goodnight 😴🌉🫂
پارت چهارم:پرواز به سوی پاریس
آدریانا و الورا وارد اتاق پدربزرگ شدند تا برای سفر به پاریس اجازه بگیرند.
آدریانا با هیجان گفت:
--پدربزرگ! اون برندی که سال ها منتظر همکاری باهاش بودم،بالاخره پیشنهادم رو قبول کرده!باید هرچه زودتر به پاریس برم!
پدربزرگ لبخندی زد و گفت:
-باشه میتونید برید.اما آدریان و الکساندر هم همراهتون میان.
آدریانا با تعجب گفت:
--چییییییی؟!چرا اونا؟!😐
پدربزرگ خندید:
-چون من اینطوری میخوام
چند ساعت بعد،هر چهار نفر آماده پرواز بودند.
وقتی وارد هواپیما شدند،آدریانا سعی کرد ترسش رو پنهون کنه، اما با بلند شدن هواپیما،دست هاش شروع به لرزیدن کرد.
آدریان که متوجه ترسش شد، رفت کنارش نشست:.
--از ارتفاع میترسی؟
آدریانا با صدای ارومی گفت:
--یه کم
آدریانا سرش رو به صندلی تکیه داد و کم کم خوابش برد و ناخودآگاه دستش رو دور شونه های ادریان انداخت.
صبح روز بعد، الورا چشم هاش رو باز کرد و با دیدن اون دو نفر، جلوی خندش رو گرفت!😂
گوشیش رو برداشت و چندتا عکس ازشون گرفت.
بعد،برای اینکه آدریان رو بیشتر اذیت کنه، دمپایی آدریانا رو برداشت و نزدیک صورتش تا عکس بگیره؛(شما شاهد خواندن مزخرفات من هستید😍)
اما دمپایی از دستش افتاد و روی پای آدریان فرود اومد🤣
آدریان از خواب پرید و وقتی وضعیت رو دید،شروع کرد به خندیدن.
--الورااا تو واقعا دیوونه ای!😂
آدریانا هم بیدار شد و تازه فهمید تمام شب توی آغوش آدریان خوابیده!
با وحشت از جاش بلند شد و گفت:
--یا خداااا!اینجا چه خبرههههه؟!😭😂
الورا در حالی که از خنده اشکش در اومده بود،گوشیش رو بالا گرفت.
--هیچی عزیزم! فقط چندتا عکس یادگاری از زوج خوشبخت گرفتم!😂📸
آدریانا هم بالش کوچیکی برداشت و به سمت الورا پرتاب کرد.
آدریان هم همچنان میخندید😂
و اینطوری سفر پاریس، با چندتا عکس مخفیانه و کلی خنده شروع شد 🫂
------------------------------------------------------------------------------------
#رمان#مافیایی#عاشقانه#بزرگسال،#دارک_رومنس
آدریانا و الورا وارد اتاق پدربزرگ شدند تا برای سفر به پاریس اجازه بگیرند.
آدریانا با هیجان گفت:
--پدربزرگ! اون برندی که سال ها منتظر همکاری باهاش بودم،بالاخره پیشنهادم رو قبول کرده!باید هرچه زودتر به پاریس برم!
پدربزرگ لبخندی زد و گفت:
-باشه میتونید برید.اما آدریان و الکساندر هم همراهتون میان.
آدریانا با تعجب گفت:
--چییییییی؟!چرا اونا؟!😐
پدربزرگ خندید:
-چون من اینطوری میخوام
چند ساعت بعد،هر چهار نفر آماده پرواز بودند.
وقتی وارد هواپیما شدند،آدریانا سعی کرد ترسش رو پنهون کنه، اما با بلند شدن هواپیما،دست هاش شروع به لرزیدن کرد.
آدریان که متوجه ترسش شد، رفت کنارش نشست:.
--از ارتفاع میترسی؟
آدریانا با صدای ارومی گفت:
--یه کم
آدریانا سرش رو به صندلی تکیه داد و کم کم خوابش برد و ناخودآگاه دستش رو دور شونه های ادریان انداخت.
صبح روز بعد، الورا چشم هاش رو باز کرد و با دیدن اون دو نفر، جلوی خندش رو گرفت!😂
گوشیش رو برداشت و چندتا عکس ازشون گرفت.
بعد،برای اینکه آدریان رو بیشتر اذیت کنه، دمپایی آدریانا رو برداشت و نزدیک صورتش تا عکس بگیره؛(شما شاهد خواندن مزخرفات من هستید😍)
اما دمپایی از دستش افتاد و روی پای آدریان فرود اومد🤣
آدریان از خواب پرید و وقتی وضعیت رو دید،شروع کرد به خندیدن.
--الورااا تو واقعا دیوونه ای!😂
آدریانا هم بیدار شد و تازه فهمید تمام شب توی آغوش آدریان خوابیده!
با وحشت از جاش بلند شد و گفت:
--یا خداااا!اینجا چه خبرههههه؟!😭😂
الورا در حالی که از خنده اشکش در اومده بود،گوشیش رو بالا گرفت.
--هیچی عزیزم! فقط چندتا عکس یادگاری از زوج خوشبخت گرفتم!😂📸
آدریانا هم بالش کوچیکی برداشت و به سمت الورا پرتاب کرد.
آدریان هم همچنان میخندید😂
و اینطوری سفر پاریس، با چندتا عکس مخفیانه و کلی خنده شروع شد 🫂
------------------------------------------------------------------------------------
#رمان#مافیایی#عاشقانه#بزرگسال،#دارک_رومنس
- ۷۳۸
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط