{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانوم مدیرعامل

خانوم مدیرعامل

پارت چهارم | از فردا

نِلا با قدم‌های تند از اتاق تهیونگ بیرون اومد.

هنوز حرف آخرش توی سرش می‌چرخید:

«یا بی‌نقص باش... یا اصلاً نباش.»

نفس عمیقی کشید و مستقیم به سمت بخش گرافیک رفت.

وقتی وارد شد، آنا و مینهو مشغول کار بودن. آنا تا چشمش به نِلا افتاد، سریع از جاش بلند شد.

— خببب؟! چی شد؟! 😭

نِلا لبخند زد.

— قبولم نکرد.

آنا مات موند.

— چییی؟!

نِلا خندید.

— ولی یه هفته فرصت داد. گفت یه طراحی کامل آماده کنم، بعد تصمیم می‌گیره.

مینهو که از پشت سیستم برگشته بود سمتشون، لبخند رضایت‌بخشی زد.

— دیدی؟ گفتم از پسش برمیای.

نِلا نشست کنار آنا.

— ولی خیلی سرده.

آنا با خنده گفت:

— تهیونگه دیگه. انتظار داشتی با گل بیاد استقبالت؟

مینهو خندید.

— تازه این مدل برخوردش یعنی طرحت توجهش رو جلب کرده.

نِلا با تعجب نگاهش کرد.

— واقعاً؟

— احتمالاً.

نِلا شونه بالا انداخت.

— هرچی. من باید برم خونه و برای اون طراحی فکر کنم.


---

شب شده بود.

نِلا روی تختش دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود. ذهنش پر از طرح و پارچه و رنگ بود که ناگهان گوشی‌اش زنگ خورد.

آنا.

نِلا جواب داد.

— جانم؟

صدای آنا از اون طرف خط اومد:

— برای فردا آماده‌ای؟

نِلا نشست.

— فردا؟! چی میگی؟ 😐

— ابلهههه! 😂

— چی؟!

— مینهو با ته صحبت کرده.

نِلا با تعجب گفت:

— خب؟

— ته گفته از فردا بیا شرکت.

چشم‌های نِلا گرد شد.

— چییی؟ ولی قرار شد هفته‌ی بعد با طراحی برگردم!

آنا با خنده گفت:

— آره، ولی به قول خودِ کیم...

مکث کرد و با لحن جدی تقلیدش کرد:

— «برای دوره‌ی آزمون.»

نِلا چند ثانیه ساکت موند.

— یعنی... از فردا واقعاً اونجام؟

— دقیقاً!

نِلا خودش رو روی تخت انداخت.

— یا خدا... 😭

آنا خندید.

— خانوم طراح، فردا ساعت هشت صبح اونجایی. دیر کنی خودم میام می‌کشونمت!

نِلا با حرص گفت:

— خفه شو آنا!

— شب بخیررر، کارمند جدید AURUM ÉTOILE. 😂

تماس قطع شد.

نِلا گوشی رو کنار گذاشت و به سقف خیره شد.

فردا قرار بود اولین روزش کنار کیم تهیونگ باشه...

و این بار، فقط یک مصاحبه‌ی چند دقیقه‌ای در کار نبود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بچها قشنگه ادامش بدم؟ 😭✨
دیدگاه ها (۵)

خانوم مدیرعاملپارت پنجم | اتاق شیشه‌ایلی نِلاصبح، بعد از کلی...

خانوم مدیرعاملپارت ششم | قهوه‌ی آقای کیملی نِلاپشت میزم نشست...

خانوم مدیرعاملپارت سوم | اولین برخورددرِ آسانسور که باز شد، ...

خانوم مدیرعاملپارت دوم | صبحی جدیدساعت شش و نیم صبح.زنگ خانه...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۴ | دعوت به فرانسهفردای آن روز، شرکت دوب...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۵ | جاده‌ی فرانسهصبح روز بعد، همه‌چیز بر...

(ادامه ی پارت آخر) گوون خیلی مطمئن سر تکان داد.گوون: آره!لی ...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۷ | دیر رسیدنصدای جیغ نِلا هنوز در راهرو...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۸ | حرفی که بالاخره گفته شدصبح روز بعد، ...

خانوم مدیرعاملپارت آخر | پنج سال بعد... 🎂🧸پنج سال از آن روزه...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۱ | ناهاربالاخره بعد از چند ساعت کار مدا...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۳ | تا دیدار بعدی.. صبح روز بعد، شرکت دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط