غزلی از شاه نعمت الله ولی، تقدیم به شما ....

غزلی از شاه نعمت الله ولی، تقدیم به شما ....

چنان سرمست و شیدایم که پا از سر نمی دانم
دل از دلبر نمی یابم می از ساغر نمی دانم

برو ای عقل سرگردان زجان من چه می جوئی
که من سرمست و حیرانم به جز دلبر نمی دانم

شدم از ساحل صورت به سوی بحر معنی باز
چه جای بحر و بر باشد به جز گوهر نمی دانم

دلم عود است و آتش عشق و سینه مجمر سوزان
همی سوزد درون عودم درین مجمر نمی دانم

من آن دانای نادانم که می بینم نمی بینم
از آن می گویم از حیرت که سیم از زر نمی دانم

چو دیده سو به سو گشتم نظر کردم به هر گوشه
به جز نور دو چشم خود درین منظر نمی دانم

زهر بابی که می خوانی بخوان از لوح محفوظم
که هستم حافظ قرآن ولی دفتر نمی دانم

برآمد نورسبحانی چه کفر و چه مسلمانی
طریق مؤمنان دارم ره کافر نمی دانم

به جز یاهو و یا من هو نمی گویم به روز و شب
چه گویم چون که در عالم کسی دیگر نمی دانم

ندیم بزم آن ماهم حریف نعمت اللهم
درون خلوت شاهم برون در نمی دانم

هم او صورت هم او معنی هم او مجنون هم او لیلی
به غیر از سید و یاران شه و چاکر نمی دانم
دیدگاه ها (۱)

پروانه جان

چنان سرمست و شیدایم که پا از سر نمی دانمدل از دلبر نمی یابم ...

چنان سرمست وشیدایم که پاازسرنمی دانمدل از دلبر نمی یابم می ا...

...دلی یا دلبری؟ یا جان و یا جانان؟ نمی‌دانمهمه هستی تویی، ف...

دلی یا دلبری، یا جان و یا جانان، نمی‌دانمهمه هستی تویی، فی‌ا...

هفت دریا قطره ای از بحر بی پایان ماستاین چنین بحری ز ما می ج...

دلی یا دلبری؟ یا جان و یا جانان؟ نمی‌دانم.همه هستی تویی، فی‌...

کسی باور نخواهد کرداما من به چشم خويش می‌بينم که #مرد ی پيش ...

کسی باور نخواهد کرداما من به چشم خویش می بینمکه مردی پیش چشم...

ذوق ما داری درآ در بحر ما ، ما را طلبآبرو جوئی مرو هر سو بیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط