* *زندگی متفاوت
🐾پارت 21
#leoreza
نه نه نه قرار نبود اینجوری بشه
قرار به دست خودم عذاب بکشی وان پر خون بود
سریع رفتم سمتش رنگش پریده بود ابشم سفید شده بود انگشت اشاره و وسطی ام رو گذاشتم زیر گردنش نبضش نمیزد
بغلش کردم گذاشتم کف زمین رگ دست و پاهاش زده بود و همچنان خون جاری میشد
با سرم اینور اونور گشتم حوله نبود منم جز پیرهن چیزی تنم نبود به اجبار
دکمه پیراهن سفیدم باز کردم از تنم درش اوردم با قیچیه روی سینگ لباسم به 4 قسمت برش دادم
تیکه ها رو برداشتم دور دستاش و پاهاش بستم خیلی ترسیدم از دست بدمش و نتونم انتقامم بگیرم
یکی از دستم گذاشتم زیر گردنش اون یکی دستم گذاشتم زیر زانوش بلندش کردم
از خونه زدم بیرون با عجله از لابی زدم بیرون رفتم پارکینگ
پشت ماشین گذاشتمش هر لحظه رنگش خیلی بدتر از قبل میپرید سوار شدم به سمت بیمارستان روندم سرعتم خیلی بالا بود
راه 1 ساعته رو در عوض 20 دقیقه رفتم
جلو بیمارستام وایستادم سریع پیاده شدم از پشت ماشین پانیذ بغل کردم وارد سالن بیمارستام شدم
رضا:کسی نیس تو این خراب شده (داد)
پرستاری به سمتم اومد
پرستار:اقا لطفا رعایت کنین
چشم غره ای به پرستاره رفتم یه برانکارد اورد گذاشتمش رو تخت بلافاصله بردنش اتاق عمل رفتم پذیرش تا زنگ بزنم به ارسلان
شمارش گرفتم بعد چند تا بوق برش داشت
ارسلان:بفرمایید
رضا:واای ارسلان
ارسلان:رضا توییی
رضا:اره خودمم ارسلان دختره ی جنده رگش زده (بیشعور جنده چیه انگار خبر نداری عاشق همین جنده میشی پلشت😐😂)
ارسلان:چییی الان کجایی
رضا:بیمارستاننم اومدنی یه تیشرتی و پیرهنی بیار
ارسلان:اوکی فقط کدوم بیمارستان
رضا:بیمارستان برنیلال
ارسلان:اومدم
گوشیو قطع کردم گذاشتم سر جاش رفتم پشت اتاق عمل نشستم رو صندلی
اگه میمیرد من انتقامم از کی میگرفتم من فقط میخواستم انقد عذابش بدم که فقط از اومدنش به این دنیا پشیمون بشه خودش خودشو بکشه نه اینجوری اون هنو هیچ عذابی نچشیده........
#arslwn
گوشیم قطع کردم رفتم اتاق رضا تا لباس بردارم که دیا هم پشتم اومد
دیانا:کجا میری
همونجور که داشتم لباس برمیداشتم جواب دادم
ارسلان:پانیذ خودکشی کرده رضا هم برده بیمارستان
دیانا:چرا خودکشی کرده
ارسلان:دیانا من از کارای داداشت در مورد پانیذ اصلا خبر ندارم هیچی نمیگه
دیانا:باشه ولی دختره با استعدادیه
همونجور که داشتم از پله ها میرفتم پایین لب زدم
ارسلان:تو از کجا میدونی
دیانا:اخه فیس صورتم خیلی قشنگ طراحی کرده بود با خودم اوردمش تو اتاق میخوای نشونت بدم
ارسلان:نه دورت بگردم من برم
دیانا:باش برو خدافز
بوسه ای کنار لبش کاشتم
ارسلان:خدافز
سوار ماشین شدم به سمت بیمارستان برنیلال حرکت کردم.....
اینم پارت خوبه
#leoreza
نه نه نه قرار نبود اینجوری بشه
قرار به دست خودم عذاب بکشی وان پر خون بود
سریع رفتم سمتش رنگش پریده بود ابشم سفید شده بود انگشت اشاره و وسطی ام رو گذاشتم زیر گردنش نبضش نمیزد
بغلش کردم گذاشتم کف زمین رگ دست و پاهاش زده بود و همچنان خون جاری میشد
با سرم اینور اونور گشتم حوله نبود منم جز پیرهن چیزی تنم نبود به اجبار
دکمه پیراهن سفیدم باز کردم از تنم درش اوردم با قیچیه روی سینگ لباسم به 4 قسمت برش دادم
تیکه ها رو برداشتم دور دستاش و پاهاش بستم خیلی ترسیدم از دست بدمش و نتونم انتقامم بگیرم
یکی از دستم گذاشتم زیر گردنش اون یکی دستم گذاشتم زیر زانوش بلندش کردم
از خونه زدم بیرون با عجله از لابی زدم بیرون رفتم پارکینگ
پشت ماشین گذاشتمش هر لحظه رنگش خیلی بدتر از قبل میپرید سوار شدم به سمت بیمارستان روندم سرعتم خیلی بالا بود
راه 1 ساعته رو در عوض 20 دقیقه رفتم
جلو بیمارستام وایستادم سریع پیاده شدم از پشت ماشین پانیذ بغل کردم وارد سالن بیمارستام شدم
رضا:کسی نیس تو این خراب شده (داد)
پرستاری به سمتم اومد
پرستار:اقا لطفا رعایت کنین
چشم غره ای به پرستاره رفتم یه برانکارد اورد گذاشتمش رو تخت بلافاصله بردنش اتاق عمل رفتم پذیرش تا زنگ بزنم به ارسلان
شمارش گرفتم بعد چند تا بوق برش داشت
ارسلان:بفرمایید
رضا:واای ارسلان
ارسلان:رضا توییی
رضا:اره خودمم ارسلان دختره ی جنده رگش زده (بیشعور جنده چیه انگار خبر نداری عاشق همین جنده میشی پلشت😐😂)
ارسلان:چییی الان کجایی
رضا:بیمارستاننم اومدنی یه تیشرتی و پیرهنی بیار
ارسلان:اوکی فقط کدوم بیمارستان
رضا:بیمارستان برنیلال
ارسلان:اومدم
گوشیو قطع کردم گذاشتم سر جاش رفتم پشت اتاق عمل نشستم رو صندلی
اگه میمیرد من انتقامم از کی میگرفتم من فقط میخواستم انقد عذابش بدم که فقط از اومدنش به این دنیا پشیمون بشه خودش خودشو بکشه نه اینجوری اون هنو هیچ عذابی نچشیده........
#arslwn
گوشیم قطع کردم رفتم اتاق رضا تا لباس بردارم که دیا هم پشتم اومد
دیانا:کجا میری
همونجور که داشتم لباس برمیداشتم جواب دادم
ارسلان:پانیذ خودکشی کرده رضا هم برده بیمارستان
دیانا:چرا خودکشی کرده
ارسلان:دیانا من از کارای داداشت در مورد پانیذ اصلا خبر ندارم هیچی نمیگه
دیانا:باشه ولی دختره با استعدادیه
همونجور که داشتم از پله ها میرفتم پایین لب زدم
ارسلان:تو از کجا میدونی
دیانا:اخه فیس صورتم خیلی قشنگ طراحی کرده بود با خودم اوردمش تو اتاق میخوای نشونت بدم
ارسلان:نه دورت بگردم من برم
دیانا:باش برو خدافز
بوسه ای کنار لبش کاشتم
ارسلان:خدافز
سوار ماشین شدم به سمت بیمارستان برنیلال حرکت کردم.....
اینم پارت خوبه
۹.۹k
۲۹ اسفند ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۵)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.