خسف | قصه سی و دوم: امام جواد (ع) (بخش اول)

کودکی که در ده سالگی امام شد و بازی را از درون کاخ به هم زد

بسم الله الرحمن الرحیم

در قصه قبل دیدیم که مأمون با همه زیرکی‌اش، در برابر امام رضا (ع) شکست خورد. مشروعیتش را از دست داد، نقشه‌هایش خنثی شد، و سرانجام دست به زهر زد.
اما مأمون درس عبرت نگرفت.
او فکر کرد مشکل، «سن و تجربه امام رضا (ع)» بود.
پس این بار به سراغ جانشین او رفت؛ کودکی که گمان می‌کرد می‌تواند او را مثل موم در دست بگیرد.

امام محمد بن علی (ع).
ملقب به «جواد» و «تقی».
امامی که در هشت سالگی پدرش را از دست داد و در همان کودکی، رهبری معنوی و سیاسی تشیع را بر عهده گرفت.
مأمون فکر کرد این کودک، بازیچه خوبی خواهد بود.
اما تاریخ نشان داد که «امامت» به سن نیست.
به «نصب الهی» است.

چرا مأمون به سراغ امام جواد (ع) آمد؟

بعد از شهادت امام رضا (ع)، مأمون با یک بحران جدید روبرو شد:
او حالا متهم بود به قتل امام.
شیعیان در خفا می‌گفتند:
«مأمون، امام رضا (ع) را کشت.»
قیام‌های علوی دوباره شعله‌ور شده بود.
مأمون نیاز داشت این اتهام را پاک کند و وانمود نماید که هنوز با آل امام علی (ع) دوست است.

بهترین راه چه بود؟
نزدیک شدن به پسر امام رضا (ع).
اگر می‌توانست امام جواد (ع) را وارد خانواده خودش کند، همه شایعات می‌خوابید.
کی باور می‌کرد خلیفه‌ای که دامادش پسر امام رضاست، قاتل پدر باشد؟

پس نقشه‌ای کشید:
دخترش «ام فضل» را به عقد امام جواد (ع) درآورد.
این ازدواج، یک حرکت کاملاً سیاسی بود.
مأمون می‌خواست امام را در حرمسرای خودش محصور کند، زیر نظر بگیرد، و از او یک «مُهر تأیید» برای خلافت عباسی بسازد.

مجلس تحمیلی

مأمون برای عملی کردن نقشه‌اش، امام جواد (ع) را از مدینه به بغداد فراخواند.
بزرگان عباسی وقتی فهمیدند مأمون می‌خواهد دخترش را به یک کودک علوی بدهد، شوریدند.
گفتند:
«این دیوانگی است.
او بچه است.
از علم و فقه چیزی نمی‌داند.
حداقل صبر کن تا بزرگ شود و چیزی یاد بگیرد.»

مأمون گفت:
«شما او را نمی‌شناسید.
من او را بهتر از شما می‌شناسم.»
اما برای آرام کردنشان، مجلس مناظره‌ای ترتیب داد.
«یحیی بن اکثم»، قاضی‌القضات بغداد، را نشاند روبه‌روی امام ده ساله.

یحیی سوال پیچیده‌ای از احکام حج و احرام پرسید.
شاید فکر می‌کرد کودک ده ساله کم می‌آورد.
اما امام نه تنها پاسخ داد، که تمام فروعات مسئله را چنان شکافت که یحیی مات ماند.
سپس امام رو به یحیی کرد و فرمود:
«حالا من از تو می‌پرسم.» سوالی پرسید که یحیی در برابر آن درماند و رسماً اعتراف کرد: چون«پاسخت را نمی‌دانم.
بفرما تا بهره ببریم.»

امام پاسخ را داد.
مجلس منفجر شد.
عباسیان که آمده بودند تحقیر کنند، خودشان تحقیر شدند.
مأمون اما خوشحال بود.
نه از پیروزی امام، که از اینکه حالا بهانه‌ای برای اجرای نقشه‌اش داشت.
گفت: «حالا قبول دارید این پسر، شایسته دامادی من هست؟»

🕌 قرارگاه بصیرت «خَسف»
وعده‌گاه باطل با نابودی، و حق با پیروزی
📌 https://eitaa.com/Khasf_Bayda

#خسف #امام_جواد #کودک_امام #مأمون #ازدواج_سیاسی #قرارگاه_بصیرت
دیدگاه ها (۲)

خسف | قصه سی و دوم: امام جواد (ع) (بخش پایانی)

خسف | قصه سی و یکم: مأمون (بخش اول)

خسف | قصه سی و یکم: میراث رضا (ع) (بخش پایانی)

خسف | قصه سی و سوم: امام هادی (ع) (بخش اول)

خسف | قصه سی و یکم: مأمون (بخش دوم)

خسف | قصه سی و یکم: امام رضا (ع) (بخش سوم)

خسف | قصه سی ام: امام کاظم (ع) (بخش اول)

خسف | قصه سی و سوم: امام هادی (ع) (بخش دوم)

خسف | قصه سی و چهارم: امام عسکری (ع) (بخش اول)

خسف | قصه بیست و هشتم: امام صادق (ع) (بخش پایانی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط