من نمی دانم عصایم را چرا گم کرده ام

من نمی دانم عصایم را چرا گم کرده ام
هیچ یادم نیست چشمم را کجا گم کرده ام

سایه ای بی نام هستم پایمال جاده ها
سالیانی می شود که راه را گم کرده ام

قلعه ای هستم که دیگر ساکنانش رفته اند
لای آجر ها صدایی آشنا گم کرده ام

صبح شومی پا شدم دیدم که لبهایم نبود
دست خود را در کدامین ماجرا گم کرده ام

حرف هایم بر زبانم مثل گچ ماسیده اند
واژه ها را باد با خود برد یا گم کرده ام؟

من شبیه آن پرنده – لحظه ای که تیر خورد-
بالهای خویش را روی هوا گم کرده ام

شک ندارم اینچنین دستان من خالی نبود
چیزهایی را در این وحشت سرا گم کرده ام

راستی این گم شدن ها از کجا آغاز شد؟
کاشکی یادم می آمد که چه ها گم کرده ام

#بابک_دولتی
دیدگاه ها (۶)

من نمی دانم عصایم را چرا گم کرده امهیچ یادم نیست چشمم را کجا...

ᴘᴀʀᴛ17

هوا تاریک شده بود. همه‌ی افراد قافله نگران بودند. یکی گفت: ح...

ملاقات با امام زمان **مسافر.کربلاهوا تاریک شده بود. همه‌ی اف...

توبه نصوح :نصوح مردی بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو ...

چگونه با پدرت آشنا شدم؟-۱۷-نامه شماره هفده«استانبول، شهر عشق...

نامه شماره هفده«استانبول، شهر عشق!»رفته بودیم ماه عسل! خانه ...

قصه های شبانه :۰چگونه با پدرت آشنا شدم؟!_مونا زارعنامه شماره...

استانبول، شهر عشق!رفته بودیم ماه عسل! خانه ما برعکس بود. یعن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط