{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همیشه به این فکر می کنم که چه کسی باور می کند وقتی انتهای

همیشه به این فکر می کنم که چه کسی باور می کند وقتی انتهای ذهن من و تو، آن دورترین جای خاطر درخت ها و حتی حافظه ی خیابان ها هم به خاطراتمان قد نمی دهد، سنگ های زیر پایمان همه ی جزئیات را مو به مو به یاد دارند. ای کاش زبانی برای حرف زدن بود و نامی و آوازه ای. باور کنی یا نه سنگ ها هم دل دارند. گاهی دلی پر از زمین، از زمان، از زمانه، از عابر های بی خیال و کم حافظه، از قدم های تند و گاه خشن. و چه بی انصافانه شده اند نماد خشونت و سخت دلی. باد می آید، باران می بارد، برف می نشیند روی تن سنگ فرش خیابان ها اما صدایی از سنگ ها بلند نمی شود. نه که حس نکنند، نه که حرفی نداشته باشند. شاید اگر به میل خودشان بود نمی خواستند سنگ صبور آن همه خاطره باشند. آمدن ها، رفتن ها حتی ماندن ها روی نیمکت های سنگی، یک دنیا حرف نگفته، یک دنیا تصویر در ذهن مانده، همه و همه بر جانشان می نشیند اما گاهی سنگ هم ترک می خورد، می شکند، خُرد می شود و آن وقت با خودم می گویم شاید طاقتش تمام شده است. راز دارد این همه آدم بودن کار آسانی نیست...
دیدگاه ها (۱)

سهمِ مناشتباه کردن نبود…باور کردن بود.منبه چیزهایی باور کردم...

در سرم شهری‌ستکه هیچ‌وقت شب نمی‌شود؛پر از خیابان‌های بی‌انته...

✲ شاید تلخ‌ترین جنگ ، جنگی باشه که دیگه دشمنی جز خودت نداشته...

سال‌هافکر می‌کردمآن روز،همه‌چیزتمام شد.حالاکه به همان نقطهبر...

گاهی وقت‌ها بی‌آنکه بخواهم، شروع می‌کنم بلندبلند با بابام حر...

از ترس تا اعتمادpart: 2 ...

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

من از توچیز زیادی نمی‌خواهمفقط گاهیمیان شلوغی روزهایتیادت بی...

اما این پاسخ برای محمد پایان ماجرا نبود. سال گذشته، زمانی که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط