اگه بدون کامنت خوندی حرومت ۳۳
نم سناریوی:
《پرنسس دورگه من》
نکته: خواندن این سناریو بدون لایک و کامنت حرام است 🚫
---
(اتاق کلارا. شب.)
(کلارا خوابیده. اما خوابش آرام نیست. ابروهایش در هم است. دستهایش را مشت کرده. نفسهایش تند و نامنظم.)
(توی خواب، دارد برمیگردد به سالها پیش. به زمانی که هنوز بچه بود. به زمانی که هنوز فکر میکرد پدر و مادرش رفتهاند مسافرت و برمیگردند.)
---
(خاطره. هشت یا نه سالگی. کلارا در راهروی قصر.)
(دخترک با عروسک خرسی سفیدش بازی میکرد. یکی از سربازها برایش آورده بود. یادش نیست کدام سرباز. فقط یادش است که خرسی سفید بود و چشمهای دکمهای داشت و خیلی نرم بود.)
(قدم میزد. با خرسی حرف میزد. برایش اسم گذاشته بود. یادش نیست چه اسمی. فقط یادش است که دوستش داشت.)
(توی یکی از راهروهای خلوت، صدایی شنید. دو تا خدمتکار. پشت یک ستون ایستاده بودند. فکر میکردند کسی نیست.)
خدمتکار اول: "آره، همسر دوم کاسپین... اون الف..."
خدمتکار دوم: "شنیدم اون روزی که برده بودنش که اعدامش کنن، دخترش دیدش. دختر بچه فکر کن. چند دقیقه قبل از مرگ مادرش، اونو بینه."
(دخترک ایستاد. عروسک در دستش. سرش را برگرداند سمت صدا. نمیفهمید. کلمه "مادر" را فهمید. ولی بقیهاش را نه.)
خدمتکار اول: "میگن داخل قلبش خنجر فرو کردن..."
خدمتکار دوم: "چقدر وحشیانه..."
خدمتکار اول: "شنیدم شاهزاده کاسپین هم توی سیاهچاله زندانیست. تا از ندیدن ماه بمیره."
خدمتکار دوم: "شنیدی ک..."
(صدایشان برید.)
(دیده بودندش.)
(دخترک آنجا ایستاده بود. عروسکش از دستش افتاده بود روی زمین. چشمهایش در رفته بود. صورتش سفید. نمیفهمید. نمیخواست بفهمد. ولی کلمات توی مغزش فرو رفته بودند.)
(مادر. اعدام. خنجر. قلب. پدر. سیاهچاله. بمیرد.)
(خدمتکارها رنگ پریده بودند. یکی جلو آمد.)
خدمتکار: "شاهدخت... ما... منظوری نداشتیم..."
(دخترک چیزی نگفت. فقط نگاهشان کرد. با همان چشمهای در رفته. با همان صورت سفید.)
(بعد...)
(صدای گریه. بلند. از ته دل. نه گریه یک دختر بچه معمولی. گریه کسی که دنیایش دارد فرو میریزد.)
(خدمتکارها فرار کردند. کسی آنها را ندید. فقط صدای گریه ماند و دخترکی که وسط راهرو ایستاده بود و داشت خفه میشد.)
(نگهبانها آمدند. خدمتکارهای دیگر. همه جمع شدند دورش.)
نگهبان: "چی شده؟ کی بهش زده؟ دستش شکسته؟"
خدمتکار: "نه... چیزی نیست... فقط..."
(اما کلارا جواب نمیداد. فقط گریه میکرد. اشک میریخت. صدایش گرفته بود. اما باز هم گریه میکرد.)
(کسی نمیتوانست آرامش کند. خدمتکارها بغلش کردند. نوازشش کردند. با او حرف زدند. اما فایده نداشت.)
(دخترک فقط گریه میکرد. تا جایی که دیگر صدایی نداشت. تا جایی که چشمانش قرمز و ورم کرده بود. تا جایی که نفسهایش تند و کوتاه شد و بالاخره... خوابش برد. همان وسط بغل خدمتکار. خسته. بیصدا.)
(آن شب، خدمتکار مسئول رفت پیش پادشاه. گزارش داد.)
خدمتکار مسئول: "شاهدخت امروز... بیقراری کرد. گریه کرد تا خوابش برد. ولی فردا که بیدار شد... میخندید. سرحال بود. انگار هیچی یادش نمیاد. انگار از شدت شوک و گریه، همه چیز را فراموش کرده."
(پادشاه چیزی نگفت. فقط دستش را تکان داد که برود.)
(و دخترک واقعاً فراموش کرد. نه همه چیز. ولی آن کلمات. آن لحظه. آن حقیقت. جایی توی ذهنش قایم شد. آنقدر عمیق که حتی خودش هم نمیدانست کجاست.)
#تابع_قوانین_اسلام
#انیمه#مانگا#کمیک#رومان#ژانر_درام
#فانتزی#سریال#میکس#تناسخ#پیج_رومان
#سایکو_نو_سوتوکا#ساکورا_اسکول#داستان_جالب#رومان#سناریو#انیمه#بی_تی_اس#مای_هیرو_کادمی#باکودکو#مدرسه_قهرمانان_من#ایران#جنگ#رهبر#ایزوکو_دکو_میدوریا#کاتسوکی_باکوگو_کاچان
《پرنسس دورگه من》
نکته: خواندن این سناریو بدون لایک و کامنت حرام است 🚫
---
(اتاق کلارا. شب.)
(کلارا خوابیده. اما خوابش آرام نیست. ابروهایش در هم است. دستهایش را مشت کرده. نفسهایش تند و نامنظم.)
(توی خواب، دارد برمیگردد به سالها پیش. به زمانی که هنوز بچه بود. به زمانی که هنوز فکر میکرد پدر و مادرش رفتهاند مسافرت و برمیگردند.)
---
(خاطره. هشت یا نه سالگی. کلارا در راهروی قصر.)
(دخترک با عروسک خرسی سفیدش بازی میکرد. یکی از سربازها برایش آورده بود. یادش نیست کدام سرباز. فقط یادش است که خرسی سفید بود و چشمهای دکمهای داشت و خیلی نرم بود.)
(قدم میزد. با خرسی حرف میزد. برایش اسم گذاشته بود. یادش نیست چه اسمی. فقط یادش است که دوستش داشت.)
(توی یکی از راهروهای خلوت، صدایی شنید. دو تا خدمتکار. پشت یک ستون ایستاده بودند. فکر میکردند کسی نیست.)
خدمتکار اول: "آره، همسر دوم کاسپین... اون الف..."
خدمتکار دوم: "شنیدم اون روزی که برده بودنش که اعدامش کنن، دخترش دیدش. دختر بچه فکر کن. چند دقیقه قبل از مرگ مادرش، اونو بینه."
(دخترک ایستاد. عروسک در دستش. سرش را برگرداند سمت صدا. نمیفهمید. کلمه "مادر" را فهمید. ولی بقیهاش را نه.)
خدمتکار اول: "میگن داخل قلبش خنجر فرو کردن..."
خدمتکار دوم: "چقدر وحشیانه..."
خدمتکار اول: "شنیدم شاهزاده کاسپین هم توی سیاهچاله زندانیست. تا از ندیدن ماه بمیره."
خدمتکار دوم: "شنیدی ک..."
(صدایشان برید.)
(دیده بودندش.)
(دخترک آنجا ایستاده بود. عروسکش از دستش افتاده بود روی زمین. چشمهایش در رفته بود. صورتش سفید. نمیفهمید. نمیخواست بفهمد. ولی کلمات توی مغزش فرو رفته بودند.)
(مادر. اعدام. خنجر. قلب. پدر. سیاهچاله. بمیرد.)
(خدمتکارها رنگ پریده بودند. یکی جلو آمد.)
خدمتکار: "شاهدخت... ما... منظوری نداشتیم..."
(دخترک چیزی نگفت. فقط نگاهشان کرد. با همان چشمهای در رفته. با همان صورت سفید.)
(بعد...)
(صدای گریه. بلند. از ته دل. نه گریه یک دختر بچه معمولی. گریه کسی که دنیایش دارد فرو میریزد.)
(خدمتکارها فرار کردند. کسی آنها را ندید. فقط صدای گریه ماند و دخترکی که وسط راهرو ایستاده بود و داشت خفه میشد.)
(نگهبانها آمدند. خدمتکارهای دیگر. همه جمع شدند دورش.)
نگهبان: "چی شده؟ کی بهش زده؟ دستش شکسته؟"
خدمتکار: "نه... چیزی نیست... فقط..."
(اما کلارا جواب نمیداد. فقط گریه میکرد. اشک میریخت. صدایش گرفته بود. اما باز هم گریه میکرد.)
(کسی نمیتوانست آرامش کند. خدمتکارها بغلش کردند. نوازشش کردند. با او حرف زدند. اما فایده نداشت.)
(دخترک فقط گریه میکرد. تا جایی که دیگر صدایی نداشت. تا جایی که چشمانش قرمز و ورم کرده بود. تا جایی که نفسهایش تند و کوتاه شد و بالاخره... خوابش برد. همان وسط بغل خدمتکار. خسته. بیصدا.)
(آن شب، خدمتکار مسئول رفت پیش پادشاه. گزارش داد.)
خدمتکار مسئول: "شاهدخت امروز... بیقراری کرد. گریه کرد تا خوابش برد. ولی فردا که بیدار شد... میخندید. سرحال بود. انگار هیچی یادش نمیاد. انگار از شدت شوک و گریه، همه چیز را فراموش کرده."
(پادشاه چیزی نگفت. فقط دستش را تکان داد که برود.)
(و دخترک واقعاً فراموش کرد. نه همه چیز. ولی آن کلمات. آن لحظه. آن حقیقت. جایی توی ذهنش قایم شد. آنقدر عمیق که حتی خودش هم نمیدانست کجاست.)
#تابع_قوانین_اسلام
#انیمه#مانگا#کمیک#رومان#ژانر_درام
#فانتزی#سریال#میکس#تناسخ#پیج_رومان
#سایکو_نو_سوتوکا#ساکورا_اسکول#داستان_جالب#رومان#سناریو#انیمه#بی_تی_اس#مای_هیرو_کادمی#باکودکو#مدرسه_قهرمانان_من#ایران#جنگ#رهبر#ایزوکو_دکو_میدوریا#کاتسوکی_باکوگو_کاچان
- ۱.۹k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط