one and only part 1:
نور زردهی چراغهای استودیو روی پوست برنزهی یونجون برق میزد، درست مثل طلا. روی صندلی وسط صحنه لم داده بود، ژاکت چرمی رو روی شونههاش انداخته، و سیگار نازکی بین انگشتاش میچرخوند فقط برای ژست، چون هیچ وقت تا ته نمیکشید. بوی عطرش ـ تند، شیرین، تقریباً آزاردهنده ـ با بوی رنگ و اسپری مو قاطی شده بود. وقتی دوربین کلیک کرد، لبخندش رفت رو حالت همیشگی: نیمی خسته، نیمی وسوسهانگیز.
سوبین پشت دوربین نگاهش نمیکرد. یا بهتر بگم **عمداً** نگاهش نمیکرد. مردمکهاش خسته بودن، زیر چشمش گود افتاده بود و اون تمرکزی که همیشه موقع عکاسی داشت حالا فقط یه تظاهر بود. بقیه همکارا سریع متوجه شدن که حالش یه جورایی خوب نیست، ولی فقط یونجون بود که واقعاً دقت کرد.
بعد از تموم شدن شاتها، یونجون جلو رفت و گفت:
«یه عکس دیگه، فقط برای خودم. بدون نور، بدون ژست.»
سوبین بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
«وقت ندارم.»
صداش گرفته بود، و اون یه جمله، نه بلند بود نه عصبی، ولی با یه سردیای گفته شد که حتی یونجون رو برای لحظهای ساکت کرد.
اون سکوت اما فقط چند ثانیه طول کشید.
یونجون لبخند زد، همون لبخند معروفش که باهاش نصف صنعت مد رو شیفتهی خودش کرده بود.
«خیلی خستهای، نه؟»
سوبین گفت: «حالت عادی منه.»
«اگه این حالت عادیت باشه، باید ببینمت وقتی خوشحالی.»
سوبین بالاخره نگاهش کرد. نگاه سرد، بیرمق، ولی صادق. چشمهایی که انگار یه چیز شکننده پشتشون پنهونه. اون لحظه، یونجون فهمید چرا ناگهان براش جذاب شده: چون سوبین هیچکدوم از قواعد بازیشو بلد نبود. نه دل میداد، نه تظاهر میکرد، نه دنبال لذت سریع بود.
برخلاف همهی آدمایی که یونجون تو تختش دیده بود، سوبین **یه دیوار بود**.
آخر شب، وقتی همه رفتن و فقط این دوتا موندن تا عکسها رو مرور کنن، یونجون گفت:
«میدونی، مردم فکر میکنن من هر شب با یه نفر میخوابم فقط چون میتونم. ولی واقعیت اینه که… من فقط از دیدن واکنش آدما خوشم میاد. اون لحظهای که نمیدونن باید ازم بترسن یا منو ببوسن.»
سوبین زیر لب گفت: «دلیل جالبیه برای خالی بودن.»
و بعدش بدون اینکه منتظر واکنش بشه، فلش مموری رو برداشت و رفت.
یونجون برای اولین بار بعد از مدتها جا خورد. نه از تحقیر، بلکه از راست بودن اون جمله. چون این مردی که همیشه کنترل رو تو دست میگرفت، ناگهان با کسی مواجه شده بود که خودش نمیفهمید چرا چشمهاش رو یادش نمیره.
شب بعد، یونجون جلوی خونهی استودیو ایستاد و تا صبح چراغ طبقهی سوبین رو نگاه کرد که روشن بود. هیچ کاری نکرد. فقط ایستاد. چون برای اولین بار، نمیخواست چیزی به دست بیاره؛ فقط میخواست بشناسه.
________________________
#فنفیکشن #بیال #یونبین #توباتو
سوبین پشت دوربین نگاهش نمیکرد. یا بهتر بگم **عمداً** نگاهش نمیکرد. مردمکهاش خسته بودن، زیر چشمش گود افتاده بود و اون تمرکزی که همیشه موقع عکاسی داشت حالا فقط یه تظاهر بود. بقیه همکارا سریع متوجه شدن که حالش یه جورایی خوب نیست، ولی فقط یونجون بود که واقعاً دقت کرد.
بعد از تموم شدن شاتها، یونجون جلو رفت و گفت:
«یه عکس دیگه، فقط برای خودم. بدون نور، بدون ژست.»
سوبین بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
«وقت ندارم.»
صداش گرفته بود، و اون یه جمله، نه بلند بود نه عصبی، ولی با یه سردیای گفته شد که حتی یونجون رو برای لحظهای ساکت کرد.
اون سکوت اما فقط چند ثانیه طول کشید.
یونجون لبخند زد، همون لبخند معروفش که باهاش نصف صنعت مد رو شیفتهی خودش کرده بود.
«خیلی خستهای، نه؟»
سوبین گفت: «حالت عادی منه.»
«اگه این حالت عادیت باشه، باید ببینمت وقتی خوشحالی.»
سوبین بالاخره نگاهش کرد. نگاه سرد، بیرمق، ولی صادق. چشمهایی که انگار یه چیز شکننده پشتشون پنهونه. اون لحظه، یونجون فهمید چرا ناگهان براش جذاب شده: چون سوبین هیچکدوم از قواعد بازیشو بلد نبود. نه دل میداد، نه تظاهر میکرد، نه دنبال لذت سریع بود.
برخلاف همهی آدمایی که یونجون تو تختش دیده بود، سوبین **یه دیوار بود**.
آخر شب، وقتی همه رفتن و فقط این دوتا موندن تا عکسها رو مرور کنن، یونجون گفت:
«میدونی، مردم فکر میکنن من هر شب با یه نفر میخوابم فقط چون میتونم. ولی واقعیت اینه که… من فقط از دیدن واکنش آدما خوشم میاد. اون لحظهای که نمیدونن باید ازم بترسن یا منو ببوسن.»
سوبین زیر لب گفت: «دلیل جالبیه برای خالی بودن.»
و بعدش بدون اینکه منتظر واکنش بشه، فلش مموری رو برداشت و رفت.
یونجون برای اولین بار بعد از مدتها جا خورد. نه از تحقیر، بلکه از راست بودن اون جمله. چون این مردی که همیشه کنترل رو تو دست میگرفت، ناگهان با کسی مواجه شده بود که خودش نمیفهمید چرا چشمهاش رو یادش نمیره.
شب بعد، یونجون جلوی خونهی استودیو ایستاد و تا صبح چراغ طبقهی سوبین رو نگاه کرد که روشن بود. هیچ کاری نکرد. فقط ایستاد. چون برای اولین بار، نمیخواست چیزی به دست بیاره؛ فقط میخواست بشناسه.
________________________
#فنفیکشن #بیال #یونبین #توباتو
- ۳۲۴
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط