{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی مورچه ای دانهء درشتی برداشته بود و در بیابان می رفت.

روزی مورچه ای دانهء درشتی برداشته بود و در بیابان می رفت......از او پرسیدند:کجا می روی؟
او گفت:می خواهم این دانه را برای دوستم ببرم که در شهری دیگر زندگی می کند.
گفتند:چه کار بیهوده ای!تو اگر هزارسال هم عمر کنی نمی توانی این همه راه را پشت سر بگذاری و از کوهستان و جنگل بگذری تا به او برسی.
مورچه گفت:مهم نیست!همین که من در این مسیر باشم،او خودش می فهمد که دوستش دارم.....
دیدگاه ها (۴)

وارث ماه‌خاموش

روزی مورچه ای دانه درشتی برداشته و در بیابان می رفت ...از او...

روزی مورچه ای دانه درشتی برداشته و در بیابان می رفت.از او پر...

روزی مورچه ای دانه درشتی برداشته بود و در بیابان می رفت... ا...

دلشکستگی مثل زخم کف دست است. هیچ کاری نمی شود برای بهبودش کر...

زندگی صحنه نمایش توست، و تو قهرمان اصلی این صحنه‌‌ای. به جای...

مورچه ای در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشتو نزدیک ک...

مورچه ای در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشتو نزدیک ک...

یک مورچه در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت و نزدیک ...

#آفتاب_در_حجاب#قسمت_سیزدهم💠 زنان و کودکان که خود، خلوت شدن ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط