My little marshmallow
My little marshmallow
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
p26
کوک: تهته به چی میخندی؟
کوک همراه با حرف زدن باز هم سعی داشت چشماش باز کنه موفق شد.
تهیونگ: هیچی . بیب پاشو رسیدیم.
جونگکوک با شنیدن حرف تهیونگ سریع بلند شد چندبار پلک زد که دیدِش صاف بشه .
تو اولین نگاه با خونه ی تهیونگ روبرو شد . خونه دو طبقه بود و یه کاخ یا عمارت نمیشد اما بزرگ بود بعنوان یه خونه .
استخر و گلخونه و کلی جای دیگه تو حیاطش داشت .
دقیقا همون چیزی که جونگکوک دوست داشت . یه چیز ساده اما شیک و دلنشین .
در ماشین رو باز کرد و از ماشین پیاده شد.
کوک: اوووو تهیونگااا چقد اینجا باحالهههه!
تهیونگ با خوشحالی و یه لبخند مستطیلی گفت
تهیونگ: خوشحالم که دوسش داری.
کوک: عاااا وایسا.
جونگکوک یه ایده به سرش زد .
رفت سمت تهیونگ سوییچ رو ازش گرف . رفت سمت صندوق عقب ماشین رو درش رو باز کرد.
زیپ کیفش رو باز کرد دوربینش رو در داشت .
میخواست با دوربینش یکی از خاطره های خوبه زندگیشو ثبت کنه دقیقا مثل تولد ۷ سالگیش یا بهتره بگم آخرین تولدش که خوشحال بود.
دوربین رو برداشت و بندشو انداخت دور گردنش .
صندوق عقب رو بست .
تهیونگ بعد دیدن اون دوربین رو به جونگکوک کرد و گفت
تهیونگ: کوکی اون دوربین چیه.
کوک: اینو بابابزرگم بهم هدیه داده .
تهیونگ: اووو آقای جئون . یادمه آدم مهربونی بود.
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
p26
کوک: تهته به چی میخندی؟
کوک همراه با حرف زدن باز هم سعی داشت چشماش باز کنه موفق شد.
تهیونگ: هیچی . بیب پاشو رسیدیم.
جونگکوک با شنیدن حرف تهیونگ سریع بلند شد چندبار پلک زد که دیدِش صاف بشه .
تو اولین نگاه با خونه ی تهیونگ روبرو شد . خونه دو طبقه بود و یه کاخ یا عمارت نمیشد اما بزرگ بود بعنوان یه خونه .
استخر و گلخونه و کلی جای دیگه تو حیاطش داشت .
دقیقا همون چیزی که جونگکوک دوست داشت . یه چیز ساده اما شیک و دلنشین .
در ماشین رو باز کرد و از ماشین پیاده شد.
کوک: اوووو تهیونگااا چقد اینجا باحالهههه!
تهیونگ با خوشحالی و یه لبخند مستطیلی گفت
تهیونگ: خوشحالم که دوسش داری.
کوک: عاااا وایسا.
جونگکوک یه ایده به سرش زد .
رفت سمت تهیونگ سوییچ رو ازش گرف . رفت سمت صندوق عقب ماشین رو درش رو باز کرد.
زیپ کیفش رو باز کرد دوربینش رو در داشت .
میخواست با دوربینش یکی از خاطره های خوبه زندگیشو ثبت کنه دقیقا مثل تولد ۷ سالگیش یا بهتره بگم آخرین تولدش که خوشحال بود.
دوربین رو برداشت و بندشو انداخت دور گردنش .
صندوق عقب رو بست .
تهیونگ بعد دیدن اون دوربین رو به جونگکوک کرد و گفت
تهیونگ: کوکی اون دوربین چیه.
کوک: اینو بابابزرگم بهم هدیه داده .
تهیونگ: اووو آقای جئون . یادمه آدم مهربونی بود.
∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆
- ۱۷۹
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط