𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 ۱۱۲
<< LAST PART >>
+ من هنوز نمیتونم بهت اعتماد کنم، اما نمیخوام این اتفاق بیفته. نمیخوام تو رو توی این وضعیت ببینم. لطفاً
لبهای لیویا لرزید. چند لحظه به جونگکوک خیره موند و بعد، انگار تمام توانش رو از دست داده باشه، وسیله رو از خودش دور کرد و روی زمین نشست
با نالهای بلند گریه کرد
_ نمیتونم... نمیتونم
جونگکوک قطرهای اشک از چشمش سرازیر شد. غرورش رو کنار گذاشت و به سمت لیویا رفت؛ همون دختری که روی زمین نشسته بود و گریه میکرد
کنارش زانو زد و آروم در آغوشش گرفت
لیویا با حس گرمای بدن جونگکوک، گریهاش شدت گرفت پیراهنش رو چنگ زد و عاجزانه نالید:
_ ترکم نکن
جونگکوک زیر لب گفت:
+لعنت به من که هنوزم دوستت دارم
بوسهای روی موهاش زد و ادامه داد:
+ ترکت نمیکنم. پاشو، دیوونه
_ باورم میکنی؟
+یه دختر دیوونه رو که ممکنه از شدت آشفتگی به خودش یا من آسیب بزنه؟!
لیویا بین گریههاش خندهی ریزی کرد
_ باورم کن، جونگکوک
+طول میکشه! فکر نکن بخشیدمت و همهچیز به همین راحتی تموم شد. به فاصله نیاز دارم تا خودم رو پیدا کنم
_ اما تنهام نمیذاری؟
+نه؛ ولی دیوونهبازی هم درنیار
لیویا لبخندی زد، چشمهاش رو بست و به آغوشش پناه برد
_ ببخشید
قول میدم توی زندگی بعدی، آدمهای بهتری برای هم باشیم
<<THE END>>
________________________
و پایان
خب بالاخره این فیک هم تموم شد
خوشحال میشم نظراتتون رو توی کامنتا بهم بگید و اگه ایده ای دارید برای فیک بعدی بگید
فعلا فک نکنم فیک جدیدی رو شروع کنم
شایدم شروع کردم. نمیدونم واقعا
حجم درسا خیلی زیاد شده
و منم اصلا وقت نمیکنم
اینم لازمه بگم که پایان این فیک از قبل از شروع، تایین شده بود.
من توی ویسگون هستم فعلا و به تمام سوالا و نظراتتون جواب میدم🌸
هالووین هم مبارک🎃
بوس بهتون تا دیدار بعدی بدروودد
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 ۱۱۲
<< LAST PART >>
+ من هنوز نمیتونم بهت اعتماد کنم، اما نمیخوام این اتفاق بیفته. نمیخوام تو رو توی این وضعیت ببینم. لطفاً
لبهای لیویا لرزید. چند لحظه به جونگکوک خیره موند و بعد، انگار تمام توانش رو از دست داده باشه، وسیله رو از خودش دور کرد و روی زمین نشست
با نالهای بلند گریه کرد
_ نمیتونم... نمیتونم
جونگکوک قطرهای اشک از چشمش سرازیر شد. غرورش رو کنار گذاشت و به سمت لیویا رفت؛ همون دختری که روی زمین نشسته بود و گریه میکرد
کنارش زانو زد و آروم در آغوشش گرفت
لیویا با حس گرمای بدن جونگکوک، گریهاش شدت گرفت پیراهنش رو چنگ زد و عاجزانه نالید:
_ ترکم نکن
جونگکوک زیر لب گفت:
+لعنت به من که هنوزم دوستت دارم
بوسهای روی موهاش زد و ادامه داد:
+ ترکت نمیکنم. پاشو، دیوونه
_ باورم میکنی؟
+یه دختر دیوونه رو که ممکنه از شدت آشفتگی به خودش یا من آسیب بزنه؟!
لیویا بین گریههاش خندهی ریزی کرد
_ باورم کن، جونگکوک
+طول میکشه! فکر نکن بخشیدمت و همهچیز به همین راحتی تموم شد. به فاصله نیاز دارم تا خودم رو پیدا کنم
_ اما تنهام نمیذاری؟
+نه؛ ولی دیوونهبازی هم درنیار
لیویا لبخندی زد، چشمهاش رو بست و به آغوشش پناه برد
_ ببخشید
قول میدم توی زندگی بعدی، آدمهای بهتری برای هم باشیم
<<THE END>>
________________________
و پایان
خب بالاخره این فیک هم تموم شد
خوشحال میشم نظراتتون رو توی کامنتا بهم بگید و اگه ایده ای دارید برای فیک بعدی بگید
فعلا فک نکنم فیک جدیدی رو شروع کنم
شایدم شروع کردم. نمیدونم واقعا
حجم درسا خیلی زیاد شده
و منم اصلا وقت نمیکنم
اینم لازمه بگم که پایان این فیک از قبل از شروع، تایین شده بود.
من توی ویسگون هستم فعلا و به تمام سوالا و نظراتتون جواب میدم🌸
هالووین هم مبارک🎃
بوس بهتون تا دیدار بعدی بدروودد
- ۲.۲k
- ۱۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط