در هوایت بی قرارم روز و شب
در هوایت بی قرارم روز و شب
سر ز پایت بر ندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب؟!
جان و دل ازعاشقان می خواستند
جان و دل را می سپارم روز و شب
تا نیابم آنچه در مغز منست
یک زمانی سر نخارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم، گاه تارم روز و شب
می زنی توزخمه وبرمی رود
تابه گردون زیر وزارم روزوشب
ساقیی کردی بشرراچل صبوح
زان خمیراندرخمارم روزوشب
ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب
می کشم مستانه بارت بی خبر
همچواشتر زیر بارم روزوشب
تابنگشایی به قندت روزه ام
تاقیامت روزه دارم روزوشب
چون زخوان فضل روزه بشکنم
عید باشد روزگارم روزوشب
جان روز وجان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روزوشب
تابه سالی نیستم موقوف عید
بامه توعیدوارم روزوشب
زآن شبی که وعده کردی روز وصل
روز و شب را می شمارم روز و شب
بس که کشت مهر جانم تشنه است
ز ابر دیده اشکبارم روز و شب
حضرت مولانا غزل302
سر ز پایت بر ندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب؟!
جان و دل ازعاشقان می خواستند
جان و دل را می سپارم روز و شب
تا نیابم آنچه در مغز منست
یک زمانی سر نخارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم، گاه تارم روز و شب
می زنی توزخمه وبرمی رود
تابه گردون زیر وزارم روزوشب
ساقیی کردی بشرراچل صبوح
زان خمیراندرخمارم روزوشب
ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب
می کشم مستانه بارت بی خبر
همچواشتر زیر بارم روزوشب
تابنگشایی به قندت روزه ام
تاقیامت روزه دارم روزوشب
چون زخوان فضل روزه بشکنم
عید باشد روزگارم روزوشب
جان روز وجان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روزوشب
تابه سالی نیستم موقوف عید
بامه توعیدوارم روزوشب
زآن شبی که وعده کردی روز وصل
روز و شب را می شمارم روز و شب
بس که کشت مهر جانم تشنه است
ز ابر دیده اشکبارم روز و شب
حضرت مولانا غزل302
- ۴.۱k
- ۲۸ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط