{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سقوط درخشان یک دیوانه

سقوط درخشان یک دیوانه
پارت ۲۷

رویا

وقتی رسیدم قصر، هنوز گیج خواب و آن آب‌پاشی آیناز بودم.
وای که چقدر خوابم واقعی بود. آن مرد... آن قبر... انگار هنوز صداش تو گوشمه.
خدا کنه فقط یه کابوس بی‌معنی باشه.
در ورودی رو باز کردم و با تعجب دیدم سانیار مثل کسی که تازه از زندان آزاد شده، پله‌ها رو دو تا یکی پایین میاد و همزمان موهاش رو با دست بهم می‌ریزه.

: سانیار؟ کجا با این عجله؟

سرش رو بالا آورد و یه لحظه مکث کرد. بعد یه لبخند عصبی زد و گفت: هیچی. داشتم می‌رفتم... ام... هواخوری.

اخم کردم. هواخوری ساعت ۷ صبح؟ تو قصر؟

: تو مطمئنی حالت خوبه؟

یهو جدی شد و اومد یه قدم نزدیک‌تر. گفت: رویا یه سوال.
گفتم: بپرس.

: اگه یه روز... فقط فرض کن... یه دختر داشته باشی. یه دختر. و یه پسر که... ام... دوستش داره. تو چیکار می‌کردی؟

منگ نگاش کردم. این چه سوالیه؟

: سانیار تو... تو کی رو دوست داری؟

رنگش پرید. دستش رو به علامت تسلیم بالا آورد و گفت: هیچی. ولش کن. برو تو. سردته.
و درجا از کنارم رد شد و رفت.
منم شونه بالا انداختم و وارد شدم.
ولی یه چیزی ته دلم گفت که این "هیچی" خیلی هم هیچی نیست.
مطمئن بودم اون فرد مروارید نیست. آخه اون دیوونه هست . پس کی میتونه باشه ؟ اوا؟
یکی زدم تو سرم و به خودم گفتم : تو اول برا رابطه خودت یه فکری کن بعد برو تو زندگی اون فضولی کن .
متاسفانه دیر کرده بودم و رضا رفته بود ولی مروارید هنوز اینجا بود.
داشتم می رفتم اتاق مامان بابام که شنیدم بابا گفت : برا مروارید دکتر گرفتم …


ببینین کی برگشته👌🏻😂💃🏻💃🏻
دیدگاه ها (۱۰)

اعتماد به سقف اگه آدم بود میشد هوانگ هیونجین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط