#برادر ناتنی من

‏Part:32

«ویو ات»

ساعت تقریباً ۴ عصر بود.

روی مبل دراز کشیده بودم و داشتم فیلم می‌دیدم که صدای زنگ در اومد.

ات: کیه دیگه؟!

رفتم سمت در و بازش کردم.

یه مرد قدبلند با کت‌وشلوار مشکی پشت در ایستاده بود.

ات: بله؟!

مرد: سلام خانم پارک. من محافظ آقای جئون هستم.

ات: آها، سلام.

مرد: آقا جونگکوک گفتن امروز همراه شما باشم.

ات: چرا؟!

مرد: دستور ایشونه خانم.

ات: وای خدا... باشه.

در رو بستم و برگشتم داخل.

یعنی چی؟!

مگه من بچه‌ام که برام محافظ گذاشته؟!

گوشیمو برداشتم و به کوک زنگ زدم.

«تماس ات و کوک»

کوک: جانم؟

ات: سلام.

کوک: سلام کوچولو، چیزی شده؟

ات: این محافظه رو چرا فرستادی؟!

کوک: چون نمیخوام تنها باشی.

ات: من که بچه نیستم!

کوک: میدونم.

ات: پس چرا برام محافظ گذاشتی؟!

کوک: چون نگرانتم.

ات: ...

کوک: چیزی دیگه‌ای میخوای بگی؟

ات: نه.

کوک: باشه، مراقب خودت باش.

ات: تو هم همین‌طور.

«پایان تماس»

وای...

گفت نگرانتم؟!

یعنی چی آخه؟

اتتتتتتتتت، جمع کن خودتو!

اون فقط نگرانته چون خواهر ناتنیشی و اون خودش دوست دختر داره(جمع کن بابا زنیکه).

اصلاً چرا هر بار میگه کوچولو قلبم یه جوری میشه؟!

همین‌جوری داشتم غر می‌زدم که گوشیم دوباره زنگ خورد.

این بار شماره ناشناس بود.

ات: الو؟

شخص: سلام خانم پارک.

ات: شما؟

شخص: بهتره به کسی که کنارتونه اعتماد نکنین.

ات: منظورتون چیه؟

شخص: جونگکوک اون آدمی نیست که شما فکر می‌کنین.

ات: شما کی هستین؟؟

تماس قطع شد.

وات د فاک؟!

این دیگه کی بود؟

«پایان ویو ات»

«ویو کوک»

الکس دوباره وارد اتاق شد.

الکس: رئیس، یه موضوع دیگه هم هست.

کوک: چیه؟

الکس: یکی از افراد دشمن، امروز اطراف عمارت دیده شده.

کوک: چی؟

الکس: احتمال میدیم دنبال اطلاعات شما باشن.

از جام بلند شدم.

کوک: از الان هیچ‌کس بدون اجازه من وارد عمارت نمیشه.

الکس: چشم.

کوک: و یه چیز دیگه...

الکس: بله رئیس؟

کوک: درباره ات، هیچ‌کس نباید چیزی بفهمه.

الکس: متوجه شدم.

لعنتی...

نمی‌ذارم کسی بهش نزدیک بشه.

«پایان ویو کوک»
دیدگاه ها (۰)

درخواستیاز نفرت تا عشقPART: 1ویو ات: با صدای مامانم از خواب ...

the first lie

به زیباییه مشکی

𓆩 پارت ۷۱ 𓆪 🖤جیمین با عصبانیت گوشی رو محکم توی دستش گرفت.ـ ا...

𐙚🦋 پارت ۳۷ — «پیست» 🦋𐙚𐙚 ویو ته 🦋وقتی رسیدم خونه، تمام فکرم ...

هق هقویو الکس خب حالا وقت ناهار هست برم با خواهر گلم ناهار ب...

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۱ات ویو مامانمینا زنگ زدن جواب دادم ات: سلامممممم. ا ب....

مربی موتور سوار

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁷ویو: اتچند ساعت گذشته بود، ولی ه...

شب تولدم فصل 3پارت 21ات: او بله بفرمایید دکتر: خب نمیدونم تب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط