رمان:تا وقتی که عاشقت شدم
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐓𝐚𝐞𝐡𝐲𝐮𝐧𝐠 𐙚51
تا اینکه ته سکوت رو شکست.
&: آت...
نگاهش کردم.
×: جانم؟
ته نگاهش رو از جاده گرفت و به من نگاه کرد. 𐙚
&: دیشب کی خوابیدی که چشمات گود افتاده؟
بعد از حرف ته، به آینه نگاه کردم.
ته راست میگفت.
×: وایــــیییییی! ✦
ته خندید.
&: حالا واقعاً کی خوابیدی؟
×: یک شب.
یه ابروش رو بالا داد.
&: چقدر دیر! مجبور بودی تا اون ساعت بیدار باشی؟
نگاهش کردم.
×: نه، دیشب تا ساعت ۱۲ کتابخونه بودم. تا بیام خونه شد یک.
ته با شنیدن حرفم با تعجب نگاهم کرد. ୨୧
&: چرا نگفتی بیام دنبالت؟
مکثی کرد.
&: اون ساعت چطور اومدی؟
خندهای کردم.
×: پیاده.
ته اخم کرد. 🪽
&: میتونستی زنگ بزنی. توی تاریکی یه دختر نباید بیرون باشه، اونم اون ساعت شب.
احساس میکردم عصبانیه.
×: چرا باید هی مزاحمت بشم؟ تو خودت کار و زندگی داری.
ته نگاهی بهم کرد و گفت:
&: آت... کار و زندگیِ من تویی.
با شنیدن حرفش تعجب نکردم، فقط انتظار این حرف رو نداشتم. 𐙚
حرفی نزدم و دوباره به جاده نگاه کردم.
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝟑𝟎 𝐌𝐢𝐧𝐮𝐭𝐞𝐬 𝐋𝐚𝐭𝐞𝐫 𐙚
بعد از حدود ۳۰ دقیقه به مدرسه رسیدیم.
قبل از اینکه ته پیاده بشه، من پیاده شدم و منتظر موندم بیاد.
ته از ماشین پیاده شد و کولهم رو از روی دوشم برداشت. ✦
×: خودم میتونم ببرم.
ته حتی نگاهم نکرد.
&: میدونم.
×: پس چرا گرفتیش؟
&: چون سنگین بود.
حرفی نداشتم...
چون واقعاً سنگین بود. 𐙚
وارد کلاس شدیم.
من رفتم سر جام نشستم و تهیونگ هم رفت سر جای خودش.
تصمیم گرفتم بهجای کتابخونه، همینجا توی مدرسه درس بخونم.
معلم اومد و شروع به درس دادن کرد. 🪽
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐟𝐭𝐞𝐫 𝐒𝐜𝐡𝐨𝐨𝐥 𐙚
بعد از تموم شدن مدرسه، توی مدرسه موندم و شروع به درس خوندن کردم.
چند ساعت گذشته بود که سرم رو بلند کردم و پشت سرم رو نگاه کردم.
ته رو دیدم.
رفتم پیشش.
×: تو چرا موندی؟
نگاهم کرد.
&: چون شب باید پرنسس رو برسونم.
لبخندی زدم و برگشتم سر جام. ୨୧
دوباره شروع کردم به درس خوندن.
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝟏𝟐 𝐇𝐨𝐮𝐫𝐬 𝐋𝐚𝐭𝐞𝐫 𐙚
بعد از ۱۲ ساعت درس خوندن، بالاخره وسایلم رو جمع کردم.
نگاهی به ته انداختم.
خوابش برده بود. 🪽
رفتم سمتش و چند لحظه فقط نگاهش کردم.
همون لحظه چشمهاش رو باز کرد.
چشم تو چشم شدیم.
انگار هیچکدوممون قصد دل کندن از اون نگاه رو نداشتیم. 𐙚₊˚⊹
چند ثانیه گذشت.
بالاخره آروم گفتم:
×: بریم؟
ته لبخند زد.
&: بریم.
بلند شد، کیفم رو برداشت و با هم از مدرسه بیرون رفتیم. ✦
سوار ماشین شدیم.
ته منو رسوند خونه و خودش هم به سمت خونهش رفت.
𓆩🦋 𝐊𝐞𝐞𝐩 𝐆𝐨𝐢𝐧𝐠... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
تا اینکه ته سکوت رو شکست.
&: آت...
نگاهش کردم.
×: جانم؟
ته نگاهش رو از جاده گرفت و به من نگاه کرد. 𐙚
&: دیشب کی خوابیدی که چشمات گود افتاده؟
بعد از حرف ته، به آینه نگاه کردم.
ته راست میگفت.
×: وایــــیییییی! ✦
ته خندید.
&: حالا واقعاً کی خوابیدی؟
×: یک شب.
یه ابروش رو بالا داد.
&: چقدر دیر! مجبور بودی تا اون ساعت بیدار باشی؟
نگاهش کردم.
×: نه، دیشب تا ساعت ۱۲ کتابخونه بودم. تا بیام خونه شد یک.
ته با شنیدن حرفم با تعجب نگاهم کرد. ୨୧
&: چرا نگفتی بیام دنبالت؟
مکثی کرد.
&: اون ساعت چطور اومدی؟
خندهای کردم.
×: پیاده.
ته اخم کرد. 🪽
&: میتونستی زنگ بزنی. توی تاریکی یه دختر نباید بیرون باشه، اونم اون ساعت شب.
احساس میکردم عصبانیه.
×: چرا باید هی مزاحمت بشم؟ تو خودت کار و زندگی داری.
ته نگاهی بهم کرد و گفت:
&: آت... کار و زندگیِ من تویی.
با شنیدن حرفش تعجب نکردم، فقط انتظار این حرف رو نداشتم. 𐙚
حرفی نزدم و دوباره به جاده نگاه کردم.
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝟑𝟎 𝐌𝐢𝐧𝐮𝐭𝐞𝐬 𝐋𝐚𝐭𝐞𝐫 𐙚
بعد از حدود ۳۰ دقیقه به مدرسه رسیدیم.
قبل از اینکه ته پیاده بشه، من پیاده شدم و منتظر موندم بیاد.
ته از ماشین پیاده شد و کولهم رو از روی دوشم برداشت. ✦
×: خودم میتونم ببرم.
ته حتی نگاهم نکرد.
&: میدونم.
×: پس چرا گرفتیش؟
&: چون سنگین بود.
حرفی نداشتم...
چون واقعاً سنگین بود. 𐙚
وارد کلاس شدیم.
من رفتم سر جام نشستم و تهیونگ هم رفت سر جای خودش.
تصمیم گرفتم بهجای کتابخونه، همینجا توی مدرسه درس بخونم.
معلم اومد و شروع به درس دادن کرد. 🪽
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐟𝐭𝐞𝐫 𝐒𝐜𝐡𝐨𝐨𝐥 𐙚
بعد از تموم شدن مدرسه، توی مدرسه موندم و شروع به درس خوندن کردم.
چند ساعت گذشته بود که سرم رو بلند کردم و پشت سرم رو نگاه کردم.
ته رو دیدم.
رفتم پیشش.
×: تو چرا موندی؟
نگاهم کرد.
&: چون شب باید پرنسس رو برسونم.
لبخندی زدم و برگشتم سر جام. ୨୧
دوباره شروع کردم به درس خوندن.
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝟏𝟐 𝐇𝐨𝐮𝐫𝐬 𝐋𝐚𝐭𝐞𝐫 𐙚
بعد از ۱۲ ساعت درس خوندن، بالاخره وسایلم رو جمع کردم.
نگاهی به ته انداختم.
خوابش برده بود. 🪽
رفتم سمتش و چند لحظه فقط نگاهش کردم.
همون لحظه چشمهاش رو باز کرد.
چشم تو چشم شدیم.
انگار هیچکدوممون قصد دل کندن از اون نگاه رو نداشتیم. 𐙚₊˚⊹
چند ثانیه گذشت.
بالاخره آروم گفتم:
×: بریم؟
ته لبخند زد.
&: بریم.
بلند شد، کیفم رو برداشت و با هم از مدرسه بیرون رفتیم. ✦
سوار ماشین شدیم.
ته منو رسوند خونه و خودش هم به سمت خونهش رفت.
𓆩🦋 𝐊𝐞𝐞𝐩 𝐆𝐨𝐢𝐧𝐠... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
- ۱۳.۰k
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط