میدانم توقعم زیادست
میدانم توقعم زیادست
اماچه کنم این دل زیاده خواهست
میدانم بودنم یک جرم است
میدانم دلم زلف برتوبست
میدانم سهم من ازبودنت یک آه ست وبس
اماهمین آه هم مرابس ست هرنفس
امشب تنهای تنهایم
تنهامیان ابن شهردورازعاشقی ها
تنهامیان مشتی پیچک هرز
دورافتاده ازعطراقاقی ها
اینجامیان عزلتم تنهانشستم
کاغذزیروقلم به دستم
امشب فقط دعامیکنم
آری،بااشک ونگاه مینویسم
امشب دلم عجیب تنگ شده
دیگراندازه ی جسم من نیست
امشب دلم بودنی رامیطلبد
بودنی راکه میدانم سهم من نیست
امشب بازهم دست به قلم شده ام
امشب انگارمجنون گشته ام
لیلاگونه سرنهادم برسینه ی گرم تنهایی
وفریادی میزنم خاموش زاین بی همنوایی
امشب دلگیرم ازاین وابستگیها
ازاین آدمهای اشتباه
ازاین پایان های تلخ
ازاین اشک هاوجدایی ها
امشب دلگیرم ازاین دلتنگی ها
ازاین دلخستگی واین دلگشتگی ها
امشب احساس میکم خرمنی درحال سوختن را
درمیان سینه ام درمیان این همه آه
امشب چقدراحساس میکنم
بودنت رامحتاجم دراین حوالی
چقدرمحتاج صدایت هستم
حتی شده صداوتصویری خیالی
خیلی حرفهادارم ازاین دوستداشتن ممنوع
ازاین محبت خالصانه وپاک وساده
اماچه کنم حرفهاحدیث مییشوند
چه کنم سحن چینان هستنداماده
ازاین سردرگمی خسته ام
انگارخیلی وقت ست کوله باربسته ام
میخواهم بروم آنجاکه هیچ نشانی ازهیچ کس نباشد
آنجاکه فقط یادتومراهم نفس باشد
میدانم زیاده خواهم اما
توفقط بامن باش
حتی شده درفرصت یک یاد
توفقط یک لحظه یادمن باش
13/3/1393
22:28
الهه ی اتش
اماچه کنم این دل زیاده خواهست
میدانم بودنم یک جرم است
میدانم دلم زلف برتوبست
میدانم سهم من ازبودنت یک آه ست وبس
اماهمین آه هم مرابس ست هرنفس
امشب تنهای تنهایم
تنهامیان ابن شهردورازعاشقی ها
تنهامیان مشتی پیچک هرز
دورافتاده ازعطراقاقی ها
اینجامیان عزلتم تنهانشستم
کاغذزیروقلم به دستم
امشب فقط دعامیکنم
آری،بااشک ونگاه مینویسم
امشب دلم عجیب تنگ شده
دیگراندازه ی جسم من نیست
امشب دلم بودنی رامیطلبد
بودنی راکه میدانم سهم من نیست
امشب بازهم دست به قلم شده ام
امشب انگارمجنون گشته ام
لیلاگونه سرنهادم برسینه ی گرم تنهایی
وفریادی میزنم خاموش زاین بی همنوایی
امشب دلگیرم ازاین وابستگیها
ازاین آدمهای اشتباه
ازاین پایان های تلخ
ازاین اشک هاوجدایی ها
امشب دلگیرم ازاین دلتنگی ها
ازاین دلخستگی واین دلگشتگی ها
امشب احساس میکم خرمنی درحال سوختن را
درمیان سینه ام درمیان این همه آه
امشب چقدراحساس میکنم
بودنت رامحتاجم دراین حوالی
چقدرمحتاج صدایت هستم
حتی شده صداوتصویری خیالی
خیلی حرفهادارم ازاین دوستداشتن ممنوع
ازاین محبت خالصانه وپاک وساده
اماچه کنم حرفهاحدیث مییشوند
چه کنم سحن چینان هستنداماده
ازاین سردرگمی خسته ام
انگارخیلی وقت ست کوله باربسته ام
میخواهم بروم آنجاکه هیچ نشانی ازهیچ کس نباشد
آنجاکه فقط یادتومراهم نفس باشد
میدانم زیاده خواهم اما
توفقط بامن باش
حتی شده درفرصت یک یاد
توفقط یک لحظه یادمن باش
13/3/1393
22:28
الهه ی اتش
- ۷۵۳
- ۲۰ خرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط