Ma reine : ملکهِ من♥️👸
Ma reine : ملکهِمن♥️👸
فرزانه:توهم یک روزی یکی همین کارهارو باتو میکنه تو خودتو ناراحت نکن
بهدیس:لباس رو عوض کنم؟
فرزانه:نه بزار باشه قشنگه موهاتم ک کوتاه به لباس میاد بعدشم ارایشت میکنم نیم ساعت قبل اینکه مهمون ها بیان
بهدیس: باشه
(شب)
لباسمو پوشیدم یک کفش پاشنه دار سفید با نگین هایی سفید پوشیدم موهامم چون فرفری بود بازش کردم چون لباس باز بود یکم خجالت میکشیم برای همین یک کت کوتاه مشکی روش پوشیدم یک گردبند هم فرزانه بهم داد،با فرزانه نشسته بودیم ک پوریا دارا فرزین امد و بابا و مامانشون
مامان پسرا:سلام
بهدیس:سلام خانوم
باباپسرا:بهدیس شمایی؟
بهدیس:بله
مامان پسرا یک حالت بدی
مامان پسرا:از کدوم خیابون پیداش کردین
فرزین: خریدمش
مامان پسرا: خوبش نبود این همه پول دادین
فرزانه: مامان بهدیس به این خوبی
مامان پسرا: این کجاش خوبه
بغضم گرفته بود ولی خب به روی خودم نمیوردم،یک نیم ساعتی گذشت ک ایلین با پدرمادرش و کیمیا و نرگس هم با پدر مادرش هم امدن و چند تا دختر پسر و زن مرد سن بالا هم امدن، مشغول پذیرایی بودم ک سهراب امد با ذوق رفتم سمتش
بهدیس: سلام اقا سهراب
سهراب: سلام بهدیس
بهدیس: فکر کردم دیگ محلم نمیدی
سهراب: تو اینجا خدمتکار باشی یانباشی تو برای من همون دختر همسایه ی
بهدیس: بابی و پاپی خوبن؟
سهراب: اره
فرزین امد به سمتون
فرزین: این همه کار داریم بهدیس برو به کارها برس
بهدیس:چشم
رفتم به کارهام برسم ک فرزین سهراب برد پیش خودشون بعد یک ساعتی
باباپسرا:خب خب من میخوام امشب ایلین خواستگاری کنم برای پسر بزرگم فرزین
همه:اوو
فرزین میره طرف ایلین و دستشو به طرف ایلین
فرزین:اجازه هست بانو
ایلین:بله
دست ایلین میگیره و میبره پیش باباش و یکدفعه جلوی ایلین زانو میزنه و جعبه حلقه رومیگیره جلوش
فرزین:ملکه زندگیم میشی ک تا دنیاتو شیرین کنم؟(یک چرتی گفتم)
ایلین:بله
همه دست میزدنن و ایلین هم فرزین بغل میکنه
باباپسرا:بعد فرزین ک با ایلین رفتن سرخونه زندگیشون نوبت کیمیا و دارا میدونم صبر ندارن ولی باید اول داداش بزرگ داماد بشه بره
همه شروع میکنن به خندیدن
موقع شام میشه و همه داشتن شام میخوردن و من امدم بشینم
مامان پسرا:تو جات اینجا نیست
فرزانه:توهم یک روزی یکی همین کارهارو باتو میکنه تو خودتو ناراحت نکن
بهدیس:لباس رو عوض کنم؟
فرزانه:نه بزار باشه قشنگه موهاتم ک کوتاه به لباس میاد بعدشم ارایشت میکنم نیم ساعت قبل اینکه مهمون ها بیان
بهدیس: باشه
(شب)
لباسمو پوشیدم یک کفش پاشنه دار سفید با نگین هایی سفید پوشیدم موهامم چون فرفری بود بازش کردم چون لباس باز بود یکم خجالت میکشیم برای همین یک کت کوتاه مشکی روش پوشیدم یک گردبند هم فرزانه بهم داد،با فرزانه نشسته بودیم ک پوریا دارا فرزین امد و بابا و مامانشون
مامان پسرا:سلام
بهدیس:سلام خانوم
باباپسرا:بهدیس شمایی؟
بهدیس:بله
مامان پسرا یک حالت بدی
مامان پسرا:از کدوم خیابون پیداش کردین
فرزین: خریدمش
مامان پسرا: خوبش نبود این همه پول دادین
فرزانه: مامان بهدیس به این خوبی
مامان پسرا: این کجاش خوبه
بغضم گرفته بود ولی خب به روی خودم نمیوردم،یک نیم ساعتی گذشت ک ایلین با پدرمادرش و کیمیا و نرگس هم با پدر مادرش هم امدن و چند تا دختر پسر و زن مرد سن بالا هم امدن، مشغول پذیرایی بودم ک سهراب امد با ذوق رفتم سمتش
بهدیس: سلام اقا سهراب
سهراب: سلام بهدیس
بهدیس: فکر کردم دیگ محلم نمیدی
سهراب: تو اینجا خدمتکار باشی یانباشی تو برای من همون دختر همسایه ی
بهدیس: بابی و پاپی خوبن؟
سهراب: اره
فرزین امد به سمتون
فرزین: این همه کار داریم بهدیس برو به کارها برس
بهدیس:چشم
رفتم به کارهام برسم ک فرزین سهراب برد پیش خودشون بعد یک ساعتی
باباپسرا:خب خب من میخوام امشب ایلین خواستگاری کنم برای پسر بزرگم فرزین
همه:اوو
فرزین میره طرف ایلین و دستشو به طرف ایلین
فرزین:اجازه هست بانو
ایلین:بله
دست ایلین میگیره و میبره پیش باباش و یکدفعه جلوی ایلین زانو میزنه و جعبه حلقه رومیگیره جلوش
فرزین:ملکه زندگیم میشی ک تا دنیاتو شیرین کنم؟(یک چرتی گفتم)
ایلین:بله
همه دست میزدنن و ایلین هم فرزین بغل میکنه
باباپسرا:بعد فرزین ک با ایلین رفتن سرخونه زندگیشون نوبت کیمیا و دارا میدونم صبر ندارن ولی باید اول داداش بزرگ داماد بشه بره
همه شروع میکنن به خندیدن
موقع شام میشه و همه داشتن شام میخوردن و من امدم بشینم
مامان پسرا:تو جات اینجا نیست
۷.۵k
۲۰ شهریور ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.