pawn/پارت ۹۲
اسلاید بعد: کارولین
بازم تحقیرش کرد... و بازم حاضر نشد اجازه بده ات از خودش دفاع کنه...
با فکر به اینا سوزشی رو سر معدش حس کرد... هروقت عصبی میشد جسمش هم به فریاد میومد...
گردنبند رو با عصبانیت توی جعبه انداخت و دستشو روی معدش گذاشت... روی شکمش خم شد تا کمتر دردشو حس کنه...
همونطور که یه دستش روی دلش بود گوشی قدیمیشو از توی جعبه درآورد... دکمه ی کنارشو فشار داد تا روشن بشه... وقتی صفحش روشن شد بکگراند گوشیش رو دید... یه سلفی از خودش و تهیونگ روی صفحه بود... بی توجه بهش وارد مخاطبینش شد... شماره ی کارولین رو پیدا کرد...
بهش خیره شد...
چندان دلش رضایت نمیداد که این کارو بکنه فقط به یه دلیل تصمیم به این کار گرفت... با خودش گفت:
-دختر عزیزم... من هرچقدر هم از گذشته ها و آدمای مربوط بهش بیزار باشم، حق ندارم مانع تو باشم... من حق ندارم هرچی که خودم تصمیم گرفتم رو به تو تحمیل کنم... شاید همه چی برای تو بهتر باشه...
نمیخوام روزی بیاد که اینا رو از زبون کس دیگه بشنوی و تو رو هم از دست بدم...
شماره ی کارولین رو برداشت و توی گوشی دیگش سیو کرد... بعدشم دوباره همه چی رو توی جعبه گذاشت و درش رو بست...
به واتس اپ کارولین پیام فرستاد:
سلام... من ا/ت هستم...
همین رو نوشت و ارسال کرد... حرفای زیادی برای گفتن داشت... ولی از گفتنشون پشیمون شد...
روی مبل دراز کشید و گوشی رو توی دستش نگه داشت... منتظر و امیدوار بود که کارولین همین سیمکارت رو داشته باشه و بهش جواب بده...
کم کم چشماش گرم شد... و به خواب رفت..
******
کارولین از سر کار به خونه برمیگشت... مشغول رانندگی بود... صدای پیام واتس اپش اومد... چون پشت فرمون بود گوشیشو دست نگرفت... منتظر بود تا به خونه برسه بعد جواب بده...
****
بعد از حدود نیم ساعت به خونه رسید... ماشینشو توی حیاط پارک کرد و پیاده شد... کیف و گوشیشو برداشت و به سمت خونه رفت... همونطور که قدم برمیداشت گوشیشو باز کرد تا ببینه اون پیامی که توی راه اومد چی بود... یه شماره ناشناس بود...
بازش کرد... و با دیدنش سرجا خشک شد!
یعنی واقعا خودش بود! هیچ اشتباهی در کار نبود؟....
از شدت هیجان تپش قلب گرفت... چند ثانیه از سر جاش تکون نخورد... حتی توانایی اینو نداشت که جمله ای رو به زبون بیاره یا کسی رو صدا کنه...
انگار برای سیستم عصبیش این یه شوک بود... یه دفعه خنده روی لباش نشست و به سمت خونه دوید... وقتی وارد خونه شد با چانیول روبرو شد... کارولین با دیدن چانیول با خنده پرسید: مامی کجاس؟...
چانیول پرسید: چی شده؟ چرا میخندی؟
کارولین: یه خبر عالی که اولین شنوندش باید مامی باشه!...
چانیول دستشو به سمت طبقه بالا دراز کرد و وقتی هنوز حرفی نزده بود کارولین به سمت پله ها دوید... چانیول هم کنجکاو به دنبال همسرش رفت...
بازم تحقیرش کرد... و بازم حاضر نشد اجازه بده ات از خودش دفاع کنه...
با فکر به اینا سوزشی رو سر معدش حس کرد... هروقت عصبی میشد جسمش هم به فریاد میومد...
گردنبند رو با عصبانیت توی جعبه انداخت و دستشو روی معدش گذاشت... روی شکمش خم شد تا کمتر دردشو حس کنه...
همونطور که یه دستش روی دلش بود گوشی قدیمیشو از توی جعبه درآورد... دکمه ی کنارشو فشار داد تا روشن بشه... وقتی صفحش روشن شد بکگراند گوشیش رو دید... یه سلفی از خودش و تهیونگ روی صفحه بود... بی توجه بهش وارد مخاطبینش شد... شماره ی کارولین رو پیدا کرد...
بهش خیره شد...
چندان دلش رضایت نمیداد که این کارو بکنه فقط به یه دلیل تصمیم به این کار گرفت... با خودش گفت:
-دختر عزیزم... من هرچقدر هم از گذشته ها و آدمای مربوط بهش بیزار باشم، حق ندارم مانع تو باشم... من حق ندارم هرچی که خودم تصمیم گرفتم رو به تو تحمیل کنم... شاید همه چی برای تو بهتر باشه...
نمیخوام روزی بیاد که اینا رو از زبون کس دیگه بشنوی و تو رو هم از دست بدم...
شماره ی کارولین رو برداشت و توی گوشی دیگش سیو کرد... بعدشم دوباره همه چی رو توی جعبه گذاشت و درش رو بست...
به واتس اپ کارولین پیام فرستاد:
سلام... من ا/ت هستم...
همین رو نوشت و ارسال کرد... حرفای زیادی برای گفتن داشت... ولی از گفتنشون پشیمون شد...
روی مبل دراز کشید و گوشی رو توی دستش نگه داشت... منتظر و امیدوار بود که کارولین همین سیمکارت رو داشته باشه و بهش جواب بده...
کم کم چشماش گرم شد... و به خواب رفت..
******
کارولین از سر کار به خونه برمیگشت... مشغول رانندگی بود... صدای پیام واتس اپش اومد... چون پشت فرمون بود گوشیشو دست نگرفت... منتظر بود تا به خونه برسه بعد جواب بده...
****
بعد از حدود نیم ساعت به خونه رسید... ماشینشو توی حیاط پارک کرد و پیاده شد... کیف و گوشیشو برداشت و به سمت خونه رفت... همونطور که قدم برمیداشت گوشیشو باز کرد تا ببینه اون پیامی که توی راه اومد چی بود... یه شماره ناشناس بود...
بازش کرد... و با دیدنش سرجا خشک شد!
یعنی واقعا خودش بود! هیچ اشتباهی در کار نبود؟....
از شدت هیجان تپش قلب گرفت... چند ثانیه از سر جاش تکون نخورد... حتی توانایی اینو نداشت که جمله ای رو به زبون بیاره یا کسی رو صدا کنه...
انگار برای سیستم عصبیش این یه شوک بود... یه دفعه خنده روی لباش نشست و به سمت خونه دوید... وقتی وارد خونه شد با چانیول روبرو شد... کارولین با دیدن چانیول با خنده پرسید: مامی کجاس؟...
چانیول پرسید: چی شده؟ چرا میخندی؟
کارولین: یه خبر عالی که اولین شنوندش باید مامی باشه!...
چانیول دستشو به سمت طبقه بالا دراز کرد و وقتی هنوز حرفی نزده بود کارولین به سمت پله ها دوید... چانیول هم کنجکاو به دنبال همسرش رفت...
۱۴.۱k
۲۶ اسفند ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.