رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

فصل بیست‌ونهم: آقای کایزن، لطفاً فاصله‌تون رو حفظ کنید!

صبح روز بعد، ملیسا هنوز خواب‌آلود بود که صدای آرون رو شنید.

ـ ملیسا! پاشو، صبحونه حاضره!

ـ پنج دقیقه دیگه...

ـ باشه. پس منم به اون دوستت پیام می‌دم و می‌گم خواهرت هنوز خوابه!

ملیسا یک‌دفعه از زیر پتو بیرون پرید.

ـ آرررون! به گوشی من دست نزن!

آرون از پشت در خندید.

ـ پس زودتر بیا پایین!

ملیسا با موهای آشفته از اتاق بیرون اومد و با اخم به برادرش نگاه کرد.

ـ تو واقعاً غیرقابل‌تحملی!

ـ ولی دوستم داری.

ـ متأسفانه!

آرون خندید و دستش رو روی سر خواهرش گذاشت.

***

بعد از صبحونه، ملیسا روی مبل نشست و گوشی‌اش رو برداشت.

یک پیام از کایزن داشت.

**کایزن:** امروز مدرسه میای؟

**ملیسا:** معلومه. چرا؟

**کایزن:** پروژه رو باید تحویل بدیم.

**ملیسا:** خودم می‌دونم!

**کایزن:** خوبه.

ملیسا چند ثانیه به صفحه خیره موند.

ـ این دیگه چه جور آدمیه؟! 😂

آرون که از کنارش رد می‌شد، ایستاد.

ـ کی؟

ملیسا گوشی رو سریع برگردوند.

ـ هیچ‌کس!

آرون دست به سینه شد.

ـ آهان. هیچ‌کس اسم هم داره؟

ـ آرون، برو پی کارت!

ـ چشم، خانم عاشق‌پیشه!

ملیسا یک کوسن به طرفش پرت کرد.

ـ من عاشق کسی نیستم!

آرون درحالی‌که کوسن رو می‌گرفت، با خنده از اتاق خارج شد.

***

در مدرسه، ملیسا به محض ورود به کلاس، کایزن رو دید که کنار پنجره نشسته بود.

مثل همیشه آرام و بی‌تفاوت به نظر می‌رسید.

ملیسا به سمت میزش رفت.

ـ صبح بخیر.

ـ صبح بخیر.

کیفش رو گذاشت و آهسته پرسید:

ـ راستی، دیروز چرا زود خداحافظی کردی؟

کایزن نگاه کوتاهی بهش انداخت.

ـ کار داشتم.

ملیسا مشکوک شد.

ـ همین؟

ـ همین.

او دوباره به کتابش نگاه کرد.

ملیسا زیر لب گفت:

ـ عجب آدمیه!

کایزن شنید، اما واکنشی نشون نداد.

چند دقیقه بعد، وقتی معلم هنوز وارد کلاس نشده بود، کایزن دفتر پروژه رو روی میز ملیسا گذاشت.

ـ بخش آخر رو بررسی کن. اگه مشکلی داشت، بگو.

ملیسا دفتر رو باز کرد.

ـ باشه.

کایزن به سمت میزش برگشت، اما قبل از اینکه بنشینه، ملیسا صداش زد.

ـ کایزن؟

ـ بله؟

ـ تو همیشه همین‌قدر سردی؟

کایزن چند لحظه نگاهش کرد.

ـ آره.

ـ حتی با دوستات؟

ـ تقریباً.

ملیسا شونه بالا انداخت.

ـ خب، حداقل خودت می‌دونی!

کایزن چیزی نگفت و نشست.

اما وقتی ملیسا مشغول بررسی پروژه شد، نگاه کوتاهی بهش انداخت.

***

زنگ آخر، ملیسا داشت وسایلش رو جمع می‌کرد که گوشی‌اش لرزید.

**کایزن:** رسیدی خونه، خبر بده.

ملیسا با تعجب به پیام نگاه کرد.

بعد جواب داد:

**ملیسا:** چرا؟

چند لحظه گذشت.

**کایزن:** همین‌طوری.

ملیسا لبخند کوچیکی زد.

**ملیسا:** خیلی دلیل قانع‌کننده‌ای بود!

این بار کایزن فوراً جواب نداد.

ملیسا گوشی رو توی کیفش گذاشت و از کلاس بیرون رفت.

هنوز به راهرو نرسیده بود که پیام جدیدی دریافت کرد.

**کایزن:** لازم نیست جواب بدی.

ملیسا خنده‌اش گرفت.

ـ باشه، آقای کایزن. هر طور راحتی!

گوشی رو کنار گذاشت و به سمت خروجی رفت.

کایزن که کمی عقب‌تر از او حرکت می‌کرد، صدای خنده‌اش رو شنید.

چیزی نگفت.

فقط سرعت قدم‌هاش رو کمی بیشتر کرد تا از در مدرسه، هم‌زمان با او بیرون بره.

و ملیسا هنوز نمی‌دونست پسری که حتی بلد نبود درست ابراز نگرانی کنه، چرا اصرار داشت مطمئن بشه سالم به خونه می‌رسه.

البته اگر آرون از این پیام‌ها باخبر می‌شد...

احتمالاً کایزن باید برای یک مصاحبهٔ رسمی خانوادگی آماده می‌شد! 😂
دیدگاه ها (۰)

Part 4 (Attachment)فیلیکس به درس گوش داد و یادداشت کرد.بعد خ...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت هفدهم 𓆪ات هنوز به نوشته روی دیوار خیره...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 9 | چیزی که اسم نداشتروزها یکی پس از دیگری می‌...

Season Two | 𝑯𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝑴𝒂𝒔𝒌ᴘᴀʀᴛ ² 🖤ساعت ۹ صبح | خانه‌ی تهیونگ و...

چند پارتی بازیچه

پارت ۴۲صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شدم، هنوز اتفاقات دیش...

LESSON

𐙚 پارت ¹ | ویو نامراروی نیمکت نشسته بودم. هوا خنک بود و باد ...

رمان « دختر کوچولوی من » پارت ۳

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.اِریا کنار پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط