{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زن

زن

گرگ‌زاده‌ام برای همین وقتی می‌بینم کسی کنارم اشک می‌ریزد بی‌خیال سیگارم را دود می‌کنم. مردی را می‌بینم که نشسته و گریه می‌کند. می‌گوید گریه نکرده. داد می‌زند که هیچ‌وقت به‌خاطر یک زن گریه نکرده. اصلن عادت ندارد برای یک زن گریه کند. ایستاده روبه‌روم و دارد داد می‌زند. از این صداش که گرفته و خش برداشته یک طورهایی خوشم می‌آید. به‌خاطر همین بیشتر داد می‌زند. عاشق داد زدنم. داد می‌زند. راست می‌گوید. زیاد به خودم مطمئن نیستم. چیزهای زیادی می‌بینم که نمی‌توانم باور کنم. عادت شده برام. قاعده‌ی جدیدی است. نشسته بودیم روبه‌روی هم، رسم جدید این بود که او بخورد و من نگاهش کنم. بعضی وقت‌ها از نزدیک به صورتش خیره شده‌ام. خیلی کم پیش می‌آید از نزدیک صورتش را ببینم.

رفته است تمام چیزهایی را که نوشته، پاره کرده، انداخته تو سطل آشغال. این کار را نکرده. آن‌ها را ریخته، نریخته، گذاشته روی اجاق تا با آن آشی چیزی بپزد. وقتی صورتش این‌قدر داغ شود که نداند چقدر داغ شده، می‌روم سیگار می‌کشم. بهم می‌آید سیگار بکشم. دود جلو صورتم بالا می‌رود. دور خود می‌چرخد و شک دارد بالا برود یا پایین بیاید. عصبانی است. چیزی را که پخته می‌اندازد طرف من. آینه می‌شکند. همیشه خطا می‌کند. نمی‌تواند درست تشخیص بدهد کجا ایستاده‌ام. خیلی سعی می‌کنم وقت‌هایی که مثل الان دارد پیاله‌پیاله می‌خورد، بدانم کجا ایستاده‌ام و کجا دارم می‌روم، چی جلو پاهام سبز می‌شود، بفهمم قاعده و رسم در و دیوار این‌طور وقت‌ها چی هست. خیلی خوب می‌فهمند کی گیج می‌شوم. تندی قاعده‌شان را عوض می‌کنند. می‌شوند چیزی که قبلن نبوده‌اند. گیج می‌شوم نفهمم چی کجاست. عاشق این چیزم که نفهمم چی کجاست. به‌خاطر همین هی می‌خورم. هی می‌خورم. بعد کشتی‌هایی را می‌بینم که از گوش‌هاش بیرون می‌زنند با سوت‌های مکرر و عوضی و همه‌چی‌شان. بهش می‌گویم برو حمام. لخت می‌شود می‌رود تو آفتاب غلت می‌زند. عادت دارد نیمه‌شب غلت بزند توی آفتاب. آفتابی که یاد گرفته از سقفف اتاق بتابد. خودمان آن را آن جا گذاشته‌ایم. به کسی هم نگفته‌ایم. به‌خاطر همین همه فکر می‌کنند هر روز دارند آفتاب را می‌بینند، نمی‌بینند فقط عادت کرده‌اند دروغ بگویند. همین آفتاب وقتی می‌خورد به پوستش، تازه می‌فهمد چی کم بوده که دنیا این‌طوری شده. نمی‌داند. هر چی را می‌داند تندی از یادم می‌رود.

می‌روم چای می‌خورم.

می‌روم می‌خوابم.

نمی‌دانم چه قاعده‌ی کثیفی است که وقتی می‌خواهی بخوابی باید از میان دری عبور کنی بروی یک جا بخوابی. می‌رود بخوابد، محکم می‌خورد به دیوار. همیشه وقت‌هایی که این‌طور می‌شود، که در هم یاد می‌گیرد دروغ بگوید، سرش را محکم می‌کوبد به دیوار، از میان دیوار عبور می‌کند، با کله می‌افتد تو اتاق، می‌خورد به چی و چی و تلو می‌خورد تا سرم کوبیده شود به میز و دمر شوم پشت میز و همین‌طور که دمر افتاده، دست کنم بطری و لیوان را بردارم و بطری را سر بکشد و بریزد روی سر و پیراهن و کجا و کجام.

وقتی در و دیوار این‌طور به آدم دروغ می‌گویند باید بروم دستشویی، تا بشاشم به این زندگی و خانه و هر چه رسم و هر چی قاعده است. می‌دانم که نمی‌تواند دستشویی را پیدا کند. به‌خاطر همین دارد لیوان را وارسی می‌کند. چیز خوبی است. می‌کشم پایین، هر چی دارد می‌ریزد تو لیوان. کلی کف می‌نشیند روی لیوان. تا خودم را بکشانم زیر پنجره، یا جایی که فکر می‌کنم پنجره است، خیلی چیز و کف می‌ریزد روی خودش و اتاق این‌ها. دستش را می‌کشد به دیوار تا برسد به پنجره. زل می‌زند به لیوان. تازه می‌فهمم که عاشق این چیز خودم بوده‌ام. دوستش دارم. خوشرنگ نیست. رنگ عوضی و کلی هم کف. یک طور خاصی مظلوم است. تنها. هیچ کسی را ندارد. عاشق این چیز خودم شده‌ام. همین‌طور نگاهش می‌کند و هی بیشتر و بیشتر دلم غنج می‌رود. این‌قدر که از این همه، نمی‌دانم این همه چی، از همین این‌همه نمی‌داند چی گریه‌اش می‌گرید. می‌نشیند زیر پنجره. گریه می‌کنم. پرستو. صداش می‌زند پرستو. دهانش را باز می‌کند، به خودم فشار می‌آورم. دست‌هاش، لیوان و عشق بدبوش، همه با هم دارند می‌لرزند. شانه‌هام می‌لرزند. باید کاری کند. فکر می‌کنم چیزی هست که باید ادا کنم. نمی‌داند چی. لیوان را خالی می‌کند بیرون. این کاری نبود که می‌خواستم. می‌رود توی پنجره می‌ایستد. می‌کشم پایین و شب و همه‌جا را با هم خیس می‌کنم. دوست دارم همان جا در شبی که خیس شده، غلت بزنم، مثلن از پنجره آویزان بشوم. دستش زخم شده. ممکن است بیفتد. دوست دارم بیفتد روی پرایدی که پایین پارک شده و فرو برود توی سقف پراید و بعد آن‌وقت راننده نشسته باشد پشت فرمان و بیفتد بغلِ راننده. اما مطمئن نیستم که راننده پشت فرمان باشد. از کجا باید بدانم.

باید مطمئن شوم. بدجوری هوس کرده ببیندش. فکر می‌کنم همی
دیدگاه ها (۱)

من هیچ وقت دختری را قضاوت نمی کنم اگر سه ساعت به خاطر افتادن...

‌طعنه مجری برنامه زمانه به اظهارات سخیف حسن روحانی:از پیمانی...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②④_بخش دوم_کنارم می‌ایستد.برای د...

وقتی می‌بینی ذهنت پرت استشیطان وسوسه‌ات می‌کند: «این چه #نما...

پارت پنجمبعد پنج دقیقه سئومی برگشتم اما به جای هشت لیوان هفت...

دلم میسوزه برای اون سطلیا که به خاطر اون چاهزاده خودشونو از ...

استی: خیلی بهت افتخار می‌کنم، لینو!!!🐺: خیلی خوشگله، جدی میگ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش دوم_ ریچل_به خانه که برگشتم ویل رفته بود.آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط