درخواستی مایکی

هنتای گفته بودین
خب راستش بلد نیستم ولی سعی میکنم

وقتی میتا وارد اتاق شد، مایکی در رو پشت سرش بست. چند ثانیه سکوت کرد و بعد به سمتش برگشت. دست‌هاش رو توی جیب شلوارش فرو برد و با نگاهی تیره به چشم‌هاش خیره شد.
مایکی: می‌دونی چرا عصبانی‌ام؟
کمی مکث کرد و یک قدم به میتا نزدیک‌تر شد.
مایکی: یا باید خودم بهت یادآوری کنم که امروز چه غلطی کردی؟
نگاهش از چشم‌های میتا پایین اومد و دوباره به صورتش برگشت.
مایکی: دارم باهات حرف می‌زنم، عزیزم. نگام کن.
با وجود کلمه‌ی محبت‌آمیزی که به زبون آورده بود، لحنش هنوز به‌شدت سرد بود.
مایکی: حالا می‌خوام از زبون خودت بشنوم. چرا بدون اینکه به من بگی، اون کار رو کردی؟*
دیدگاه ها (۰)

داستان

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد پارت۴

🖤 پارت ۲: اشتباه بزرگی کردی!ساعت ۱۰ شب ـ مخفیگاه تومانمایکی ...

درخواستی

ادامه سناریو

پارت آخر

سناریو از مایکی(تومان) درخواستی😘🍒❤️برای کاربر: @maysa_shokoد...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.18(روایت از زبان ا.ت)...

رایحه پنهانآخر سر آروم سر تکون داد.- عوم... باشه، ارباب.بعد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط