دیو و دلبر
دیو و دلبر
پارت ۹
-چرا گورتو گم نمیکنی هان
عسل با آرامی روی زانو هایش نشست و دستهایش را روی
چشمهایش گذاشت و گفت
_لطفا این حرف رو نزن من دوستتم
دلربا با گریه و دست هایی که از ترس میلرزید تو خودش
جمع شده بود و گفت
-دوست تو دوستت رو فروختی
عسل اشکهایش را پاک نموند و گفت
-گول خوردم دلربا دست خودم نبود
دلربا چشمهایش را به در اتاق انداخت و گفت
-گورتو گم کن منو تو حال خودم رها کن داره حالم ازت بهم
میخوره بدبختم کردی خانواده من
عسل یهویی دست های دلربا را گرفت و گفت
- بین خودمون میمونه دلربا
دلربا دستش را به عقب کشید و عصبی داد کشید
- دورغگوی عوضی گمشو
دلربا با اشکهای آرامش به تختش خیره ماند عسل سرش را
پایین انداخت و رفت
چند دقیقه ای گذشت پدرش آمد داخل اتاق دلربا آن دختر سابق نبود نگاه هایش همچیش تغییر کرده
پارت ۱۰
بابا نشست و ماشین رو روشن کرد و آهنگ شادی گذاشت
- دخترم قراره بریم دِهاتمون قراره جشن بزرگی بگیرن
چشمامو متعجب به بابا دادم اعصبانی نبود نگاهش آروم و
ریلکس بود
- هوم
بابا صدای آهنگ رو زیاد کرد چشمامو بستم شاید یکم این کابوس تموم شه
کاش چپکی بود بیدار میشدم فقط یه کابوس بود یه کابوس ترسناکی بود اون ناله ها اون حرف های رکیکشون
لمس انگشتهاشون
-ولم کنینننننننن
- خفه شو توله فقط یشبه
خنده هاشون چشمهامو به تیکه های لباسام اوفتاد
-خوشت اومده توله
- نه نه دست از سرم بر دارید
-قهقههههه قهقههههه قهقههههه
با جیغی از خواب پریدم مامان در اتاق رو باز کرد و با وحشت اومد سمتم
دستاشو روی گونه ام گذاشت
- خوبی دخترم دلربا حالت خوبه
اشکهام پشت سر هم روی گونه سرازیر میشد
نفس نفس نفس میزدم انگار تمام اکسیژن دنیا تموم شده بود
#رمان
برای ادامه بیا تو پیجم>>>
پارت ۹
-چرا گورتو گم نمیکنی هان
عسل با آرامی روی زانو هایش نشست و دستهایش را روی
چشمهایش گذاشت و گفت
_لطفا این حرف رو نزن من دوستتم
دلربا با گریه و دست هایی که از ترس میلرزید تو خودش
جمع شده بود و گفت
-دوست تو دوستت رو فروختی
عسل اشکهایش را پاک نموند و گفت
-گول خوردم دلربا دست خودم نبود
دلربا چشمهایش را به در اتاق انداخت و گفت
-گورتو گم کن منو تو حال خودم رها کن داره حالم ازت بهم
میخوره بدبختم کردی خانواده من
عسل یهویی دست های دلربا را گرفت و گفت
- بین خودمون میمونه دلربا
دلربا دستش را به عقب کشید و عصبی داد کشید
- دورغگوی عوضی گمشو
دلربا با اشکهای آرامش به تختش خیره ماند عسل سرش را
پایین انداخت و رفت
چند دقیقه ای گذشت پدرش آمد داخل اتاق دلربا آن دختر سابق نبود نگاه هایش همچیش تغییر کرده
پارت ۱۰
بابا نشست و ماشین رو روشن کرد و آهنگ شادی گذاشت
- دخترم قراره بریم دِهاتمون قراره جشن بزرگی بگیرن
چشمامو متعجب به بابا دادم اعصبانی نبود نگاهش آروم و
ریلکس بود
- هوم
بابا صدای آهنگ رو زیاد کرد چشمامو بستم شاید یکم این کابوس تموم شه
کاش چپکی بود بیدار میشدم فقط یه کابوس بود یه کابوس ترسناکی بود اون ناله ها اون حرف های رکیکشون
لمس انگشتهاشون
-ولم کنینننننننن
- خفه شو توله فقط یشبه
خنده هاشون چشمهامو به تیکه های لباسام اوفتاد
-خوشت اومده توله
- نه نه دست از سرم بر دارید
-قهقههههه قهقههههه قهقههههه
با جیغی از خواب پریدم مامان در اتاق رو باز کرد و با وحشت اومد سمتم
دستاشو روی گونه ام گذاشت
- خوبی دخترم دلربا حالت خوبه
اشکهام پشت سر هم روی گونه سرازیر میشد
نفس نفس نفس میزدم انگار تمام اکسیژن دنیا تموم شده بود
#رمان
برای ادامه بیا تو پیجم>>>
- ۴۶۳
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط