قسمت سوم: جلسهی اضطراری برای خوشحال کردن تو
قسمت سوم: جلسهی اضطراری برای خوشحال کردن تو
عصر، وقتی بالاخره از دست شیطنتهاشون فرار کردی، روی مبل دراز کشیدی و سرت رو روی کوسن گذاشتی.
امروز خیلی خندیده بودی، اما کمی هم خسته شده بودی.
جیمین که متوجه ساکت شدنت شده بود، آروم کنار مبل نشست.
جیمین: «هی... کوچولو، خوبی؟»
تو: «آره بابا، فقط خستهام.»
جیمین: «مطمئنی؟ چون وقتی ساکت میشی، انگار یه اتفاق عجیب افتاده.»
لبخند زدی و موهاش رو بههم ریختی.
تو: «نگران نباش، پارک جیمین. هنوز زندهام.»
جیمین: «خوبه. چون هنوز پول اون شکلاتی رو که خوردی بهم ندادی.»
کوسن رو کوبیدی توی صورتش.
ولی چیزی که نمیدونستی این بود که بقیه پشت در داشتن جلسهی اضطراری برگزار میکردن.
نامجون: «باید یه کاری کنیم خوشحال بشه.»
تهیونگ: «بیایم یه پنگوئن بخریم.»
سوگا: «با کدوم پول؟»
تهیونگ: «خب... یه پنگوئن قرض بگیریم.»
جین: «من میتونم غذا درست کنم!»
همه: «نه!»
جونگکوک: «یه مسابقهی بازی برگزار کنیم! هرکی ببازه باید ظرفها رو بشوره.»
جیهوپ: «یا یه اجرای ویژه! با رقص و آواز و انرژی مثبت!»
سوگا: «من رأی میدم همگی ساکت بشیم و اجازه بدیم استراحت کنه.»
همه چند ثانیه به سوگا خیره شدن.
نامجون: «این... منطقیترین پیشنهاد امروزه.»
سوگا: «میدونم. حالا برید کنار، میخوام بخوابم.»
اما در نهایت تصمیم گرفتن یه سورپرایز کوچیک برات آماده کنن.
وقتی صدات کردن و وارد اتاق شدی، چراغها خاموش بود.
تو: «اگه قراره دوباره با بالش بهم حمله کنین، من استعفا میدم!»
چراغها روشن شدن.
هر هفت نفر جلوت ایستاده بودن؛ با کلاههای مسخره، بادکنکهای رنگی و یه کیک کوچیک که روش نوشته بود:
«بهترین دوستِ هفت تا دیوونهی دنیا» 💜
برای چند لحظه فقط نگاهشون کردی.
- تو: «شماها... اینو برای من درست کردین؟»
جیهوپ با هیجان سر تکون داد. جین لبخند زد و تهیونگ یه بادکنک رو به دستت داد.
نامجون: «میدونیم گاهی زیادی شلوغ میکنیم...»
سوگا: «گاهی؟»
نامجون: «خیلی خب، همیشه! ولی خوشحالیم که تو کنارمونی.»
جیمین بغلت کرد. جونگکوک هم سریع از اون طرف بغلت کرد و تقریباً تعادلت رو به هم زد.
تو: «آروممم! من یه نفرم، مبل نیستم که هفت نفری روش بپرین!»
جونگکوک: «ولی مبل هم اینقدر بامزه نیست.»
تو: «این دیگه چه ربطی داشت؟!»
تهیونگ دستش رو بالا برد.
- تهیونگ: «خب، حالا وقت عکس دستهجمعیه! همه لبخند بزنین!»
درست لحظهای که دوربین رو تنظیم کرد، جین انگشتش رو توی خامه فرو برد و یه لکهی بزرگ روی گونهات گذاشت.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد تو خیلی آروم سرت رو به طرفش چرخوندی.
- تو: «کیم سوکجین... بدو.»
جین جیغ زد و فرار کرد.
بقیه هم با خنده دنبالش دویدن و عکس نهایی ثبت شد: تو وسط تصویر، با صورت خامهای، در حال تعقیب جین؛ جونگکوک روی زمین از خنده افتاده بود، جیمین چشمهاش رو بسته بود، تهیونگ ژست خرگوش گرفته بود، جیهوپ داشت میرقصید، نامجون سعی میکرد دوربین رو نجات بده و سوگا...
سوگا خوابش برده بود! 😭
عصر، وقتی بالاخره از دست شیطنتهاشون فرار کردی، روی مبل دراز کشیدی و سرت رو روی کوسن گذاشتی.
امروز خیلی خندیده بودی، اما کمی هم خسته شده بودی.
جیمین که متوجه ساکت شدنت شده بود، آروم کنار مبل نشست.
جیمین: «هی... کوچولو، خوبی؟»
تو: «آره بابا، فقط خستهام.»
جیمین: «مطمئنی؟ چون وقتی ساکت میشی، انگار یه اتفاق عجیب افتاده.»
لبخند زدی و موهاش رو بههم ریختی.
تو: «نگران نباش، پارک جیمین. هنوز زندهام.»
جیمین: «خوبه. چون هنوز پول اون شکلاتی رو که خوردی بهم ندادی.»
کوسن رو کوبیدی توی صورتش.
ولی چیزی که نمیدونستی این بود که بقیه پشت در داشتن جلسهی اضطراری برگزار میکردن.
نامجون: «باید یه کاری کنیم خوشحال بشه.»
تهیونگ: «بیایم یه پنگوئن بخریم.»
سوگا: «با کدوم پول؟»
تهیونگ: «خب... یه پنگوئن قرض بگیریم.»
جین: «من میتونم غذا درست کنم!»
همه: «نه!»
جونگکوک: «یه مسابقهی بازی برگزار کنیم! هرکی ببازه باید ظرفها رو بشوره.»
جیهوپ: «یا یه اجرای ویژه! با رقص و آواز و انرژی مثبت!»
سوگا: «من رأی میدم همگی ساکت بشیم و اجازه بدیم استراحت کنه.»
همه چند ثانیه به سوگا خیره شدن.
نامجون: «این... منطقیترین پیشنهاد امروزه.»
سوگا: «میدونم. حالا برید کنار، میخوام بخوابم.»
اما در نهایت تصمیم گرفتن یه سورپرایز کوچیک برات آماده کنن.
وقتی صدات کردن و وارد اتاق شدی، چراغها خاموش بود.
تو: «اگه قراره دوباره با بالش بهم حمله کنین، من استعفا میدم!»
چراغها روشن شدن.
هر هفت نفر جلوت ایستاده بودن؛ با کلاههای مسخره، بادکنکهای رنگی و یه کیک کوچیک که روش نوشته بود:
«بهترین دوستِ هفت تا دیوونهی دنیا» 💜
برای چند لحظه فقط نگاهشون کردی.
- تو: «شماها... اینو برای من درست کردین؟»
جیهوپ با هیجان سر تکون داد. جین لبخند زد و تهیونگ یه بادکنک رو به دستت داد.
نامجون: «میدونیم گاهی زیادی شلوغ میکنیم...»
سوگا: «گاهی؟»
نامجون: «خیلی خب، همیشه! ولی خوشحالیم که تو کنارمونی.»
جیمین بغلت کرد. جونگکوک هم سریع از اون طرف بغلت کرد و تقریباً تعادلت رو به هم زد.
تو: «آروممم! من یه نفرم، مبل نیستم که هفت نفری روش بپرین!»
جونگکوک: «ولی مبل هم اینقدر بامزه نیست.»
تو: «این دیگه چه ربطی داشت؟!»
تهیونگ دستش رو بالا برد.
- تهیونگ: «خب، حالا وقت عکس دستهجمعیه! همه لبخند بزنین!»
درست لحظهای که دوربین رو تنظیم کرد، جین انگشتش رو توی خامه فرو برد و یه لکهی بزرگ روی گونهات گذاشت.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد تو خیلی آروم سرت رو به طرفش چرخوندی.
- تو: «کیم سوکجین... بدو.»
جین جیغ زد و فرار کرد.
بقیه هم با خنده دنبالش دویدن و عکس نهایی ثبت شد: تو وسط تصویر، با صورت خامهای، در حال تعقیب جین؛ جونگکوک روی زمین از خنده افتاده بود، جیمین چشمهاش رو بسته بود، تهیونگ ژست خرگوش گرفته بود، جیهوپ داشت میرقصید، نامجون سعی میکرد دوربین رو نجات بده و سوگا...
سوگا خوابش برده بود! 😭
- ۱۳۰
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط