فاصله یک لبخند تا جنون
𝐏𝐚𝐫𝐭: ❼❽
ساعت نزدیک یازده شب بود.
ساختمان در سکوت فرو رفته بود.
ا/ت کنار پنجره ایستاده بود و بیرون را نگاه میکرد.
قرار بود به همان جایی بروند که آخرین بار پدرش را زنده دیده بود.
اما یک سؤال مدام در ذهنش تکرار میشد.
اگر آن مرد واقعاً شاهد قتل پدرش بود، چرا این همه سال سکوت کرده بود؟
صدای باز شدن در آمد.
ا/ت برگشت.
تهیونگ وارد اتاق شد.
چند ثانیه فقط به او نگاه کرد.
— آمادهای؟
ا/ت سرش را تکان داد.
— آره.
تهیونگ چند قدم جلو آمد.
— لازم نیست بیای.
ا/ت نگاهش کرد.
— چرا؟
— ممکنه چیزی که اونجا میبینیم، چیزی نباشه که انتظارش رو داری.
ا/ت آرام جواب داد:
— دقیقاً به همین دلیل باید بیام.
تهیونگ چیزی نگفت.
ا/ت لپتاپش را برداشت و از اتاق بیرون رفت.
---
یونگی از قبل پایین منتظرشان بود.
وقتی ا/ت و تهیونگ سوار ماشین شدند، بدون سؤال اضافه حرکت کرد.
خیابانها خلوت بودند.
نور چراغهای خیابان یکییکی از روی شیشه عبور میکرد.
ا/ت به بیرون خیره شده بود.
تصویر پدرش مدام در ذهنش تکرار میشد.
پدری که سالها قبل از دست داده بود.
پدری که حالا هرچه بیشتر دربارهی مرگش میفهمید، بیشتر احساس میکرد اصلاً او را نمیشناخته.
بعد از حدود بیست دقیقه، یونگی سرعت ماشین را کم کرد.
— رسیدیم.
ماشین مقابل ساختمانی قدیمی و متروکه ایستاد.
ا/ت به ساختمان نگاه کرد.
چیزی درونش لرزید.
— اینجا...
تهیونگ برگشت سمتش.
— میشناسیش؟
ا/ت چند ثانیه به ساختمان خیره ماند.
بعد آرام گفت:
— آره.
در ماشین را باز کرد.
— اینجا همون جاییه که آخرین بار بابام رو دیدم.
هر سه پیاده شدند.
یونگی اطراف را بررسی کرد.
ساختمان تاریک بود.
پنجرههای شکسته.
دیوارهای قدیمی.
و در فلزی بزرگی که نیمهباز مانده بود.
تهیونگ جلو رفت و در را هل داد.
صدای کشیده شدن فلز روی زمین در فضای خالی ساختمان پیچید.
داخل تاریک بود.
یونگی چراغقوهاش را روشن کرد.
— حواستون جمع باشه.
آرام وارد شدند.
راهروی باریکی روبهرویشان بود.
ا/ت چند قدم برداشت.
ناگهان ایستاد.
تصویری محو در ذهنش شکل گرفت.
پدرش.
همین راهرو.
و مردی که چند قدم پشت سرش حرکت میکرد.
ا/ت زیر لب گفت:
— اون مرد...
تهیونگ پرسید:
— چی؟
— یادمه اینجا یه نفر همراه بابام بود.
یونگی پرسید:
— کی؟
ا/ت سرش را تکان داد.
— نمیدونم.
ادامه دادند.
در انتهای راهرو اتاقی قرار داشت.
در نیمهباز بود.
وقتی وارد شدند، ا/ت فوراً متوجه میز قدیمی وسط اتاق شد.
روی میز یک ضبط صوت قرار داشت.
کنارش یک پاکت سفید.
روی پاکت نوشته شده بود:
«برای دخترش.»
ا/ت جلو رفت.
دستش را روی پاکت گذاشت.
تهیونگ گفت:
— صبر کن.
ا/ت به او نگاه کرد.
— چرا؟
— اول مطمئن بشیم تله نیست.
یونگی اتاق را بررسی کرد.
کشوها.
دیوارها.
زیر میز.
چند دقیقه بعد گفت:
— چیزی نیست.
ا/ت پاکت را باز کرد.
داخلش یک عکس بود.
عکس پدرش در کنار همان مردی که در خاطرات کودکیاش دیده بود.
صورت مرد کاملاً واضح نبود.
اما کافی بود.
ا/ت آرام گفت:
— خودشه...
پشت عکس نوشتهای وجود داشت:
«اگر این عکس را پیدا کردی، یعنی هنوز نتوانستهاند مرا پیدا کنند.»
ا/ت به نوشته خیره شد.
ناگهان ضبط صوت روشن شد.
صدای مردی ناشناس در اتاق پیچید.
— اگر صدای من رو میشنوی، یعنی بالاخره به اینجا رسیدی.
ا/ت بیحرکت ماند.
صدای مرد ادامه داد:
— قبل از هرچیز باید بدونی که بعضی از فایلهایی که با صدای پدرت شنیدی، صدای واقعی اون نیست.
ا/ت با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.
مرد ادامه داد:
— اون فایلها رو من ساختم.
یونگی آرام گفت:
— خودش اعتراف کرد...
— صدای پدرت رو تقلید کردم.
مکثی کوتاه.
— چون اگر با اسم واقعی خودم باهات حرف میزدم، شورای سایه من رو پیدا میکرد.
ا/ت آرام پرسید:
— چرا باید بهت اعتماد کنم؟
ضبط ادامه داد:
— نباید.
— هنوز نه.
— فقط به چیزهایی اعتماد کن که بعداً بتونی خودت ثابتشون کنی.
ا/ت سکوت کرد.
صدای مرد آرامتر شد.
— من نزدیکترین دوست پدرت بودم.
چشمهای ا/ت پر از اشک شد.
— همهچیز رو به من میگفت.
— دربارهی شورای سایه.
— دربارهی تهدیدهایی که علیه خودش وجود داشت.
— و دربارهی تو.
مکث.
— شب آخر هم دنبالش رفتم.
...
ساعت نزدیک یازده شب بود.
ساختمان در سکوت فرو رفته بود.
ا/ت کنار پنجره ایستاده بود و بیرون را نگاه میکرد.
قرار بود به همان جایی بروند که آخرین بار پدرش را زنده دیده بود.
اما یک سؤال مدام در ذهنش تکرار میشد.
اگر آن مرد واقعاً شاهد قتل پدرش بود، چرا این همه سال سکوت کرده بود؟
صدای باز شدن در آمد.
ا/ت برگشت.
تهیونگ وارد اتاق شد.
چند ثانیه فقط به او نگاه کرد.
— آمادهای؟
ا/ت سرش را تکان داد.
— آره.
تهیونگ چند قدم جلو آمد.
— لازم نیست بیای.
ا/ت نگاهش کرد.
— چرا؟
— ممکنه چیزی که اونجا میبینیم، چیزی نباشه که انتظارش رو داری.
ا/ت آرام جواب داد:
— دقیقاً به همین دلیل باید بیام.
تهیونگ چیزی نگفت.
ا/ت لپتاپش را برداشت و از اتاق بیرون رفت.
---
یونگی از قبل پایین منتظرشان بود.
وقتی ا/ت و تهیونگ سوار ماشین شدند، بدون سؤال اضافه حرکت کرد.
خیابانها خلوت بودند.
نور چراغهای خیابان یکییکی از روی شیشه عبور میکرد.
ا/ت به بیرون خیره شده بود.
تصویر پدرش مدام در ذهنش تکرار میشد.
پدری که سالها قبل از دست داده بود.
پدری که حالا هرچه بیشتر دربارهی مرگش میفهمید، بیشتر احساس میکرد اصلاً او را نمیشناخته.
بعد از حدود بیست دقیقه، یونگی سرعت ماشین را کم کرد.
— رسیدیم.
ماشین مقابل ساختمانی قدیمی و متروکه ایستاد.
ا/ت به ساختمان نگاه کرد.
چیزی درونش لرزید.
— اینجا...
تهیونگ برگشت سمتش.
— میشناسیش؟
ا/ت چند ثانیه به ساختمان خیره ماند.
بعد آرام گفت:
— آره.
در ماشین را باز کرد.
— اینجا همون جاییه که آخرین بار بابام رو دیدم.
هر سه پیاده شدند.
یونگی اطراف را بررسی کرد.
ساختمان تاریک بود.
پنجرههای شکسته.
دیوارهای قدیمی.
و در فلزی بزرگی که نیمهباز مانده بود.
تهیونگ جلو رفت و در را هل داد.
صدای کشیده شدن فلز روی زمین در فضای خالی ساختمان پیچید.
داخل تاریک بود.
یونگی چراغقوهاش را روشن کرد.
— حواستون جمع باشه.
آرام وارد شدند.
راهروی باریکی روبهرویشان بود.
ا/ت چند قدم برداشت.
ناگهان ایستاد.
تصویری محو در ذهنش شکل گرفت.
پدرش.
همین راهرو.
و مردی که چند قدم پشت سرش حرکت میکرد.
ا/ت زیر لب گفت:
— اون مرد...
تهیونگ پرسید:
— چی؟
— یادمه اینجا یه نفر همراه بابام بود.
یونگی پرسید:
— کی؟
ا/ت سرش را تکان داد.
— نمیدونم.
ادامه دادند.
در انتهای راهرو اتاقی قرار داشت.
در نیمهباز بود.
وقتی وارد شدند، ا/ت فوراً متوجه میز قدیمی وسط اتاق شد.
روی میز یک ضبط صوت قرار داشت.
کنارش یک پاکت سفید.
روی پاکت نوشته شده بود:
«برای دخترش.»
ا/ت جلو رفت.
دستش را روی پاکت گذاشت.
تهیونگ گفت:
— صبر کن.
ا/ت به او نگاه کرد.
— چرا؟
— اول مطمئن بشیم تله نیست.
یونگی اتاق را بررسی کرد.
کشوها.
دیوارها.
زیر میز.
چند دقیقه بعد گفت:
— چیزی نیست.
ا/ت پاکت را باز کرد.
داخلش یک عکس بود.
عکس پدرش در کنار همان مردی که در خاطرات کودکیاش دیده بود.
صورت مرد کاملاً واضح نبود.
اما کافی بود.
ا/ت آرام گفت:
— خودشه...
پشت عکس نوشتهای وجود داشت:
«اگر این عکس را پیدا کردی، یعنی هنوز نتوانستهاند مرا پیدا کنند.»
ا/ت به نوشته خیره شد.
ناگهان ضبط صوت روشن شد.
صدای مردی ناشناس در اتاق پیچید.
— اگر صدای من رو میشنوی، یعنی بالاخره به اینجا رسیدی.
ا/ت بیحرکت ماند.
صدای مرد ادامه داد:
— قبل از هرچیز باید بدونی که بعضی از فایلهایی که با صدای پدرت شنیدی، صدای واقعی اون نیست.
ا/ت با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.
مرد ادامه داد:
— اون فایلها رو من ساختم.
یونگی آرام گفت:
— خودش اعتراف کرد...
— صدای پدرت رو تقلید کردم.
مکثی کوتاه.
— چون اگر با اسم واقعی خودم باهات حرف میزدم، شورای سایه من رو پیدا میکرد.
ا/ت آرام پرسید:
— چرا باید بهت اعتماد کنم؟
ضبط ادامه داد:
— نباید.
— هنوز نه.
— فقط به چیزهایی اعتماد کن که بعداً بتونی خودت ثابتشون کنی.
ا/ت سکوت کرد.
صدای مرد آرامتر شد.
— من نزدیکترین دوست پدرت بودم.
چشمهای ا/ت پر از اشک شد.
— همهچیز رو به من میگفت.
— دربارهی شورای سایه.
— دربارهی تهدیدهایی که علیه خودش وجود داشت.
— و دربارهی تو.
مکث.
— شب آخر هم دنبالش رفتم.
...
- ۱۴.۹k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط