{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خوب است و عمری خوب می ماند

خوب است و عمری خوب می ماند

مردی که روی از عشق می گیرد

دنیا اگر بد بود و بد تا کرد

یک مردِ عاشق ، خوب میمیرد !

از بس بدی دیدم به خود گفتم

باید کمی بد را بلد باشم ...

من شیرِ پاک از مادرم خوردم

دنیا مجابم کرد بد باشم !

دنیا مجابم کرد بد باشم !

من بهترین گاوِ زمین بودم !

الان اگر مخلوقِ ملعونم

محبوبِ رب العالمین بودم ..

سگ مستِ دندان تیز ِچشمانش

از لانه بیرون زد ، شکارم کرد

گرگی نخواهد کرد با آهو

کاری که زن با روزگارم کرد !..

هرکار می کردم سرانجامش

من وصله‌ی ناجورتر بودم

یک لکه‌ ی ننگ دائمی اما

فرزندِ عشقِ بی پدر بودم..


پیرم دلم هم سنِ رویم نیست

یک عمر در فرسودگی ، کم نیست !

تندی نکن ای عشق کافر کیش

خیزابِ غم ، گردابه‌ی تشویش


عشق آن اگر باشد که می گویند

دل‌های صاف و ساده می خواهد

عشق آن اگر باشد که من دیدم

انسان فوق العاده می خواهد !

سنی ندارد عاشقی کردن

فرقی ندارد کودکی ، پیری

هروقت زانو را بغل کردی

یعنی تو هم با عشق درگیری


سرما اگر سخت است ، قلبی را

آتش بزن درگیر داغش باش

ول کن جهان را ! قهوه‌ات یخ کرد ..

سرگرم نان و قلب و آتش باش !



او رفت و با خود برد شهرم را

مشهد پس از او توده‌ای خالی ست

آن شهر رویاهای دور از دست

حالا فقط یک مشت بقالی ست !

او رفت و با خود برد یادم را

من مانده‌ام با بی کسی هایم

خوب دستِ کم گلدان عطری هست

قربان دست اطلسی هایم

او رفت و با خود برد خوابم را

دنیا پس از او قرص و بیداری ست

دکتر بفهمد یا نفهمد باز

عشق التهاب خویش آزاری ست..

جدی بگیرید آسمانم را

من ابتدای کند بارانم

لنگر بیاندازید کشتی ها

آرامشی ماقبل طوفانم

من ماجرای برف و بارانم

شاید که پایی را بلغزانم

آبی مپندارید جانم را

جدی بگیرید آسمانم را

آتش به کول از کوره می‌آیم

باور کنید آتشفشانم را ..

می خواستم از عاشقی چیزی

با دست خود بستند دهانم را

من مرد شب‌هایت نخواهم شد

از بسترت کم کن جهانم را

رفتن بنوشم اشکِ خود را باز

مردم شکستند استکانم را

دارم جهان را دور می‌ریزم

من قوم و خویش شمس تبریزم

نانت نبود ؟ آبت نبود ای مرد ؟

ول کن جهان را ! قهوه‌ات یخ کرد ...
دیدگاه ها (۴۳)

"محروم" زِ رویت من و "محرم" ب تو, او شد... لعنت ب تو...

و همان طور که دردم به خودم مربوط است،شیطنت های دلم هم به خود...

خادم سلطان کمی آرام تر جارو بزن.... خرده های قلب ...

کاش میگفتی به من تنهایی اَم را راه نیستدل از این آشوبِ شور ا...

مردی که در کنارم بود

پارت ۱۱: پشتِ بامِ مدرسهتهیونگ با تمامِ توانش، خودش را به پش...

🦢 پارت نوزدهم | محافظجنگکوک هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بود.عکس...

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت چهاردهم(از زبان راوی)سه ماه گذش...

اینجوری عاشق باشیداینجوری که آدم کیف کند نگاهتان کندکه هر با...

پارت ۳۹ مرد مسلح چند قدم جلو آمد.جونگ‌کوک ناخودآگاه جلوی آری...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت شــانزدهــمشــانزده...

dark life = ۳۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط