شماست. من هنوز نمیتوانم بفهمم که چه عقایدی پشت سیاستهای اروپایی رئیس جمهوری فرانسه هست. میخواهم بدانم که آیا دستکم یک لیبرال متمایل به چپ هست یا خیر. این چیزی است که امیدوارم در او باشد.
منبع: ایران
- ۱۸۶
- ۲۸ بهمن ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط