درخواستی مایکی
هنتای گفته بودین
خب راستش بلد نیستم ولی سعی میکنم
وقتی میتا وارد اتاق شد، مایکی در رو پشت سرش بست. چند ثانیه سکوت کرد و بعد به سمتش برگشت. دستهاش رو توی جیب شلوارش فرو برد و با نگاهی تیره به چشمهاش خیره شد.
مایکی: میدونی چرا عصبانیام؟
کمی مکث کرد و یک قدم به میتا نزدیکتر شد.
مایکی: یا باید خودم بهت یادآوری کنم که امروز چه غلطی کردی؟
نگاهش از چشمهای میتا پایین اومد و دوباره به صورتش برگشت.
مایکی: دارم باهات حرف میزنم، عزیزم. نگام کن.
با وجود کلمهی محبتآمیزی که به زبون آورده بود، لحنش هنوز بهشدت سرد بود.
مایکی: حالا میخوام از زبون خودت بشنوم. چرا بدون اینکه به من بگی، اون کار رو کردی؟*
خب راستش بلد نیستم ولی سعی میکنم
وقتی میتا وارد اتاق شد، مایکی در رو پشت سرش بست. چند ثانیه سکوت کرد و بعد به سمتش برگشت. دستهاش رو توی جیب شلوارش فرو برد و با نگاهی تیره به چشمهاش خیره شد.
مایکی: میدونی چرا عصبانیام؟
کمی مکث کرد و یک قدم به میتا نزدیکتر شد.
مایکی: یا باید خودم بهت یادآوری کنم که امروز چه غلطی کردی؟
نگاهش از چشمهای میتا پایین اومد و دوباره به صورتش برگشت.
مایکی: دارم باهات حرف میزنم، عزیزم. نگام کن.
با وجود کلمهی محبتآمیزی که به زبون آورده بود، لحنش هنوز بهشدت سرد بود.
مایکی: حالا میخوام از زبون خودت بشنوم. چرا بدون اینکه به من بگی، اون کار رو کردی؟*
- ۴.۸k
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط