رئیس سرد من پارت ۶ 🌬🌙 (:
* فردا صبح *
از زبان تینیا :
صبح بیدار شدم یکم چشمامو بازو بسته کردم تا ویندوزم بیاد بالا ... یه نگاهی به دورم کردم دیدم تو بغل جیمینم و فاصله ی لبامون خیلی کمه سعی کردم از بغلش بیام بیرون ولی محکم تر بغلم کرد و سرشو آورد نزدیکتر متوجه ضربان قلبش شدم رفته بود بالا و جیمینم خیلی داغ بود و ناله میکرد( منحرفا قلبش درد گرفته 😂 )
+ یعنی چی منکه الان تو بغلش چرا انقد حالش بده ؟
یهو حرف دکتر یادم افتاد که باید ببوسمش پوفف مجبور بودم
اروم سرمو بردم نزدیک و ل*بامو به ل*باش چسبوندم .
_ با حس بوسیدم لبام بیدار شدم دیدم تینیا داره میبوسم فکر بدی نکردم جون فهمیده بودم حالم بده .
پس منم همراهی کردم .
+ جیمین بیدار شد و همراهیم کرد وقتی فهمیدم ضربان قلبش رفته پایین ازش جدا شدم که چشم تو چشم شدیم نزدیک ۵ دقیقه ای بود بهم خیره شده بودیم که یهو گوشی جیمین زنگ خورد و هردو ازهم فاصله گرفتیم جوری که افتادیم پایین تخت .
_ ایی کمرم وایی تلفنمو جواب دادم ...
* چند مین بعد *
_ تینیا پاشو حاضر شو باید بریم شرکت .
+ اوهوم .
پاشدم یه دوش ۲۰ مینی گرفتم و لباس پوشیدمو موهامو صاف کردم و با جیمین راه افتادیم .
* چند مین بعد *
+ رسیدیم و وارد شدیم من رفتم سر جام
یکم بعد یه نگهبان اومد و گفت:
نگهبان : همه بلند شید اقایه پارک و خانوم پارک اومدن .
+ همه پاشدن منم پاشدم یکم بعد یه زن و مرد مسن وارد شدن و رفتن سمت اتاق رئیس .
از کناریم پرسیدم اونا کین و اون گف :
/ پدرو مادر رئیس پارک هستن .
+ او او 😑
* شب *
+ پدرو مادر جیمین هنوز تو دفترش بودن منم وسایلمو برداشتم تا برم از شرکت بیرون ولی یهو هول داده شدم تو انباری شرکت یه نگاهی کردم منشیه جیمین بود .
منشی : وایی ببخشید حواسم نبود بگذریم خدافظ .
+ رضا درم قفل کرد هر چقد داد زدم کسی نیومد کمکم ...
ادامه دارد .....
از زبان تینیا :
صبح بیدار شدم یکم چشمامو بازو بسته کردم تا ویندوزم بیاد بالا ... یه نگاهی به دورم کردم دیدم تو بغل جیمینم و فاصله ی لبامون خیلی کمه سعی کردم از بغلش بیام بیرون ولی محکم تر بغلم کرد و سرشو آورد نزدیکتر متوجه ضربان قلبش شدم رفته بود بالا و جیمینم خیلی داغ بود و ناله میکرد( منحرفا قلبش درد گرفته 😂 )
+ یعنی چی منکه الان تو بغلش چرا انقد حالش بده ؟
یهو حرف دکتر یادم افتاد که باید ببوسمش پوفف مجبور بودم
اروم سرمو بردم نزدیک و ل*بامو به ل*باش چسبوندم .
_ با حس بوسیدم لبام بیدار شدم دیدم تینیا داره میبوسم فکر بدی نکردم جون فهمیده بودم حالم بده .
پس منم همراهی کردم .
+ جیمین بیدار شد و همراهیم کرد وقتی فهمیدم ضربان قلبش رفته پایین ازش جدا شدم که چشم تو چشم شدیم نزدیک ۵ دقیقه ای بود بهم خیره شده بودیم که یهو گوشی جیمین زنگ خورد و هردو ازهم فاصله گرفتیم جوری که افتادیم پایین تخت .
_ ایی کمرم وایی تلفنمو جواب دادم ...
* چند مین بعد *
_ تینیا پاشو حاضر شو باید بریم شرکت .
+ اوهوم .
پاشدم یه دوش ۲۰ مینی گرفتم و لباس پوشیدمو موهامو صاف کردم و با جیمین راه افتادیم .
* چند مین بعد *
+ رسیدیم و وارد شدیم من رفتم سر جام
یکم بعد یه نگهبان اومد و گفت:
نگهبان : همه بلند شید اقایه پارک و خانوم پارک اومدن .
+ همه پاشدن منم پاشدم یکم بعد یه زن و مرد مسن وارد شدن و رفتن سمت اتاق رئیس .
از کناریم پرسیدم اونا کین و اون گف :
/ پدرو مادر رئیس پارک هستن .
+ او او 😑
* شب *
+ پدرو مادر جیمین هنوز تو دفترش بودن منم وسایلمو برداشتم تا برم از شرکت بیرون ولی یهو هول داده شدم تو انباری شرکت یه نگاهی کردم منشیه جیمین بود .
منشی : وایی ببخشید حواسم نبود بگذریم خدافظ .
+ رضا درم قفل کرد هر چقد داد زدم کسی نیومد کمکم ...
ادامه دارد .....
۳.۷k
۰۵ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.